تبليغاتX
چهارشنبه سوری - دیدار با واهه آرمن در روزنامه تهران امروز
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی
تو هم شبیه دیگران هستی
زیبا و مغرور
اما هیچ کس شبیه تو نیست
آنها هیچ کدام شوریه نیستند
تنها تویی که هر نیمه شب
از خواب بیدارم می کنی
تا معصومانه بپرسی
تو هنوز بیداری

تو نخوابیده ای، بیداری. آنقدر که هر روز روی صندلی می نشینی و به پرنده های دور دست نگا می کنی. پرنده هها تو را خوب می شناسند وکه آرام آرام کنارت فرود می آیند و برای آنها دانه می ریزی. پرنده ها چقدر تو را خوب می شناسند واهه.
"یادش بخیر. یک روز من و مادرم دور میز نشسته بودیم و ناهار می خوردیم که چشممان افتاد به کبوتر سفیدی .به مادرم گفتم که پرواز آن کبوتر تنها چقدر زیباست. فردای آن روز در اتاقم بودم که مادر صدایم کرد و گفت برایت میهمان آمده است. نگاه که کردم همان کبوتر سفید را دیدم که کنار پنجره نشسته بود. پنجره را باز کردم. می ترسیدم فرار کند، اما این اتفاق نیفتاد و او هر روز می آمد و من پس از مدتی دیگر هم کبوتر سفید کوچکی را. آنها خودشان بیرون پنجره می نشستند و کبوتر بچه کنار میز ما غذا می خورد، چند سال به همین شکل گذشت که آنها دیگر نیامدند و تنها یک بار کبوتر اولی آمد و چرخی زد و رفت. بعد از آن اتفاق ما به یاد آنها سطلی خریدیم و همیشه پر از ارزن نگه داشتیم تا پرنده ها گرسنه نمانند.
ما مشهدی ها به یاکریم می گوییم موسی کوتقی. دلیل اش هم این است که صدایش طوری است انگار می پرسد. موسی کو تقی؟ البته گاهی هم آقا را به اول جمله اضافه می کند. به هر جال مادرم پس از رنج هایی که کشید عمرش تمام شد و من به یاد او 12 سال هر روز برای پرنده ها دانه می ریزم."

سطرهای بالا پاسخ به یک کنجکاوی همیشگی بود.در همه سال هایی که تنهایی هایم را با او قسمت کرده ام سطل پر از ارزن کنار پنجره علامت سوالی بود که در ذهنم چرخ می خورد تا اینکه بیشتر تاب نیاوردم و دلیلش را پرسیدم.واهه با نم اشکی که پنهانش می کرد از روزهایی  می گفت که مثل برق از کنارش گذشته بود.روزهایی که شکل رویاهایی  به رنگ آب وآتش بودند. نمی دانم چند روز بعد از همان حرف زدن های مداوم و خاطره گفتن های همیشگی بود که  قصه کبوتر سفید و سطل ارزن  را در روزنامه ای که دیگر به مردگان روی زمین پیوسته منتشرکردم . فردایش بود یا عصر همان روز انتشار روزنامه یادم نیست اما انگار همین دیروز بود که واهه با زنگ های ممتد تلفن  از اتفاقی عجیب خبرمی داد. از اتفاقی که تصورش برای    خیلی از آدم هایی که این سطرها را مرور می کنند دور از باور است:
"وقتی روزنامه چاپ شد کبوتر سفیدی آمده بود پشت پنجره.غروب هم که شد همانطوری همانجا مانده بود. پنجره را که باز کردم به داخل  آشپز خانه پرید .برایش گندم ریختم اما بعد از آن هم دلش نمی خواست برود.مجبور شدم برایش لانه ای بسازم که حالا همانجا زندگی می کند.می رود در آسمان چرخ می زند و دوباره برمی گردد.فکرنمی کنم همان کبوتری که درباره اش حرف زدیم باشد اما شک ندارم که بچه های همان کبوتر است که انگار روزنامه را خوانده است."
مثل خیلی هایی که فکر می کنند چنین اتفاقاتی فقط در داستان های خیالی رمانتیک نویس ها اتفاق می افتد در اولین فرصت خودم را به خیابان کریم خان و خانه اش رساندم.کبوتر سفید همانطوری پشت پنجره نشسته بود.گاهی می رفت و دوباره می آمد.آنقدر این داستان را تکرار کرد که حالاحضورش برای همه دوستان واهه که این اتفاق را می دانند عادی است.حتی عکسش را هم یادگاری در گوشی موبایل هایمان نگه داشته ایم تا اگر روزی خاطره اش را جایی نقل کردیم مدرکش را هم به مخاطبانمان.نشان بدهیم. آخر ما در شرایطی زندگی می کنیم که هیچ کس حرف دیگری را به راحتی بار نمی کند.
در کودکی
چراغ اتاق را خاموش می کردم
و زیر نور شمع
با کامیونی پر از آرزو
در جاده های خیالی سفر می کردم
امروز هم چراغ اتاق را خاموش کرده ام
و زیر نور شمع
با کامیونی پر از خاطره
در جاده های خیالی سفر می کند
کدام یک بازی است؟
کدام یک شعر؟

