تبليغاتX
چهارشنبه سوری - ترسی چنین عاشقانه
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی
مجموعه شعر"پسر عموی سپیدار"سروده  بیژن نجدی یکی از همان کتاب هاست. مجموعه ای که باز خوانی آن ثابت می کند نجدی هیچگاه در شعر ایران به حق واقعی خود نرسیده است.شاید دلیل این اتفاق را باید پای انتشار "یوز پلنگانی که با من دویده اند" نوشت که سبب شد تا وجه شاعری او در جامعه ادبی ایران کمتر دیده شود اما بیژن نجدی به همان اندازه که داستان نویس برجسته ای بود شعرهای درخشانی را هم به یادگار گذاشت.
شعر او روایتی ملموس از زندگی آدمهایی است که هرروز از کنارش می گذشتند و گاه با لبخند و گاه با حسرتی راه را ادامه می دادند. شعر نجدی تصویرشفافی  از شعر روشنفکری نسلی است که به جهان آرمانی می نگرند. با این ویژگی که آرمان ها در ساختار و فرم اثر حل شده اند.
عاشقان، گیاهانند/ که ریشه هایشان فرو رفته است/ در کف دست من/ در استخوان کتف تو/ در جمجمه شکسته  من/ و این خاطرات من و توست/ که توت می شود یک روز/ انار می شود گاهی/ که دیروز انگور شده بود/ که فردا زیتون و تلخ.
شاید مهمترین مشخصه مجموعه "پسر عموی سپیدار" را باید استقلال وهویتش دانست. شاخصه ای که  درزیست شاعرانه وتجربه های شخصی سراینده خلاصه می شود. در این کتاب هیچ ردپایی از
شاعران نسل پیشین ویا همنسلان او دیده نمی شود. اگرچه گاهی  تجربیات آنها را با موقعیت متن خود درهم می آمیزد ، ولی در نهایت شعرمستقلی را پدید می آورد. شعری که پشت سایه روشن هایش شاعری استخوان خرد کرده نفس می کشد.شاعری با موهایی سفید وعصایی که دیگر خاطره هایی در دوردست را به خاطر می آورند.
بسیاری از شعرهای این کتاب به واسطه آنکه پیشرها در مطبوعات منتشر شده اند برای علاقه مندان جدی آشنا هستند. شاید پربیراه نباشد اگر بنویسیم کمتر علاقه مندی است که تا کنون شعر"وصیت" این مجموعه را نشنیده باشد و در لحظه هایی اززندگی پرنوسان، بند های  آن را به زمزمه در نیامده باشد.
نیمی از سنگ ها ،صخره ها،کوهستان را گذاشته ام / با دره هایش،پیاله های شیر،به خاطرپسرم/ نیم دیگر کوهستان وقف باران است./ دریای آبی وآرام را / با فانوس روشن دریایی می بخشم به همسرم/ شب های دریا را ،بی آرام،بی آبی،با دلشوره فانوس دریایی/ به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده اند،
فکرمی کنم یکی یا چند هم مرده اند...
زبان در شعرهای "پسر عموی سپیدار" نقشی محوری ایفا می کنند و هیچ گاه  ساکن نیستند. زبان شبیه کودکی بازیگوش از سطرها بالا می رود و پایین می افتد و مخاطب را در حال و هوایی عجیبب قرار می دهد.
این کتاب 274 شعر نجدی را در برمی گیرد که بسیاری از شعرها سهل الممتنع و بسیاری دیگر دشوارند. با همه اینهامخاطب شعر او نیاز به پیش زمینه ای ادبی  دارد تا بتواند با کدهایی که در طول سال ها تمرین و مطالعه بدست می آورد کلید رمز گشایی آثارش را بیابد. همانطور که شعرهای یدالله رویایی و خیلی های دیگر از چنین موقعیتی برخوردارند و مخاطب عام نمی تواند با آن ارتباط برقرار کند. البته او با اجرای شیوه های متفاوت سرودن ، ثابت می کند که به درک این گونه نوشتن رسیده است و بی دلیل روندی را انتخاب نمی کند.
آنجا که از تاریکی می ترسد تمام دلهره اش را در سطرهایش جاری می کند و آنجا که شادی را احساس می کند کلمات راطوری کنار هم می چیند تا تصویرشفافی از روشنی در چهره مخاطب پدیدار شود.
متاسفانه بازی روزگار اجازه نداد بیژن نجدی بماند و خودش کتاب هایش را منتشر کند. شاید اگر بود خیلی از شعرهای این کتاب اجازه انتشار پیدا نمی کردند. چرا که وسواس نجدی باعث شد تنها چند داستان در دوران زندگی اش شکل  کتاب بگیرند.
چقدر ازپل می ترسم / از آسمان چسبیده به پل/ از پرده پاره های ابر/ ریخته روی پل / از شنبه ای که راه می رود / زیر پل/ ازدرختان خسته کنار پل/ ترسی چنین عاشقانه / با هیچ صیادی به دریا نرفته است.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:31  توسط یاسین نمکچیان  |