![]() |
![]() |
|
| دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی |
|
باز مي گردم به خانه آنجا كه نفس هايم با عطر نفس هاي تو گره نمي خورد.باز مي گردم به خيال هاي دور، آنجايي كه هنوز نفس هايم با نفس هاي تو گره مي خورد.گم كرده ام راه هايي را كه در راه جا گذاشته ام.انگار همين حوالي ايستاده اي و دست تكان مي دهي مثل پرچمي كه كه زيبايي اش رقصيدن در باد است.باران نقرهاي و خورشيدي كه كمي آنطرف تر پشت كوه ، رختخوابش را پهن كرده و خوابش برده است.تو مي ترسي از سياهي بگذري.مي ترسي سايه اي بيايد و طعم باران نقره اي را از ما بگيرد.فكر مي كني تا سوسوي چراغ ها هزار بار از دهان گرگ ها خواهيم گذشت.مي ترسي دست هايم را رها كني.درست شبيه نخ بادبادكي كه رهايش كني و برود آن دورها كه دست هيچ كس به آن نرسد.باران سياه مي بارد و مي خواهم برگردم به خانه آنجا كه ديگر نفس هايم با نفس هاي تو گره نمي خورد.دوباره خورشيد پشت كوهي همين نزديكي خوابش برده و دست هاي تو مثل نخ بادبادكي كه باد آن را برده است.قدم هايم آهسته آهسته كار خودشان را مي كنند.انگار به اين بي تابي هميشگي عادت كرده اند.سر كوچه اي كه ماشين را هميشه آنجا پارك مي كنم خالي است.باران نقره اي مي بارد و مي ترسم از اين سياهي كه حالا براي من هم هول آور است.مي خواهم برگردم.بي آنكه كسي بفهمدچرا پياده برخواهم گشت.قدم هايم راه خودشان را مي روند.سياهي هولناك است و در لابلاي نور قرمز رنگي كه از ميانه كوچه مي گذرد ماشين برمي گردد جاي اولش امايك كوچه پايين تراز همان جاي هميشگي. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 17:59 توسط یاسین نمکچیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|