پرسه در شعرهای تو مثل قدم زدن در رویاهای کوکی ست.رویاهایی که همواره دنبالت می کنند و راهی برای گریز نیست ، روباهایی به رنگ  آتش ، به رنگ آب ، تو چهل و چند سال تمام را پشت جاده ها جا گذاشتی ، اما حالا مثل کودکی معصوم گاهی به جای دور خیره می شوی و آوازهای کودکانه ات را از خاطر می گذرانی .گاهی فکر می کنی ماه ، کاغذی است که کسی آن را هلالی و کژ بریده و چسبانده به آسمان .سطرهای تو بوی بازی های روزهای دبستان می دهند، اینطور نیست؛شعرهای تو ساده اند به سادگی همین حالا که کنار یکدیگر نشسته ایم و به عبور ادمهایی که در محوطه خانه هنرمندان قدم می زنند نگاه می کنیم.

"یه تجربه آموختم که سخت ترین نوع سرودن شعر همین است که بسیار ساده به نظر بیاید ومحتوایش پیچیده باشد البته منظورم گیج کردن مخاطب نیست ، من این شیوه را مدیون استادانم هستم ، از همان لحظه که شعر نوشتم آموختم نباید با واژه های نامانوس به خواننده آزار برسانم.شعرهای من همیشه در ناآگاهی اتفاق افتاده است.تخیل و واقعیت را سعی می کنم مثل تار و پود فرش به هم پیوند بزنم که بعد از سرودن نمی دانم کدام واقعیت است ، کدام شعر ؟ عنوان شعر برام اهمیت زیادی دارد گاهی برای یک شعر کوتاه تا یک هفته یرای عنوانش فکر می کنم ".

کاش پس از شلیک
چشم هایت را نمی بستی
کاش با شهامت
نگاه می کردی
به آخرین نگاه آن شاعر
تا به باد داشته باشی
تصویر غریبع ای را که فردا
در کوچه های شعر
بی تاب تر از زندگی
و صبور تر از مرگ
چشم به راه تو خواهد بود
کاش پس از شلیک
چشم هایت را نمی بستی

