چشمه اشکم خشک شده است غلامرضا.گریه ام نمی گیرد.اندوه من بزرگ است اما تاب می آورم.دنیا همیشه همینطوری آدم را غافلگیر می کند ولی قرار نبود بدون خداحافظی بروی.چند ماه پیش هم که به تهران آمدی بدون خداحافظی رفتی.یادت هست.گفتم رضا امشب را برویم خانه ما.گفتی فردا می آیم.گفتی اگر شراب داری بیایم.گفتم بیا شرابت را هم جور می کنم اما نیامدی .فردایش زنگ زدی اما نشد که بیایی و من نمی دانستم بعد از آن روز دیگر هیچ وقت نمی بینمت.یادت می آید غلامرضا.دو سه سال پیش همراه خانواده ات به لنگرود آمدی.ما رفتیم اطراف شهر بگردیم.در جاده ای کوهستانی رانندگی می کردی.به سربالایی جاده که رسیدیم ماشین خاموش شد و دوباره روشنش کردی.دو قدم رفتیم و دوباره خاموش کردی.گفتم رضا تو واقعاً با همین رانندگی از مشهد آمده ای تا لنگرود؟خندیدی و گفتی درست با همین رانندگی آمده ام.گفتم پیاده شو بقیه راه را من پشت فرمان می نشینم.انگار منتظر بودی.سریع پریدی بیرون و من نشستم و رفتیم بلند ترین نقطه آن حوالی.گفتی واقعاً کار من یکی نبود شما را سالم تا این بالا برسانم.گفتم من هم به همین خاطر اجازه ندادم تو ما را برسانی .یادت می آید غلامرضا؟من حالا روی همان کاناپه ای نشسته ام که وقتی برگشتیم خانه،تو و الهام و لیلا و مجتبی روی آن نشسته بودید.روی همان کاناپه ای که همانطوری سرجایش مانده اما تو و الهام و لیلا نه.خبر مجتبی را ندارم.نمی دانم با این اندوه چه خواهد کرد.نبودنت ما را که دیوانه کرده،او را چه خواهد کرد؟راستی قرار بود چند هفته پیش زنگ بزنم بیایی لنگرود عروسی اما یادم رفت و دیگر هم رویم نشد زنگ بزنم عذرخواهی کنم.حالا می نویسم ببخش دوست عزیزم که نمی دانم چرا و چطور اسم تو یک نفر یادم رفت با اینکه می دانستم باید خبرت بدهم.راستی غلامرضا آن دفعه که آمدی لنگرود موقع خداحافظی گفتم رضا خیلی مواظب باش و آرام رانندگی کن اما نبودی.لااقل حالا به حرفم گوش بده و خیلی مواظب خودت و الهام و لیلا باش.ما سعی می کنیم هوای مجتبی را نگه داریم.خداحافظ.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 21:52  توسط یاسین نمکچیان
|