دو شعر از شیر کو بی کس
(۱)
صبح بخیر برف همیشه همراه!
برای تنهایی من
چه آورده ای؟
هیچ
فقط اندوه،اندوهی سپید!
ظهر بخیر قطره از باران آمده!
برای تنهایی من
چه آورده ای؟
هیچ
فقط اندوه،اندوهی خیس!
عصر بخیر باد بی پناه!
برای تنهایی من
چه آورده ای؟
هیچ فقط اندوه،اندوهی بی پایان!
شب بخیر پرنده تاریکی!
برای تنهایی من
چه آورده ای؟
هیچ
فقط رویایی دور،رویایی غریب،
که نه برف بر آن خواهد بارید
نه باران
نه باد
و نه چشم های تو شیر کو بی کس.
(۲)
در این جهان
چیزهای بسیاری هست
که زنگ می زنند
می پوسند،می میرند
و از یاد می روند
مثل عصا،و سریر پادشاهان.
در این جهان
چیزهای بسیاری هست
که هرگز نمی پوسند،نمی میرند
و از یاد نمی روند
مثل کلاه،عصا،وکفش های چارلی چاپلین.

شورمندی مجنونانه ای داشتم
محسن فرجی-یاسین نمکچیان-در یکی از آپارتمان های خیایانی منتهی به میدان ونک ،درست در لابلای شلوغی همیشگی تهران،مردی زندگی می کند که تکرار نامش ،بزرگترین نویسندگان جهان را تداعی می کند.مترجمی گزیده کار و صاحب نام که نامش بیشتر از همه با دونویسنده پر طرفدار یعنی فرانتس کافکا و ژان پل سارتر گره خورده است.
امیر جلال الدین اعلم، متولد 1320در تهران است.67 سال از عمرش می گذرد و برف رورگار،موهایش را سفید کرده است.او در این سال ها آثار درخشانی را به فارسی ترجمه کرده و در واقع پلی بوده است بین مخاطبان وعلاقه مندان جدی ادبیات با کارهای سترگ جهان.در کارنامه این مترجم ،ترجمه آثاری همچون سنجش هنر و اندیشه فرانتس کافکا (والترزکل)، سنجش هنر و اندیشه فیودو و داستايوفسکی (ارنست سیمونز)، تهوع (ژان پل ساتر)، بیگانه (آلبركامو)، محاکمه (فرانتس کافکا)، قصر (فرانتس کافکا)، تحلیلی نوین از آزادی (موریس کرفستون)، فیلسوفان انگلیسی از هابز تا هیوم (فردریک کاپلسون)، در آمدی به فلسفه (جان هرمن رندل و جاستوس بالکر)، جامعه باز و دشمنان آن (کارل ریموند پوپر)، تصحیح و تحشیه سیر حکمت در اروپا، فیلمنامه ماجرای نیمروز (تارانتینو) و...به چشم می خورد اما نکته جالب زندگی او در این نکته نهفته است که تعداد مصاحبه هایش حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد.اعلم ،انسانی به شدت زودجوش و دوست داشتنی است.وقتی کنارش نشسته ای انگار سالهاست که می شناسی اش وراحت می توانی سر صحبت را باز کنی و ازهر دری با او وارد بحث شوی .تسلطش به حوزه های تئوریک و مبانی ترجمه قابل توجه است.نسبت به ترجمه آثار ادبی حساسیت زیادی دارد ومعتقد است مترجمانی مثل استاد ابوالحسن نجفی که تاکید می کند ارادت ویژه ای نسبت به كارهاي او دارد کاش بیشتر وقتشان را وقف ترجمه کتاب هایی می کردند که جایشان خالی است و یا اینکه استاد نجفی کار ارزشمند وبزرگ فرهنگ عامه راکه بسیار قابل استناد است ادامه بدهد . اعلم همین طور از دکتر حمید عنایت و سروش حبیبی به عنوان دیگر مترجمانی نام می برد که نسبت به کارشان ارادت دارد. اودر لابلای حرفهایش به شاخصه مهمی در ترجمه یعنی دلدادگی مترجم نسبت به اثر يك نویسنده ،اشاره می کند ویک بار دیگر افسوس حضور کمرنگ کسانی را می خورد که معتقد است می توانند بزرگترین آثار نویسندگان جهان را به بهترین شکل ممکن به فارسی زبانان هدیه کنند. امیر جلا الدین اعلم در یکی- دوسال اخیر به عنوان سرویراستار در انتشارات امیر کبیر مشغول به کار بوده اما از یک ماه پیش ترجیح داده استعفا بدهد و در منزل مسکونی اش به مهمترین دلمشغولی بپردازد و بعد به دو علاقه ديگرش - شنيدن موسيقي كلاسيك و تماشاي فيلم- پاسخ دهد.