تو چشمهایت را بستی و گذشته را که مثل باد یر شیشه پشت پنجره می کوبید از یاد بردی .تو همه چیز را فراموش کرد ه ای واهه و من می ترسم بگویم از آن روز ناگهانی حرف بزن .می ترسم خاطره ای لحظه ای که دیگر یادت نمی آید ، دلگیرت کند .دلم نمی خواهد غروب این پنجشنبه که شیرین تر از گذشته است طعم تلخ بادامی بگیرد که در دهان انداخته ام.
"وقتی سال 57 تحصیلات متوسطه را به پایان رساندم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتم .اول زبان خواندم و بعد در جامعه شناسی شرق تحصیل را ادامه دادم.پدرم بیمار شد و مجبور شدم به ایران برگردمتا خانه پدری را بفروشیم و به تهران که اقوام ما اینجا بودند بیاییم .وقتی همه این کارها انجام شد به خاطر شرایط جنگ اجازه خروج پیدا نکردم و دوباره به مشهد برگشتم تا مدتی را آنجا بگذرانم البته این را اضافه کنم که در زندگی من چیزهایی اتفاق افتاد که هیچوقت دلیلی برای آنها پیدا نکردم که یکی همین تصاذف بود.به هر حال آن روز در هتل از شدت تشنگی خواستم که برای من و میهمانانی که به دیدنم امده بودند ، آبمیوه بیاورند ،مسوول هتل گفت رستوران تعطیل است و به ناچار تنگی آب خواستم ، پس از آنکه آب را در لیوان خالی کردم متوجه شدم مگسی درون لیوان غوطه ور است .به دوستانم گفتم برویم بیرون و آبمیوه بخوریم .هتلی که من در آن بسر می برئم نزدیک دبستان دوران تحصیلم بود و روبرویش مغازه آب میوه فروشی که هیچوقت به آنجا نمی رفتم و همیشه به مغازه کنار هتل می رفتم .آن روز مغازه این سوی خیابان تعطیل بود و ما مجبور شدیم به مغازه رو به رویی برویم .در همان لحظه ماشینی که خلاف می آمد با من برخورد کرد و من 4 سال تمام را بی حرکت در رختخواب بسر بردم.در آن دوره به طرز وحشتناکی مطالعه می کردم .زیر هر واژه که نامانوس بود خط می کشیدم و دوباره خوانی می کردم و بعد ها نیاز به نوشتن پیدا کردم .پدرم بیماری عصبی شدیدی گرفته بود و روزی حرفی زد با آنکه بچه ای ندارم اما در عمق وجودم این احساس را درک کردم که چگونه یک پدر می تواند فرزندش را بیشتر دوست داشته باشد.پدرم گریه می کرد و من پرسیدم چرا گریه می کنی من راه رفتن را فراموش کردم و دنیای تازه ام آنقدر زیباست که با چیزی آن را عوض نمی کنم .پدرم با چشمانی آبی که قشنگ تر از آن ندیدم ، گفت اتفاق برای پسرم افتاده نه برای من "

شیشه هر پنجره ای را که می شکستم
تاوانش کتک بود
تنها یک بار کتک نخوردم
روزی که تمام شیشه های شهر را شکستم
چشمان مشتاق یک دختر
از پشت تاریک ترین پنجره
به من لبخند زد
و مرا از آخرین خواب کودکانه بیدار کرد  

واهه یعنی بهترین.این را ارمنی ها می گویند و ما آبادی کوچکی در بیابان فکر می کنیم .واهه یعنی شاعری که سال هاست تنهایی اش بزرگ تر می شود .کسی که هر روز خودکارش را برمی دارد و روی صفحات سفید کاغذ کلمات را مثل پرچمی در باد به اهتراز در می آورد.اما واهه وسواس مهربانی است که تنها گاهی کلماتش را به گوش ما می رساند.
"هر چه زمان بیشتر می گذرد وسواس من بیشتر می شود .همان حس مسوولیت چاپ و یا ترجمه.من هر روز می نویسم ، اما دلم نمی خواهد همه آنها را منتشر کنم .می نویسم که تمرین کنم با هر شعری که راضی ام می کند ، حس می کنم از خودم برترم و این نکته همیشگی نیست .شعر و ترجمه را هرگز نتوانستم با هم انجام دهم .روزهایی که کتاب << رودخانه ای که از کتاب نقاشی می گذشت>> را ترجمه می کردم با آنکه شاعرش یعنی رسول یونان را نمی شناختم.اما با شعرهایش زندگی می کردم ، نتیجه این شد که در ارمنستان خیلی ها می گفتند که باور اینکه شعرهای یونان ترجمه باشد ، مشکل است و انگار ارمنی سروده شده اند .به اعتقاد من اگر خدا قریحه ای به انسان داده ، باید آدم وسواس هم داشته باشد البته در این برهه دوست ندارم کاری غیر از سرودن انجام بدهم"
تو از بسوی آغاز به جیغ رسیدی و بعد شیطان قریاد کرد خدا و بعد بالهایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت.کتابهای تو اسم عجیبی دارند.شاید خیلی کم پیش آمده راحت بنشینی و از عشق های کاغذی ات حرفی بزنی.
"اولین و دومین مجموعه ای که نام بردبد در ارمنستان منتشر شد که بسوی آغاز در کانادا هم چاپ شد توسط دکتر استیفن پارتیو و جیغ هم در ارمنستان با ترجمه یکی از مترجمان نامدار ارمنی به نام ساموئل مگردیچیان.

