تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

انگارکله مان را محکم گرفته اند توی دستشان و ناگهان چند بارپشت سرهم کوبیده اند پس ملاجمان و بعد رها مان کرده اند توی خیابان.همه مان گیجیم. شبیه مرغ های سرگردان پس ملاج خورده، می لولیم وبه نتیجه ای نمی رسیم.این روزها بی حوصله تراز آنم که بیایم اینجا وچیزی بنویسم تا گردو غبار فراموشی بر در و دیوارهای این خانه  ننشیند. با این همه هر روز همه وبلاگ ها را زیر رو می کنم ومی دانم که به ملاج بقیه هم چند باری کوبیده اند.می خواهم خبرانتشارکتابم را بگذارم اما با خودم فکرمی کنم وقتی افسردگی دارد از سر وکولمان بالا می رود خبرانتشار کتاب فسقلی من چه اهمیتی دارد.دست می برم تا نانم را حلال کنم وبرای روزنامه چیزی بنویسم اما وقتی روزنامه ترجیح می دهد اخبار خبرگزاری ها را منتشر کند همان بهتر که نانم حرام بماند تا زبانم لال، روزی باعث بریدن نان همکارانم  دراین اوضاع واحوال نشوم که نیش وکنایه های آن موقع ازفراز و فرود شلاق هم وحشی تراست.اصلاً کدام روزنامه؟،کدام روزنامه نگار؟
امروزکه اعتماد ملی توقیف شد قبل ازهر چیز زندگی تلخ خودم ودوستانم ازخاطرم گذشت که هر چند وقت یکبار طعم بیکاری رامی چشیم و مدتی را با امداهای غیبی می گذرانیم تادوباره دری باز شود و این سیکل ادامه یدا کند.گاهی ازاینکه روزنامه نگارم خجالت می کشم با این حقوق بخور و نمیری که خیلی پایین ترازخط فقر است.گاهی ازاینکه روزنامه نگارم خجالت می کشم با این بیمه نداشته و حق وحقوقی که عمدتاً در گلوی کار فرماها گیر می کند.خجالت می کشم از اینکه حق خودمان را نمی توانیم بگیریم و می خواهیم از حق مردمی دفاع کنیم که بود و نبودمان فرقی برایشان نمی کند.خجالت می کشم ازاینکه اعتماد ملی امروز توقیف شد و من دست روی دست گذاشتم و نتوانستم کاری بکنم. راستی مگر روزنامه نگار چه گناهی کرده که هر کس هر طوری که دلش می خواهد با او برخورد می کند.  اعتماد ملی در نیمه شب توقیف می شود اما دادستان تهران دلیل عدم انتشارش را مشکل چاپخانه اعلام می کند. انگار روزنامه نگاری دراین مملکت یعنی پا درهوا بودن .یعنی همیشه با نگرانی پله های روزنامه را طی کردن.یکی نیمه شب سر از زندان در می آورد و دیگری با تلفن تهدید می شود و یکی دیگر با هزار بدبختی صورتش را با سیلی سرخ نگه می دارد.گاهی از اینکه روزنامه نگارم خجالت می کشم و دلم بیشتر از هر زمانی می خوهد مسافرکش شوم.دیروز صدای عدالت ویاس نو تعطیل شدند وامروز اعتماد ملی .فردا هم حتماْ نوبت روزنامه ای است که من در آن وقت می گذرانم.تا کی این چرخه ادامه پیدا خواهدکرد ؟تاکی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:27  توسط یاسین نمکچیان  | 

در کلافگی و کسالت این روزها وقتی چنین نامه ای از جایی دور دستت می رسد غنیمت است.نامه و شعر زیر را بخوانید و لذت ببرید.
سردبیر روزنامه ، برادر گرام
استاد عزیز

اینجانب ... ـ شاعر سمنانی اشعار بدون نقطه را که برایاولین باردر ادبیات ایران سروده ام تقدیم می کنم. هر هفته چند دو بیتی را می فرستم- من دریچه ای را به دابیات جدید باز کردم که کارهای ابداعی من 12 قسمت است که اول از شعر بدون نقطه شروع می کنم – امیدوارم مورد پسند شما قرار گیرد و شما با چاپ آن قدمی در جهت پیشرفت ادبیات بردارید.
                                                      دکتر...
دارد هر گل عطر روی هر مه و دلدار را
در سماع آورده او دلداده و احرار را
رحم آرد در دلم مهروی ماه سرمدی
مرهمی مارا رسد گر آورد اطوار را