کتاب «کلمات» تازه ترین اثر منتشر شده این مترجم است که اخیراً از سوی انتشارات نیلوفر روانه بازار کتاب شده است.اگرچه امیر جلال ادین اعلم تمایل چندانی به مصاحبه نداشت اما با لطف جناب کریمی مدیر انتشارات نیلوفر این امر میسر شد.گفتگوی ما با این مترجم می تواند دریچه دیگری درباره این فیلسوف،اندیشمند،رمان نویس و فعال اجتماعی و سیاسی باز کند.
گفتم نور سیاه می بینم
گفت:از کی تا حالا
گفتم خیلی وقته
گفت:کجاها مبینیش
گفتم همه جا
گفت:دورش هم زرده
گفتم نه سیاه سیاه
بعد مثل همیشه چشم هایش را ریز کرد و گفت:درسته درسته
ما یعنی من وعلی داشتیم سربه سرش می گذاشتیم و نمی دانستم این آخرین تصویری است که از او در خاطرم نقش خواهد بست.آنجا خانه ای بود قدیمی با دیوارهای سیمانی وحیاتی که اندازه یک قد آدمی علف روییده بود.آنجا خانه ای بود که سال ها آواز هیچ پرنده ای را نشنیده بود.آنجا باد می آمد.تاریک بود.پنجره نداشت و عابران کوچه نمی دانستند آنجا کسی است که شب هایش را با نور ماه به روشنایی صبح می رساند.آنجا کسی است که از زمستان مثل بیدمی ترسد. می گفتند یلداست.
می گفتند دراز ترین شب سال است. می گفتند پاییز بند و بساطش را جمع کرده و می خواهد برود.زمستان داشت می رسید.او می ترسید.درست شبیه پرنده هایی که در برف سرگردان می شوند.همه این چیزها بهانه ای بود تا خبر بیاورند مرده است.خبر بیاورندجنازه باد کرده اش را پیدا کرده اند که اول گریه ام بگیرد و بعدبه خیابانی فکر کنم که همه چیزش را از دست می دهد.قهوه خانه های قدیمی و پشت بام های سفالی اش را، سنگفرش خانه هایش را و درپایانش؛ آدم های خاطره انگیز را .مرگ غمگینم نمی کند اما انگار خاطره هایم دارند می میرند.ما برعکس بقیه با او در خیابان راه می رفتیم،می خندیدیم،دعوا می کردیم وچند روزی بی اعتنا از کنار هم می گذشتیم و دوباره بازی را از اول شروع می کردیم.حالا هم این شعر را برای کسی نوشته ام که مرگش رهایم نمی کند.
یادداشت من درباره کتاب تازه سپانلو در سایت ادبی ماندگار
۴۵سال از انتشار اولين كتاب محمد علي سپانلو يعني «آه ... بيابان» ميگذرد و در اين سالها سپانلو در عرصه ادبيات معاصر ايران حضوري پررنگ داشته؛ حضوري كه گاه به عنوان شاعر، گاه منتقد و گاهي مترجم به جامعه معرفي شدهاست. خيليها هم از او به عنوان تاريخ شفاهي ادبيات معاصر نام ميبرند. تمام اين القاب و چيزهاي ديگر سبب شده كه همواره او و بسياري ديگر از اين دست شاعران، از تيغهاي بي رحم منتقداني كه معمولاً مظلوم كشند در امان بمانند. آنها 50 سال تمام، صفحات ادبي روزنامهها و مجلهها را اشغال كردهاند اما ....