تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

زبان اصلی شعرهای زیر  گیلکی بود که من به فارسی ترجمه شان کردم و در کتاب مشتی از عطر شالیزار چاپ شدند.درباره این کتاب اینجا و اینجا و اینجا
(1)
نگاه کن
دنیا
 شبیه چهارشنبه سوری است
من آتش می گیرم
تو از روی من می پری
(محمد بابایی پور)

(2)
یکی با تفنگ سرپر
دیگری با دلی پر
دوش به دوش هم
برای شکار گراز می رفتند
(ضیاءالدین خالقی)

(3)
توآن سوی رودخانه
من
این سو
کاش بین من وتو
پلی بود
(هوشنگ عباسی)

(4)
اگرتوبخواهی
دریا را
در فنجانی جا می دهم
من شاعرم
(کریم رجب زاده)

(5)
از آن بالا
صدای غاز های وحشی می آید
آسمان
رها کرده
بادبادک هایش را
(بهروز ونداد یان)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:2  توسط یاسین نمکچیان  | 

نشست «نگاهي به موقعيت شعر در مطبوعات» برگزار مي‌شود.
به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران ایسنا، در اين نشست كه ساعت 16:30 روز دوشنبه (23 شهريورماه) در محل فرهنگسراي كودك برپا مي‌شود، در این برنامه آرش شفاعي شاعر و روزنامه‌نگار و ياسين نمكچيان شاعر و روزنامه‌نگار درباره موضوع طرح شده سخن خواهند گفت.
همچنين بخش ديگر اين نشست با شعر‌خواني جمعي از شاعران همراه خواهد بود.
فرهنگسراي كودك در خيابان شريعتي، روبه‌روي خيابان دولت، کوچه‌ي امام‌زاده واقع شده است.
همین خبر در خبرگزاری فارس،وبلاگ های  ابوالفضل پاشا و آفاق شوهانی ،خبرگزاری ایبنا،خبرگزاری مهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط یاسین نمکچیان  | 

                                   بوسيدن زخم 
                            برای مادرانی که هنوز...