***
گردهی رطل دمادم هرگاه
کرده ای سر دلم را آگاه
گردهی کامی، ای مهر و مرا
می روم در ره دل در هر راه

***
کتو دلارامی دوا را آورد
مرهم و راه رهائی آورد
واله و آواره ام در کوی او
رحم را سوی گدائی آورد

***
دلم کرده هوای کوی او را
هوس کردم گل مهروی او را
اگر همراه ما دلدار گردد
دهم دل را ، عطر موی او را

***
رسوا اگر کردی مرا ر عرصه دل ماکلی
واله اگر کردی مرا در کار دلها سالکی
دوری و دردی داده ای در راه هر دلدادگی
داری مها در راه دل آماده س مهلکی

***
ای مه دلدار ما کوی دگر می روی
در ره دلداده ای سوی دگر می روی
ملک دلم عرصه عور و ادا کرده ای
سوی دل محرم و گوی دگر می روی

***
در هوای لاله صحرائی ام
در سر هر کو رسد رسوائی ام
واله و آواره ام ای ماهرو
کی رود دردم مرا آرائی ام

***
ساحره ای اهل دل و ماهره
روی ملک دارد و هم طائره
هاله مو کرده رها گرد رو
کرد مرا سحری و هم هاکره

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:45  توسط یاسین نمکچیان  | 


دوباره دوم مرداد لابلای گرمای کسالت آورش از راه رسید ودوباره خبرگزاری ها و روزنامه ها مرگ غول زیبا را به روی خودشان نیاورده اند.دربعد از ظهر همه دوم مردادهایی که در روزنامه ها بوده ام دلم می خواست یک صفحه روزنامه، تنها یک صفحه را به او اختصاص می دادیم.انگار قرار است این خواسته درحد یک آرزو باقی بماند.اگرچه شاملو زیباتر از همه این حرف هاست وسکوت رسانه ها زیباترش هم خواهد کرد.در ایمیل های قدیمی ام مطالبی را پیدا کردم که قرار بود کنار هم قرار بگیرند و به شکل یک صفحه روزنامه دربیایند.نامه احمد شاملو به مهدی اخوان لنگرودی یکی از همان هاست  که دوست عزیزم مهدی اخوان لنگرودی در اختیارم گذاشته بود تا روز تولد شاملو در روزنامه فرهنگ منتشر شود.این نامه تا آن روز چاپ نشده بود و حالا هم فکر نمی کنم جایی منتشر شده باشد چون روزنامه ها اجازه ندارند درباره اش  چیزی بنویسند.به هر حال ما در شرایط وارونه ای زندگی می کنیم و کاری هم نمی توان کرد.

اوکلند
پانزده فوریه 1991
مهدی بسیاربسیار عزیزم
بعضی وقت ها گرفتاری های زندگی انگار آدم را ریشخند می کند . برای یک ماه آمدیم امریکا ، فکر کرده بودیم برگشتنا بیائیم پیش شما و ده پانزده روزی یللی تللی بزنیم ، که ناگهان این نخاع لعنتی ی همیشه مزاحم بی مزه گی اش چنان عود کرد که گفتند فوری باید عمل بشود  آن هم فقط و فقط در بیمارستان بوستون . سه ماهی معطل شدیم تا عمل کردند . دکتر گفت سه چهار ماه دیگر برگرد ببینم اگر مهره ها جوش خورده باشند عمل مجددی بکنیم که در واقع عمل اصلی است.  این عمل را هم پشت سر گذاشتیم و خواستیم برگردیم ، که وضع خاصی پیش آمد و صلاح در این بود که دست کم تا پیش از نوروز برنگردیم . ناچار برای اینکه الافی بی خود نکشیم دعوت دانشگاه برکلی را برای یک ترم ندریس زبان فارسی و شعر خودم پذیرفتم و با این حساب ناگزیر تا آخرهای ماه مه ماندگار شده ایم . در هر حال به این باید گفت ریشخند حوادث عوضی .
جانم برای تان بگویید که دل آیدا و من برای سوءاستفاده حضوری از آن همه محبت شما دو تا تنگ است . همیشه به یاد تو و یوتای مهربان هستیم و خاطره گیلکی اختلاط کردن شیرینش را از خاطر نمی بریم . همچنین خاطره ی آن مرد غمگین را که عمرش به دنیا نبود .به هر تقدیر ، مدتها بود که می خواستم تجدید عهد را دو کلمه ای برایت بنویسم و فرصت لازم دست نمی داد.
آیدا  و من، یوتا و تو را که برایمان خیلی عزیزی از دور می بوسیم و آرزوی دیدارتان را داریم . اگر راه دستتان است که به لس آنجلس بیایید دریغ نکنید. دوستتان داریم و عمر آدمیزاد هم بی رحمانه کوتاه است .
دوستتان داریم .
اگر به خانم هاکرمولر دست رسی دارید حتما" زحمت رساندن سلام آیدا و مرا قبول می کنی.
احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:40  توسط یاسین نمکچیان  |