گزیده  این 2 کتاب هم به فارسی ترجمه شد که یکی از شاعران بزرگ ارمنی آقای دکتر آزادماتیان در مقاله ای نوشت : گویا واهه با سرودن شعر به زبان فارسی دری را که در اثار ارمنی کوبیدنش را آرزو می کرد ، پیدا کرد.من پس از آن کتابها دوره  رکودی را پشت سر گذاشتم که فکر می کنم دوران پروردگی بود و در همان دوره 2 مجموعه  پونه ندایی با نام (یک مشت خاکستر محرمانه ) و ( رد پای زمان و یک سال بعد گزیده ای از 2 کتاب یونان را به ارمنی برگردانم)

حالا هر نیمه شب
پشت این پنجره یخ بسته
چشمهایم را می بندم
در جستجوی تو
تمام درهای عالم را می کوبم
اما هر سپیده دم
باز خودم را در همان کلبه ای می یابم
که روزی کودکی تنها
رد شبانه های خسته ات را
بر دیوار آن دیده بود

لمس می کنی واقعیت را و به یاد می آوری پرواز همه ی پرندگانی را که از حوالی خانه ات می گذرند.جهان برای تو کوچک است ، آنقدر کوچک که تمامی چیزها را بین چند دیوار سیمانی خلاصه کرده ای .فکر می کنی روزی کسی می آید و تو را از کوچه پس کوچه های شهر خواهد برد.روزی کسی می آید و تو را ...
"ما عادت نکردیم چیزهای قشنگ اطرافمان را ببینیم .اگر خوب نگاه کنیم زیبایی درختها ، زیبایی جهان را به یادمان می آورد.حقیقت همه ی چیزهاییی است که در دنیای بیرونی و درونی می بینیم و لمس می کنیم .هر چیزی می تواند استعاره ای داشته باشد.همه ی هنرمندان لطیف ترین چیزها را درک می کنند.زیبایی می تواند سیاه باشد ، تاریکی باشد و یا در جنگ خودش را نشان بدهد.شاید اگر تاریکی نبود و شب نبود سوسوی هیچ ستاره ای را نمی فهمیدیم.من فکر می کنم  که اگر به مسئله نسبیت در بسیاری از امور آگاه باشیم متوجه می شویم که در گذر از قطعیت به نسبیت نه تنها از واقعیت دور نمی شویم ، بلکه به آن نزدیک تر هم می شویم "
ارمنی زبا شیرینی است.این را از وقتی که با اوآشنا شده ایم فهمیده ایم.شیرین اما سخت.تا حالا هیچ کدام ازما نتوانستیم یک کلمه هم ارمنی یاد بگیریم.فارسی و ارمنی زبان های مادری او هستند ولی واهه دوست دارد شعرهای خودش را فارسی بنویسد و آثار شاعران ارمنی را برای ایرنی ها ترجمه کند.گاهی هم ادبیات ایران را به ارمنی ها معرفی می کند.همه تلاش هایش سبب شده تا در هر دو کشور به شهرت برسد.
این روزها  بهار در لابلای درخت ها ریشه دوانده است  اما واهه آرمن با "پاییری کاملاً متفات " به خیابان های شهر قدم گذاشته است. با پاییری که آغشته آواز پرندگان بی قرار و ترنم به یادماندنی ترانه های هوانس گریگوریان شاعر بلند آوازه ارمنی است.
