دنیا وارونه تمام چیزهایی است که  می بینی

اين گزارش را در روزنامه دنياي اقتصاد به بهانه انتشار آلبوم "داركوب" با صداي مهران مديري و حامد بهداد نوشتم .البته خيلي ها مخالف اين گزارش بودند كه نظرشان قابل احترام است.
سال‌هاي زيادي است كه هنر ‌اين سرزمين به شكل‌هاي مختلف مورد هجوم آدم‌هايي قرار مي‌گيرد كه از يكسو خودشان را هنرمند مي‌دانند و از سويي ديگر با تيشه‌هايي كه در دست‌هايشان گرفته‌اند، ريشه هنر حقيقي را مي‌خشكانند.

سال‌هاي زيادي است كه هنر واقعي ‌اين سرزمين مورد تمسخر آدم‌هايي قرار مي‌گيرد كه با استفاده از نام‌ها و چهره‌هاي آشنايشان هرطور كه مي‌خواهند رفتار مي‌كنند و هيچ كس هم چيزي نمي‌گويد. در دوره‌اي كه عكاسان حرفه‌اي و تاثيرگذار در گوشه‌اي كز كرده‌اند و در تنهايي هميشگي خود فرو رفته‌اند و كسي سراغي از آنها نمي‌گيرد، نمايشگاه عكس فلان خانم بازيگر با سلام و صلوات و سرمايه‌گذاري كلان بخش دولتي برپا مي‌شود و در نهايت بازيگر عكاس مقابل انتقاد تند وتيز خبرنگاران مجبور مي‌شود اشك بريزد و چيزي نگويد. در واقع دفاعي برايش باقي نمانده است. در دوره‌اي كه بهترين شاعران و نويسندگان ‌اين مملكت آواره خيابان‌ها و كوچه‌هاي شهر مي‌شوند، عكس فلان بازيگر درجه چندم روي جلد كتابچه‌اي چندين صفحه‌اي قرار مي‌گيرد و به بهترين شكل ممكن در اختيار مخاطبان قرار مي‌گيرد. شايد قصه از يك شوخي شروع شد. يك شوخي كه شروعش در خاطر كسي باقي نمانده است. شايد روزهاي دوري كه بازيكنان فوتبال دور هم جمع شدند و به شكل دسته جمعي ترانه ضبط مي‌كردند هرگز در ذهنشان هم نمي‌گنجيد كه‌اين تفنن تبديل به يك بيماري واگير شود. اينكه اول فوتباليست‌ها آغازگراين راه بودند يا بازيگران سينما و تلويزيون، نكته مهمي ‌نيست. اهميت ‌اين قضيه مربوط مي‌شود به يك دخالت تاثيرگذار فرهنگي؛ دخالتي كه به وضعيت نابسامان فرهنگي كشور ضربه وارد كرده است و گاهي هنر را به معناي واقعي كلمه به ابتذال كشانده است. در‌اين ميان خيلي‌ها بي‌تفاوت از كنار توليدات روزمره‌ اين گروه مي‌گذرند و خيلي‌ها هم با آغوش باز، مقدمات استقبال را فراهم مي‌كنند.بهانه‌اين سطرها انتشار آلبوم «داركوب» كار گروهي با همين عنوان و خوانندگي دو چهره آشناي سينما و تلويزيون؛ يعني مهران مديري و حامد بهداد است. چهره‌هايي كه هر كدامشان در حوزه كاري خود طرفداران پروپا قرص خود را دارند و اتفاقا موفق هم هستند؛ اما چرا علاقه دارند در حوزه‌اي كه تخصص ندارند واردشوند؛ سوالي است كه هنوز پاسخ روشني برايش وجود ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:7  توسط یاسین نمکچیان | 
حالا ديگر چه فرقي مي‌كند مثلا براي سالروز درگذشت آدم‌هايي مثل فرهاد مهراد و فريدون فروغي و مازيار و خيلي‌هاي ديگر كه در همين سال‌ها چمدان‌هايشان را بستند و با دنيا بدرودي هميشگي گفتند، دور هم جمع شويم و ترانه اندوه سر بدهيم.

