
فصل ها آوارگان خورشیدند تو آواره کیستی عمران عزیز. چندماه و چند روز و چند ساعت از وقتی که رفتی گذشته است. هیچ کس دلش نمی آید آن صبح مه آلود و خونین را به خاطر بیاورد. فردای آن روز عکس تمام روزنامه ها تو بودی که با لبخندی ملیح به جایی دور خیره می شدی. عصر فردای آن روز تمامی خبرگزاری ها، سوگ سروده های شاعران این سرزمین را مخابره می کردند.
12 مهر 1385 نشانی از مهربانی نداشت و انگار همه می دانستند که حکایت تو حکایت دیگری است. عمران تو هیچ وقت اهل بازی نبودی، اما مرگ تو بازی تلخی بود که شادی را بر چهره خیلی ها خشکاند؛ خیلی هایی که حتی یکبار هم ندیده بودنت. راستی چند روز از آن روز بدی که رفتی گذشته است؟ نمی خواهی برگردی؟
پرنده ها به این تنهایی عادت کرده اند. دیوارها سنگینی عکس تو را مثل همان روز اولی که رفتی بر شانه هایشان تحمل می کنند، اما تا کی! تا کی عمران، این انتظار باید ادامه پیدا کند. مرگ تو شوخی قشنگی نبود و ما می ترسیم یک روز با مشتی ترانه از راه برسی و ما بفهمیم که این بار هم دستت را نخوانده ایم، مادر باور کرده است که نمی آیی و همانطوری گوشه پارچه گل می کارد و نخ های گلدوزی او کوتاه اند و می ترسد گل ها باز نشوند و اما ما بنفشه ها را می فرستیم که بدانی به تو فکر می کنیم. هرچند بهشت زهرا، قطعه هنرمندان، ازدحام آن همه آدم را که آمده بودند برای همیشه بدرقه ات کنند هرگز از یاد نخواهد برد.