"گريگوريان يكي از بزرگ‌ترين شاعران معاصر ارمنستان است كه هم‌اكنون در آن كشور زندگي مي‌كند. اين كتاب گزيده‌اي از شعرهاي هفت كتاب گريگوريان و با رايزني خود شاعر برگزيده شده است. او متولد هفتم آگوست 1946 میلادی در شهر گیومری، مرکز ایالت شیراک در ارمنستان و فارغ‌التحصیل رشته زبان‌شناسی از دانشگاه دولتی ایروان است. گريگوريان تا کنون بیش از هشت مجموعه شعر منتشر کرده که از آن میان می‌توان به "آوازهایی بدون موسیقی"، "باران به مناسبتی غمگین"، "فرشته‌هایی از آسمان کودکی"، "میان  آرمن: ترجمه شعر با عرقریزی همراه است؛ ولي من شعرهاي گريگوريان را با اشك ترجمه كردم  دو سیلاب" و "اعتدالین" اشاره کرد. همچنین چندین مجموعه شعر برای کودکان به چاپ رسانده و گذشته از سرودن شعر، مترجم آثار برخی از شاعران و نویسندگان برجسته روس، انگلیسی و اسپانیایی زبان، از جمله یوری ورونف، اُلگ شستینسکی، خولیو کورتازار، کارلوس فوئنتس، خوزه ماریو ارتگا و ...به زبان ارمنی است.
واهه همیشه کارهایی را ترجمه می کند که دوستشان دارد ،با آنها زندگی می کند و بعد تصمیم می گیرد بقیه را هم در لذت مرورشان شریک کند.
" از دوران نوجواني با شعرهاي گريگوريان آشنا بودم و با اين‌كه در آن زمان به دليل بسته بودن فضاي سياسي مبادلات فرهنگي بين ايران و اتحاد جماهير شوروي خيلي كم و در حد صفر بود، با اين حال كتاب‌هايي از اين شاعر به دستم مي‌رسيد و پي‌گير آثارش بودم. ترجمه شعر با عرقریزی همراه است؛ ولي من شعرهاي گريگوريان را با اشك ترجمه كردم.
شعرهاي گريگوريان به موضوعات اجتماعي مي‌پردازد. البته او شاعري طبيعت گراست كه با ديدگاهي بسيار بديع به طبيعت مي‌نگرد و آن را تحليل مي‌كند  ديدگاهي بسيار بديع به طبيعت مي‌نگرد و آن را تحليل مي‌كند. اين‌گونه طبيعت‌گرايي نو مي‌تواند بسيار مورد توجه خواننده ايراني باشد. 
شعرهاي او بيش‌ تر تحت تاثير ادبيات شوروي بوده است؛ اما روح شرقي در آن‌ها ساري و جاري است. این کتاب تا پایان ماه جاری برای چاپ آماده خواهد بود.
چه کسی نبودنت را در آسمان می بیند؟
مرا چه کسی به آسمان تو تبعید کرده است؟
در درونم شوقی  پسرکش بود
در دستم تفنگ
تو را دیدم
گنجشکی سرمست
که آخرین شعر پروازش را
بر دفتر آسمان می نوشت
ناگهان صفیر گلوله به گوش رسید
و هر دو افتادیم
علاوه بر نویسندگان و شاعران ایرانی ،اهالی ادبیات ارمنستان هم هرازگاهی به ایران می آیند تا از میدان ولیعصر یا میدان هفت تیر بگدرند به خیابان کریم خان برسند و بعد پله های آپارتمان را زیر قدم هایشان بگذارند تا روبروی واهه بنشینند بعد تنهایی هایشان را قسمت کنند.ادوارد حق وریان شاعر و نویسنده برجسته که قرآن را هم به ارمنی ترجمه کرده یکی از همان هاست.درست در شرایطی که دیدار این صفحه شکل می گیرد به به ایران آمده  است.او که دیگر حسابی با دوستان واهه دمخور شده است از کتاب هایی حرف می زند که به ارمنی ترجمه کرده که اتفاقاً یکی از آخرین کتاب هایش ترجمه شعرهای شاملوست که با همکاری آیدا سرکیسیان انجام داده است.
راستی پرنده ها چقدر در شعرهای تو خوب جا باز کرده اند.شاید به همین خاطر است که اسم آخرین کتابت را گداشته ای"پس از عبور درناها".

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:54  توسط یاسین نمکچیان  |