اکبریانیمحمد هاشم اکبریانی یکی از دوستان نازنین من است.شاعر،نویسنده و روزنامه نگاری که  بیشتر از همه این حرف ها انسان است.مدت هاست برای نوشتن به شکلی جدی وقت می گذارد و ادبیات  مهمترین دغدغه زندگی اش شده است.تازه ترین کتابش با عنوان "کاش به کوچه نمی رسیدم"با استقبال خوبی روبرو شد و اگر شرایط بحرانی بعد از انتخابات پیش نمی آمد تا حالا به چاپ دوم هم رسیده بود.داستان منتشر نشده زیر تاثیر پذیری نویسنده از فضای التهاب آور این روزهاست که خواندنش مخاطب را در حسی غریب قرار میدهد.
...نه به خدا، باید همین جا باشه. دیروز خودم دیدم سرکار! همین جا بود که رفتم ملاقاتش و یکی دو دقیقه دیدمش...دروغ می گم؟ نه نه. باور کنین دروغ نمی گم سرکار. دیروز خودم دیدمش. خود شما بودین که اجازه دادین برم تو... از جلو در برم کنار؟ چشم می رم. فقط اجازه بدین ببینمش. آخه بچه مه. جگر گوشه مه.... نمی شه؟ واقعا نمی شه؟ راست می گین. نمی شه. درسته. پس چه کار کنم؟ کجا برم سرکار؟ کجا می تونم ببینمش؟ هر جا میرم می گن این جا نیست. ولی هست. دیروز دیدمش.... برم کنار؟ چشم. ولی سرکار تو رو خدا بگین کجاست؟ ایناها، پاهامو ببینین! زخماشو می بینین؟ ببخشین پامو نشون می دم.... اشکال داره؟ خب زخمش که اشکال نداره. شمام جای برادر من. درست میگم؟... یعنی می گین اشکال داره؟ بله درسته. حرفتون کاملا متینه. ولی زخم پامو یه نگاه بندازین می فهمین چی کشیدم. چرا چشمتونو برگردوندین؟ فکر می کنین کارم درست نیست آره؟ خب باشه. پامو می ذارم تو کفشم. اصلا نباید نشونش می دادم. برا من این زخما که درد نداره. هزار تا زخم هم که باشه بازم درد نداره. ولی ندیدن بچه خیلی درد داره سرکار. ...نداره؟ نگین این جور سرکار. به خدا درد داره. این قدر گریه کردم که نگو. بازم گریه می کنم. چشام کور شد که شد. اشکام خشک شد که شد. بذار تو رو خدا بچه مو ببینم. ... این جا نیست؟ آخه جاهای دیگه م که می گن نیست. ولی هست. بوی عطرشو تو هوا می فهمین سرکار؟ عطر بچه منه. کوچیک که بود می گفت:" مامان عطر می خوام." نازش می کردم و می گفتم:" خودت عطری. عطر خودت دنیا رو گرفته، عطر می خوای چی کار؟" حالام بوی همون عطر پیچیده. ... مزخرف نگم؟ نه سرکار به خدا مزخرف نیست. شما که خودتون یه پا آقایین چرا این حرفو می زنین؟ ... برم؟ باشه. چشم. می رم. ... برم کنار بقیه وایستم؟چشم. رفتم....چرا برگشتم؟ خب برا این که میخوام بچه مو ببینم. خدا از آقایی کمتون نکنه سرکار! بذارین بچه مو ببینم.... نمی دونین کجاست؟ همه همینو می گن. ولی من می دونم همین جاست. آخه دیروز همین جا بود که رفتم ملاقاتش.... نرفتم؟ رفتم سرکار. خودش بغلم کرد. خودش منو بوسید. خودش گفت:" دلم برا بغلت یه ذره شده بود مامان." منم بغلش کردم. منم بوسیدمش. منم گفتم:" هنوز عطر بچگی هاتو داری." منم سرشو گذاشتم رو سینه م و گفتم:" گریه کن عزیزم ." خودم گفتم:" هرچی می خوای گریه کن قربونت بشم." خودم گفتم:" گریه چیز خوبیه." خودمم دیروز گریه کردم سرکار. کاش گریه نمی کردم. بچه م حالا فکر گریه منو می کنه و غم می یوفته تو دلش.... برم کنار؟ چشم. می رم. دیروز کلی زخم رو بدنش بود. یکی یکی زخماشو بوسیدم و گفتم:" بذار ببوسم دردش کم می شه."  بچه که بود وقتی یه جاش ضربه می خورد و درد می کرد می یومد جلو من و گریه می کرد. منم می بوسیدم و می گفتم:" خب دیگه خوب شد، برو بازی کن." اونم یهو گریه ش تموم می شد و می گفت:" بوس تو چی داره که درد منو خوب می کنه؟" منم می خندیدم و می گفتم:" دوای مادر رو داره. دوایی که فقط تو بوس مادر هست." دیروزم همه زخمای بدنش رو بوسیدم. امروز حتما خوب شدن، مگه نه سرکار؟.... نه؟ یعنی می گین خوب نشده؟ چرا شده سرکار، حتما شده. آخه طفلک که نمی تونه درد اون همه زخم و کبودی رو تحمل کنه.... نبای‍‍‍‍‌‌‌‍‍‍د می رفت؟ مگه کجا رفته بود سرکار؟ مگه چه کار کرده بود؟ .... باشه، باشه. دیگه از این حرفا نمی زنم. فقط بذارین ببینمش..... برم کنار؟ چشم. می رم. گفتین این جا نیست؟ یعنی من دروغ می گم که دیروز دیدمش؟.... نه سرکار این جور نگین. یعنی من دیوونه شدم؟ یعنی بچه م رو دیروز ندیدم؟ ولی دیدم سرکار. طفلکی اولش همش گریه می کرد. بعد یهو ساکت شد و به یه جا زل زد. بعد باز شروع کرد به گریه کردن. منم فقط بغلش کردم. هیچی بهش نگفتم.  سرکار! این که می گن تجاوز بوده دروغه نه؟.... آره حرفتون درسته. همش دروغه. آخه از دیروز فکر می کنم نکنه اون گریه کردنش و اون ساکت شدنش برا این قضیه بوده. ولی دروغه. اصلا فکرشم که می کنم می بینم مگه.... چشم. دیگه حرف نمی زنم. می دونم دروغه. ولی نمی دونم برا چی هی گریه می کرد و ساکت می شد؟ نکنه یه وقت .... دیوونه م؟ دیوونه نیستم به خدا سرکار.... نیام این جا؟ آخه مگه می شه نیام؟ شوهرم امروز که می خواستم بیام حرف شمارو می زد. می گفت:" نرو، کجا می ری؟"  گفتم:" می رم بچه مو ببینم." گریه کرد. مرد به اون سن و سال مثل بارون بهاری گریه کرد. فقط بهم نگاه  کرد و گریه کرد. خنده م گرفته بود که نگو. خندیدم و گفتم:" چرا گریه می کنی؟ خودم دیروز دیدمش. یه چند تا زخم داشت که ایشالله اونام خوب می شن، غصه نخور." شوهرم هی گریه کرد. ولی من گریه نمی کنم سرکار. آخه دلیلی نداره گریه کنم. همین که عطر بچه م تو هواست خودش کلی حرفه. ولی خب دیدنش یه چیز دیگه ست. بغل کردن جگر گوشه آدم یه چیز دیگه ست. تو رو خدا بذارین ببینمش. دخترم دیشب زنگ زد و گفت:" دیگه نرو مامان. دیگه جایی نرو. بچه تو نمی تونی تو این دنیا ببینی. دیگه بچه ت تو این دنیا نیست." اون قدر خندیدم که نگو. دخترم پشت تلفن زار می زد ولی من می خندیدم. آخه حرفش خنده دار بود دیگه. دخترم پشت تلفن زار می زد من می خندیدم. ...برم کنار؟ چشم. می رم. دخترم گریه می کرد و من به گریه هاش می خندیدم. آها! اصلا یادم رفته بود. من که اصلا دختر ندارم. پس اون کی بود که زنگ زد؟! یعنی خیالاتی شدم؟ ببخشین این حرفا رو این جا می زنم سرکار! آخه وقتی دل آدم پر از حرف باشه پیش هر کی که باشه اونو می زنه تا آروم بشه. ... برم کنار؟ چشم. می رم. به دخترم گفتم:" نمی شه که آدم نره. هر چی باشه بچه مه، عزیزمه، همه زندگیمه." با گریه گفت:" دیگه نمی بینیش." عصبانی شدم. سرش داد زدم:" چرا نفوس بد می زنی؟" خوب شد اصلا دختر ندارم که این حرفا رو بزنه سرکار. شوهرم فقط گریه می کنه. بهش گفتم:" با گریه که کار درست نمی شه ." گفتم:" دیدی من به بچه م رسیدم." گفتم:" اون قدر رفتم و اومدم تا بچه مو دیدم." شوهرم ولی فقط گریه می کرد. حالا اجازه بدین سرکار برم بچه مو ببینم. .... این جا نیست؟ آخه جاهای دیگه م که می گن نیست. ولی هست سرکار. به خدا خودم دیروز دیدمش. یه چیز بگم بخندی سرکار. تو راه خیالاتی شده بودم. زن همسایه گفت:" هیچ به قبرستون شهر سر زدین؟ می گن یه عده رو اون جا بدون اسم و نشونی دفن کردن، شاید بچه تون اون جا باشه." بعدشم با یه حالتی که نشون بده خیلی ناراحته گفت:" ایشالله که اون جا نیست ولی خب اسمشو که بگین شاید بگن اون جا هست یا نه." همچی از خیالاتی شدن بدم اومد که نگو. بی شعور همین جور مزخرف می گفت و حرفای عوضی می زد. زبونش لال شه که این حرفو زد. ولی یکی دیگه از همسایه ها رو که دیدم گفت:" ایشالله از زندون که اومد بیرون حتما میایم دیدنش. گفتم:"خدا از زبونتون بشنوه."  بعدش با خنده گفت:" یادتون باشه تو جشن عروسی ما رو هم خبر کنین."  گفتم:" حتما. مگه می شه شمارو فراموش کنیم" ....برم کنار؟ چشم. می رم. فقط تو رو خدا اجازه بدین امروزم بچه مو ببینم سرکار. خیلی دلم براش تنگ شده. می خوام ببینم زخماش خوب شدن یا نه. باید خوب شده باشن. آخه خودم بوسیدمشون. بوس مادر زخم و کبودی رو خوب می کنه..... چرا مدام می گین اصلا بچه م این جا نبوده. یعنی من دیروز بچه مو ندیدم؟ ولی دیدم سرکار... ندیدم؟ دیدم . ولی نمی دونم چرا باباشم همین حرف شمارو می زنه. ولی همه تون اشتباه می کنین سرکار. به خدا همین جا بود که خودتون گذاشتین برم تو و ملاقاتش کنم. ببخشین که بازم خندیدم. آخه بازم یاد بچگی هاش افتادم. .... چشم. چشم. بازومو ول کنین خودم می رم. چشم. می رم اون گوشه وای میستم.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط یاسین نمکچیان  | 


