نمی توانم چیزی بنویسم.حوصله اش را ندارم.چشمهای مظطرب تو آزارم می دهد.از تاریکی مثل تیغ می ترسم.حتی از زوزه باد که وقت و بی وقت،پنجره را می لرزاند.زندگی درست شبیه زهر ماردرگلویمان راه گم کرده است.نمی توانم چیزی بنویسم.حوصله اش را ندارم.دلواپس هزار کس دیگرم ...
داد زد چرا کسی به دادمان نمی رسد؟
دست های عاشقانه تا دهان نمی رسد!
داد زد تمام جیزهای خوب ازشماست
نان و عشق و گل چرا به دیگران نمی رسد؟
گفت: ای خدای مهربان ، به من بگو چرا
حرف های ما به گوش آسمان نمی رسد؟
گفتم: آری! آری! اعتراض و عشق حق ماست
حق مردمی که دستشان به نان نمی رسد!
منکران عشق را نگاه کن،تمامشان
عاشق اند و عاشقی به فکرشان نمی رسد!
شعری از علیرضا قزوه