این یادداشت را در روزنامه اعتماد ملی نوشتم
تجربه ثابت کرده است که در مواقع متعددی مردم بهترین عکس العمل ها را در برابر شرایط روزمره زندگی نشان می دهند. دربیست و دومین نمایشگاه کتاب تهران که هنوز چند روزی بیشتر از پایانش نمی گذرد مخاطبان به عنوان منتقدانی ظاهر شدند که عملکرد نادرست وزارت ارشاد در طول سال های گذشته را زیر علامت سوالی بزرگ قرار دادند. ازدحام جمعیت در غرفه های ناشرانی که در دولت نهم با بیشترین سختگیری ها و ممیزی ها مواجه بودند نشان داد که مردم همواره در انتخاب های فردی خود به شکلی کاملاً مستقل عمل می کنند. کمی آنطرف تردرغرفه ناشری که با سرمایه گذاری و حمایت های کلان ، انواع و اقسام کتاب های رنگارنگ از شاعران و نویسندگان معاصر منتشر کرده ، پرنده هم پر نمی زد و بیشتر کتاب ها همانگونه درست مثل روز آغاز کار نمایشگاه تا روز پایانی بر پیشخوان باقی ماندند.از سویی دیگرعلاقه مندان نسبت به آثار چند چهره جدی ادبیات ایران که اتقاقاً همان ناشرکتاب هایشان را روانه بازارکرد روی خوشی نشان دادند...
قرار است هر سسه شنبه در روزنامه دنیای اقتصاد صفحه کتاب منتشر کنیم.اولین صفحه ما با گفتگوی اکبر اکسیر شکل گرفت.آخرینش قرعه به نام چه کسی خواهد خورد معلوم نست.فعلاًکه قرار است باشیم تا بعد ببینیم چه می شود.چون خیلی جاها می خواستم بمانیم که نشد.....

او سعي ميكند در جوار زندگي، با شعر مرگ را به تاخير بيندازد. خيلي جدي اين جمله را ميگويد و لبخند هم نميزند. ديگر شاعر غريبه سالهاي گذشته نيست كه شعرهايش را پشت سر هم براي نشريات پست ميكرد و تماس ميگرفت؛ اما وقتي مجلهها منتشر ميشدند خبري از نامش نبود كه نبود. حالا اكسير شاعر مهمي شده است. كتابهايش با استقبال روبهرو ميشوند و ناشر معتبري مثل مرواريد دوست دارد با او همكاري كند. خيليها روي كارهايش نقد مينويسند؛ اما هنوز همان اكبر اكسير دوستداشتني است كه آستارا را با هيچ كجاي دنيا عوض نميكند. او فكر ميكند آستارا مركز دنيا است و همه چيز زندگي از همان شهر ساحلي آغاز ميشود. اين گفتوگو به بهانه چاپ چهارم كتاب «زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند» انجام شده است.
اولين مجموعه شعر شما با عنوان «در سوگ سپيداران» سال 1361 منتشر شد. 20 سال طول كشيد تا دومين كتابتان روانه بازار شود. فكر نميكنيد كمي با تاخير به ميدان بازگشتهايد؟
اولين مجموعه هرچه باشد حاصلش پشيماني است. اما چون شيرينترين مدرك ورود به دبستان شعر است نميتوان از آن گذشت. حال و هواي عجيبي داري از همه نظرخواهي ميكني و جواب نه ميشنوي و در آخر به هيچ كدام عمل نميكني...، بعد از چاپ كتاب عقلت سر جايش ميآيد و تازه به ميزان جواني و حماقت خود پي ميبري و فكر چاپ كتاب ديگر از يادت ميرود. بعد از چاپ اولين كتابم در سال 61 تا سال 71 شعرهايم را در مطبوعات منتشر ميكردم با اين كه دو كتاب آماده چاپ داشتم، اما از انتشارشان منصرف شدم و ناگهان از شعر و شاعري بدم آمد. فكر ميكردم كليشهگويي جواب نميدهد، زيرا يك نوع نقاب و دروغ و تكرار در شعر فارسي رايج شده بود كه بوي عفونتش محافل ادبي را پر ميكرد و من نه جسارت مولوي را داشتم كه مفتعلن مفتعلن را كنار بگذارم و نه رندي حافظ كه فلك را سقف بشكافم. به همين خاطر خودم را كنار كشيدم و دفتر از گفتههاي پريشان شستم و 10سال به مرخصي اجباري رفتم.
یادداشت های علیرضا بندری ویادداشت محمد صادق جنان صفت و خبری از محسن فرجی هم در اینجا و اینجا وا ینجا
آنهایی که رضا مقصدی را از نزدیک دیده اند غیر از مهربانی چیزی از او یادشان نمی آید.ما که او را از نزدیک ندیده ایم غیر از مهربانی چیزی از او نشنیده ایم. رضا مقصدی سال های سال است که در آلمان نفس می کشد اما شک ندارم اگر کنارش بنشینی فقط عطر هوای لیلا کوه را می شنوی که دررگهایش جاری است.انگار همه سالهای گدشته را همین جاکنار بوته های سبز چای و رودهای آرام لنگرود گذرانده است.انگار همه این سال ها به ابرهای همین آسمان نگاه کرده دلتنگی را درشعر هایش گریه کرده است.این چند خط راچند وقت پیش برایم نوشت که تا حالا فرصت پیشش نیامد از لطفش سپاسگذاری کنم.نامه وشعر رضا مقصدی عزیز را می گذارم اینجا با آرزوی روزی که در لیلاکوه کنار هم بنشینیم و یک استکان چای بالابدهیم.

yasin azizam
drood bar shoma
az soye aghaye faraji be shoma salamo ehtram dashtam.emshab saytat ra baz kardam
lazehaye ghashangi nasibam shod dast marizad.shere alireza bandari ziba ve samimi bod
namidani vojode shoma ceh gorore shor ingizi dar man eijad mikonad bavar kon
pich az in dar yaki az nashriyat az janebe shoma sheri az man amadeh bod namidanam az shoma sepasgozari kardeh bodam ya neh?
be har roi in sher ra braye chap dar har nashriyehei keh monaseb danastid mifrestam ve braye
weblage shoma. royo moyo arezohaye abiat ra mibosam.
reza maghsadi
زیبایی ِ شناور ِ شور ِ پرنده را
هم آسمانِ آینه می داند
هم جان ِ عاشقان.
وقتی پرنده یی
از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد
باور کن ای درخت!
یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.
وقتی پرنده یی
از یار و از دیار و غزل، دور مانده است
حتا
در واپسین حرارت ِ هستی
در جستجوی ِ بوی ِ نفس های جفت ِ خویش
آغوش ِ آرزوست.
یعنی
تنها نه در تغّزل ِ تابان ِ زندگی
در مرگ هم ، تمام ِ دلش خوشبوست.
دسامبر 2008
نمی توانم چیزی بنویسم به این خاطر که حوصله اش را ندارم.بی حوصلگی بیشترین دغدغه زندگی در این جهنم است.جهنمی که هیچ چیزش سرجای خودش نیست.آدم های سطحی همه جا را پر کرده اند و اجازه نفس کشیدن به کسی را نمی دهند.بگذریم فقط زمزمه شعری از بیژن نجدی برای اینکه بهانه نوشتن همین چند خط باشد
چقدر ازپل می ترسم
از آسمان چسبیده به پل
از پرده پاره های ابر
ریخته روی پل
از شنبه ای که راه می رود
زیر پل
ازدرختان خسته کنار پل
ترسی چنین عاشقانه
با هیچ صیادی به دریا نرفته است.