چند ماه پیش در  همین وبلاگ از رفتن همیشگی دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی نوشته بودم که خیلی ها خبرم را جدی نگرفتند و پشت سرم منبر گرفتند فلانی شایعه پرداز است.حالا چند ماه گذشت و پنج شنبه گذشته او برای همیشه از ایران رفت تا ما بمانیم و خاطره آدم های برجسته ای که به راحتی آب خوردن از دست می دهیم. یادداشت زیر را در روزنامه دنیای اقتصاد در همین رابطه نوشتم.مصاحبه فیض شریفی عزیز با دکتر شفیعی کدکنی هم که قرار بود در ویژه نامه عید روزنامه فرهنگ منتشر کنیم و نشد روی دستم مانده تا در آینده در یک جای مناسب چاپ شود.فعلاً همین یادداشت را بخوانید تابعد.این هم لینک مطلب در روزنامه دنیای اقتصاد.البته تمامش ر ا همین جا گذاشتم.
شاید مسافران فرودگاه بین‌المللی امام هم نمي‌دانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پله‌هاي هواپیما را بالا برود و برای همیشه با دلبستگی‌هاي سرزمین مادری‌اش خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سال‌ها از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بی‌سروصدا از دستش داده‌ایم.شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمي‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند و زمزمه مي‌کنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را»