اصلا به حال فرهاد و فريدون و مازيار چه فرقي مي‌كند حالا كه نيستند آلبوم‌هايشان مجوز انتشار بگيرد و صدايشان از شبكه‌هاي مختلف صدا و سيما به گوش علاقه‌مندانشان برسد. آنها كه بودند ما قدرشان را ندانستيم و سال‌ها به خاطر رفتارهاي نادرست خانه‌نشينشان كرديم. آنها كه بودند سهم ناچيزشان از زندگي غير از دربه‌دري نبود و روزها با بغضي كه در گلويشان گير كرده بود، جهان را از دريچه‌هايي تاريك مي‌نگريستند.مگر غير از اين است كه هنرمنداني مثل فرهاد عمرشان را پاي موسيقي و شرافت انساني گذاشتند و هيچ كس قدر آنها را ندانست. مگر غير از اين است كه آنها در انزواي ناخواسته‌اي كه برايشان ساخته بوديم، پوسيدند و كسي هم نپرسيد چرا، با دست‌هاي خودمان تيشه به ريشه فرهنگ اصيل اين سرزمين مي‌زنيم. امروز سالروز درگذشت فرهاد مهراد عزيز است. بي‌ترديد كمتر آدمي پيدا مي‌شود كه با ترانه‌هاي به يادماندني او، خاطره‌اي به يادماندني را به خاطر نياورد. ما كه هم‌نسلش نبوديم، ترانه‌هايش راوي دلتنگي‌هاي جواني ما است، چه برسد به آنهايي كه هم‌نسلش بودند و در فضايي نفس مي‌كشيدند كه شنبه‌هايش روزهاي بي‌حوصلگي بود و سه‌شنبه‌هايش خاكستري و همه نوك كوه مي‌رفتند. نسلي كه جمعه‌هاي غم انگيزش با صداي دم گرفته فرهاد گره مي‌خورد و خون جاي باران مي‌باريد. امروز سالروز در گذشت فرهاد مهراد عزيز است كه دغدغه جدي زندگي‌اش موسيقي بود و مي‌خواست همين جا بماند و آوازهاي سرزمينش را با زبان مادري‌اش به فرياد دربياورد، اما ما اجازه نداديم و به هزار بهانه خانه‌نشينش كرديم. موسيقي فرهاد اصالت فرهنگ اين سرزمين بود، اما اجازه آواز خواندن نداشت. «والا پيامدار محمد» ش روز‌ها و سال‌ها در پستو ماند و حالا كه ديگر نيست از شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني و راديويي پخش مي‌شود. ما سال‌ها به بهانه ابتذال جلوي هنرمنداني واقعي مثل فرهاد را گرفتيم و شرايطي را رقم زديم كه در حال حاضر اين همه موسيقي مبتذل توليد مي‌شود و داد كسي هم در نمي‌آيد. امروز سالروز درگذشت فرهاد مهراد عزيز است كه موسيقي شبيه خون در رگ‌هاي زندگي‌اش جريان داشت. اصلا حالا براي فرهاد مهراد چه فرقي مي‌كند يادش را گرامي بداريم يا نه. او در سكوت در ابديت فرو رفت و چيزي نگفت. او مي‌دانست سكوت سرشار از ناگفته‌ها است.
لينك مطلب در اينجا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:22  توسط یاسین نمکچیان | 

از روزی که تو اومدی
 هم غمه هم اوج فروغ

چقدر می ترسم که تو هم
 باشی فقط یه مشت دروغ

تو خوبی اما من بد
 عادت نکردم به خوشی

چه بد میشه اگه توهم
 اونی که میگی نباشی

تورو جونه ستاره ها
 نایی ندارم بشکنم

اگه نمی خوای بمونی
بگو دلم رو بکنم

تورو خدا جون گلا
 نخوا بره آب از سرم

اگه می خوای بازی کنی
 تورو خدا بزار برم

کاشکی و شاید و اگه
 بن بست خوب آخره

کاشکی نشه شاید بشه
اگه بگم شاید نره

چه آدما که اومدن
 رفتن و ما موندیم و بس

سهم من از حادثه ها
 فقط عذاب خاطرس

تورو جون ستاره ها
 نایی ندارم بشکنم

اگه نمی خوای بمونی
 بگو دلم رو بکنم

تورو خدا جون گلا
 نخواه بره آب از سرم

اگه می خوای بازی کنی
 تورو خدا بزار برم
ترانه اش را نمي دونم كي نوشته اما هركي بوده كارشو بلده.صداي رضا صادقي هم خوب نشسته رو آهنگ.

