ماجراهاي واقعي يك اسب همشهري قسمت اول
حسين اسب آدم بسيار عجيبي است.همشهري هاي من همه مي شناسندش.البته آنهايي كه شب گردي مي كنند و اهل كوچه و بازارند بيشتر.او گروهي تشكيل داده است به اسم وحشك كه معادل فارسي آن شاهین است یعنی یک نوع پرنده شکاری.كار گروه وحشك اين است كه وقتي كسي مي ميرد در مراسم سوم و هفتم و چهلمش شركت مي كنند و به شكل وحشيانه اي غذا مي خورند.بعد هم توقع دارند صاحب عزا، به مقدار غذايي كه خورده اند به آنها پول بپردازد.هيچ مرده اي در شهر پيدا نمي شود كه از زير دست آنها در برود.حسين اسب رييس گروه است و لباس سبز مي پوشد و در شهرها و روستاهاي اطراف گدايي مي كند البته بعضي ها هم چيزهايي نذرش مي كنند.او دفترچه اي دارد كه اسامي مرده ها و محل برگزاري مراسم را در آن يادداشت مي كند.ماجرا هاي حسين اسب بسيار شنيدني است.از اين به بعد تصميم گرفته ام بخشي از آنها را در اينجا بنويسم.همه چيزهايي كه مي نويسم جدي است.بدون اينكه نكتهاي اضافه كنم. او از اينكه اسب صدايش مي كنند ناراحت و به شدت عصباني مي شود.اين آقاي اسب هرسال مراسم سالگرد پدر و مادرش را در يكي از مساجد شهر برگزار مي كند و شام هم مي دهد.اتفاقا يك بار من هم همراه دوستان تخسم شركت كردم كه خود اسب هم از تعجب داشت شاخ در مي آورد.چه برسد اهالي محله كه بعضي ها ما را مي شناختند.به هرحال سه سال پيش حسين اسب مشغول چسباندن آگهي بيست و چهارمين سالگرد پدرش و هجدهمين سالگرد مادرش بر ديوارهاي شهر بود كه ما سر رسيديم.مثل هميشه فرياد زدم حسين اسب،حسين اسب و او كه ناراحت و عصباني به سيگارش پك مي زد نگاهم كرد و گفت مي خواهم يك سوال بپرسم بعد هرچه خواستي بگو.آيا اسب هم براي پدر و مادرش سالگرد مي گيرد؟ سوالش آنقدر معصومانه بود كه اول غمگينم كرد اما دوباره شيطنت اجازه نداد و در جوابش گفتم خود تو مگه اسب نيستي؟ بر وبر نگاهم كرد و ديگر چيزي نگفت .مدت هاست هر وقت به ما برمي خورد ترجيح مي دهد راهش را عوض كندالبته فحش هم مي دهد.آن هم از نوع بد ولي ما خنده مان مي گيرد.