پی نوشت:بعد ازاینکه این خبر دیروز در روزنامه "دنیای اقتصاد "چاپ شد و خبر گزاری ها هم این خبررا   کش رفتند. امروز هم چند روزنامه عکس و خبر صفحه یکشان را به این موضوع اختصاص دادند که در این بین کار روزنامه "تهران امروز "از همه جالب تر بود.تهران امروز عین مطلبم را برداشت و با نام یاسمن نمکچیان منتشر کرد.یکی از دوستانم با سردبیرش تماس گرفت موضوع را مطرح کرد که آقای سردبیر گفت خبر را خانم نمکچیان برای دبیر سرویس فرهنگی روزنامه ایمیل کرده و درخواست کرده تا چاپش کنیم.البته وقتی دوستم گفت من مردم نه زن احتمالاً فهمید که من نه دبیر سرویسش را می شناسم و نه درخواستی برای چاپ خبر فرستادم چون این خبر یک روز زودتر از بقیه رسانه ها در "دنیای اقتصاد" منتشر شد ونیازی به چنین کاری نبود.گاهی دوستان روزنامه نگار خودمان آدم را بدجوری عصبی می کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:17  توسط یاسین نمکچیان  | 

برنامه «دوقدم مانده به صبح» محمد صالح علاء از همان روزهای آغاز فعالیتش بین اهالی فرهنگ و هنرجا باز کرد و در ساعت‌هاي پایانی شب، خیلی‌ها را پای دریچه شیشه‌ای کشاند. «بینندگان جان» این برنامه که عمدتا طیف فرهنگی بودند زودتر از آنچه خود صالح علاء تصورش را مي‌کرد مشتریان پروپا قرصش شدند. برای اولین بار بحث‌هایی در رسانه ملی مطرح شد که قبل از آن وجود نداشت و نام‌هايي به میان آمد که معمولا خط قرمز صدا و سیما به شمار می‌آمدند. از طرفی دیگر بعضی‌ها هم که هیچ‌گاه راه صدا و سیما را بلد نبودند راهی خیابان ولیعصر شدند تا روبه‌روی مردمی قرار بگیرند که حضورشان را آرزو مي‌دانستند. اوج رفت و آمدها که تعجب سرخوشانه جمعیتی را برانگیخت حضور شمس لنگرودی و احمدرضا احمدی دو چهره برجسته شعر معاصر ایران بود. در شب‌هايي که این دو شاعر میهمان شبکه چهار بودند بارها اس ام اس‌ها ارسال شد و خط‌هاي تلفن اشغال شد. البته در روزهای بعد روزنامه‌ها هم غافل نماندند و از این اتفاق نوشتند. مجری و طراح «دو قدم مانده به صبح» اتفاقی را رقم زده بود که در سال‌هاي اخير سابقه نداشت. کم‌کم همه چیز برای مخاطبان عادی شده بود و به شکل طبیعی خودش پیش مي‌رفت. دیگر کسی از دیدن آدم‌هايي مثل احمد پوری، سیدعلی صالحی، مسعود کیمیایی و... در تلویزیون که هرکدامشان مي‌توانستند شبیه بمب عمل کنند تعجب نمی‌کرد تا اینکه انتخابات ریاست جمهوری و حوادث تلخ پس از آن و موضع گیری‌هاي صدا وسیما، مسیر «دوقدم مانده به صبح» را عوض کرد. برخي دلايل هرگز اعلام نشده باعث شد تا بعضی از چهره‌هاي برجسته که کارشناسان همیشگی برنامه بودند از ادامه راه منصرف شوند و «دو قدم مانده به صبح» جذابیت پیشترها را نداشته باشد. انگار فضای بسته‌ای برای این برنامه به وجود آمده که شنبه شب گذشته رشید کاکاوند مجری بخش ادبیات «دو قدم مانده به صبح» که یکی از جذاب‌ترین آیتم‌ها را اجرا مي‌کرد و پای خیلی‌ها را به صدا و سیما مي‌کشاند، مجبور شد در غیاب شاعران و نویسندگان از خود صالح علاء به عنوان میهمان استفاده کند. درواقع مجری میهمان برنامه خودش شده بود و با آقای کارشناس درباره مهدی اخوان ثالث حرف مي‌زد تا صندلی‌هاي خالی به چشم نیایند. شنبه شب گذشته «دوقدم مانده به صبح» برعکس شب‌هاي نه چندان دورش حرفی برای گفتن نداشت. در اوج گرمای اولین شب شهریور، ببینندگان جان همیشگی، سرمای استخوان سوزی را احساس مي‌کردند. یعنی اینکه باید دندان طمع را بیرون کشید که از این پس در ساعت‌هاي پایانی شب، برنامه‌ای به یاد ماندنی از تلویزیون پخش نخواهد شد. انگار دیگر کسی به مهمانی صالح علاء نمی‌رود.
لینک مطلب در روزنامه دنیای اقتصاد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:53  توسط یاسین نمکچیان  |