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:1  توسط یاسین نمکچیان | 

حالا ديگر واقعاً حالم به هم مي خورد.از روزنامه اي كه لوگويش حالت تهوع دستم مي دهد.از دبير سرويسي كه تنها هنرش پهن بودن هميشه دستمالش در همه موقعيت هاست.يكي نيست به الدنگ عوضي بگويد مرتيكه حرامي نان مردم را براي چه مي بري.يكي نيست به ان دراز بي خاصيت بگويد دنيا هميشه همينطوري نمي ماند وچاه كن جايش هميشه ته چاه است.حالم دارد بد مي شود از فضاي اين روزنامه هاي درپيت.انها كه روزنامه نگار بودند رفتند.انها كه روزنامه بودند توقيف شدند.انها كه مي توانستند بنويسند در بندند.انها كه نمي دانستند نوشتن را با كدام نون مي نويسند دبير شده اند.اين سطر ها دري وري نيست واقعيت هاي موجود يك فضاي به اصطلاح فرهنگي است.فضايي كه دستمال به دست ها و پاچه خواران كار نابلد تصميم گيرنده اند.حالم دارد بد مي شود.آخر تو ديگر چراااااااااااااااااا؟
عزيزم خودت را به آب و آتش نزن. .باور كن دنيا آنقدر ها ارزش ندارد.همه چيز در چيزي كه مي خواهي خلاصه نمي شود.تومثل اين عوضي ها نباش.من از اين فضا متنفرم.بدم مي آيد.نمي توانم تحمل كنم يك بار ديدي وسط جمع محكم خواباندم در گوشت كه صداي خر بدهي.با شما هستم پاچه خواران عوضي،گنده بك و....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:58  توسط یاسین نمکچیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر ۱۳۹۷
آبان ۱۳۹۵
مرداد ۱۳۹۵
اردیبهشت ۱۳۹۵
فروردین ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۴
دی ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
آرشيو
پیوندها
الهام قاسميان(خنده هاي خيس)
علي محمد مسيحا
محسن فرجي
مزدك پنجه اي (ستاره هذياني)
عليرضا پنچه اي(پيامبر كوچك)
علي عبدالهي(اكنون ميان دو هيچ)
عليرضا بندري(پلاك 13)
احمد جلالي فراهاني(احمدك دبير)
داوود ملك زاده
آرش نصيري
شمس لنگرودي
محمد غلامي پور
منصور بني مجيدي
ايمان مهدي زاده
فرزام شيرزادي
فرامرز سيد آقايي
ريحانه مظاهري
نگين بهكام
شيوا.ن
آرتين(پيرمردي با مو هاي ژل زده)
حمير رضا طهماسبي پور
بهزاد رنجبر
فرهاد فرجاد
ابوالفضل پاشا
علي باباچاهي
آفاق شوهاني
رضوان ‌ابوترابي
محسن حسن زاده
عليرضا بهرامي
علي خوش‌تراش
بهروز قزلباش
رسول يونان
علیرضا کیوانی نژاد
حمیدرضا اقبال دوست
علی الله سلیمی
علیرضا طبایی
خبرنگار گیلانی
رضا مقصدی
نیما تابنده
آرمین پور امین
حامد رحمتي
ياسر نوروزي
مريم حاجي حسيني
مسعود ميرزا باقري
ايمان عابدين
ماني راد
يوسف انصاري
مريم ورشويي
محمد هاشم اكبرياني
بابك رضايي
ياور مهدي پور
يوسف انصاري
افسانه توكلي
ضياءالدين خالقي
محسن بافكر ليالستاني
كامران محمدي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM