لنگرود براي ما يك خاطره دور است كه گاهي به يادش مي آوريم و لبخند مي زنيم و گاهي هم در كوچه پس كوچه هايش بغضي در گلويمان راه گم مي كند. حالا همه چيز فرق كرده است و ما رسيده ايم به اندوه كسالت بار ثانيه هايي كه بي هيچ خاطره اي مي گذرند.چشم هايمان را كه برهم گذاشتيم سال ها گذشت.به همين راحتي و حلالا خاطره هاست كه توت مي شود گاهي شيرين، و زيتون مي شود گاهي تلخ .اين شعر عليرضا كه ديگر به سن سربازي رسيده و بيشتراز۱۸سال از تولدش مي گذرد يادگار آن روزهاست كه هنوز مثل همان سالهاي كودكي شيرين است و خاطره انگيز. و امروز هم براي من يك روز به يادماندني است كه او لطف كرد و نادرويش را در وبلاگش گذاشت ومن هم مي گذارمش اينجا كه ...
کسی که آینه ها را فریب داد منم
به روی صورت خود صورتک نهاد منم
هزار سال برای تو اهرمن بودم
سیه دلی که تو را می فریفت من بودم
همیشه از افقی بی فروغ می گفتم
بس است هر چه شنیدی دروغ می گفتم
سفر به شهر شقایق دروغ بود دروغ
حکایت دل عاشق دروغ بود دروغ
ببخش ! با دل رویایی تو بد کردم
تمام خاطره های تو را لگد کردم
فقط سکوت نفسگیر جاده مانده و من
دلی شکسته و پایی پیاده مانده و من
فقط سکوت نفسگیر جاده است، چرا؟
کسی به بدرقه من نیامده است، چرا؟
به دست و پای دلم بوسه های بند ببین
به من اجازه ماندن نمی دهند ، ببین
نداده اند مجالی که بند ، پاره کنم
و فرصتی که در آن شاید استخاره کنم
دلم برای خودم تنگ نیست اما ... تو
نخواستند خداحافظی کنم با تو
نشد ببخش نشد با شما وداع کنم
به من اجازه ندادند تا وداع کنم
چقدر خوب شد این بار ساده حرف زدی
از آب و آینه ، از شعر و جاده حرف زدی
اشاره های تو را بی اجازه می فهمم
چه حرفهای قشنگی است، تازه می فهمم
حضور گرم تو در حد پیش بینی نیست
و حرفهای تو این روزها زمینی نیست
به معجزات کتاب الحکیم می مانی
و مبهمی به الف لام میم می مانی
برای عشق برای سرودن آمده ای
فقط برای سپیدار بودن آمده ای
دلم گرفت بیا با پرنده ها برویم
دلم گواهی بد می دهد ، بیا برویم
و ماندن عین گناه است ، می شود برگشت
هنوز نیمه راه است ، می شود برگشت
شنیده ام که فقط در بهار می آید
و روی اسب سپیدی سوار می آید
بهار هم برود پشت شیشه می مانم
همیشه منتظر آن همیشه می مانم
همیشه مژده باران سبز شالی هاست
دعا کنیم بیاید ، همین حوالی هاست
بنفشه های جنون در بغل بیا ای دوست
و یا به وسوسه این غزل بیا ای دوست
چه انتظار بدی بود سر نمی آمد
نشسته بودم و خورشید در نمی آمد
کسی که منتظرش مانده بودم اینهمه سال
چقدر فاجعه می شد ، اگر نمی آمد
درست ، نقشه یک عمر با تو بودن من
قشنگ بود ولی جور در نمی آمد
به آفتاب قسم می خورم که می آید
به من امید نمی داد اگر نمی آمد
رسیده بودم کم کم به آخر این شعر
اگر که حوصله ای باز سر نمی آمد
قرار بود که تا آخر غزل برویم
زرنگ بود ... از این بیشتر نمی آمد
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:46  توسط یاسین نمکچیان
|
بر عكس همه سال هاي گذشته كه رد پايش را در محافل ادبي مي توانستيم پيدا كنيم حالا گم شده است.آنقدر گم كه ديگر كسي به يادش نمي آورد.گاهي چقدر براي به يادآوردن گذشته هاي نه چندان دور حافظه كم داريم . كسي مي داند اين روزها علي اشرف درويشيان نويسنده دوست داشتني آبشوران كجاست؟
مگر نه اينكه ساعت ها،سالهاي ابري اش را از خاطر گذرانديم وبراي تنهايي بزرگ آدمي گريه كرديم.
مگر نه اينكه بارها با فريادهاي بلندش در كانون نويسندگان همصدا شديم وجسارت هميشگي آقاي نويسنده را تحسين كرديم.با اين همه كسي مي داند درويشيان اين روزهايش را چگونه مي گذراند؟
كسي بعد از بيماري سراغش را گرفته؟انگار همه ما ياد گرفته ايم مرثيه سرا باشيم همين.
پنج شنبه گذشته همراه شمس لنگرودي ،محمد هاشم اكبرياني و عباس ثابتي به ديدارش رفتيم. ديداري تلخ تراز هر چيزي كه فكر مي كرديم.ديداري كه يادمان آورد آدمي چقدر تنهايي بزرگي است.نويسنده محجوب آرام روي صندلي اش نشسته بود و گاه با لبخند و بيشتر با گريه اي كه اندوهگين مان مي كرد از سرنوشت ملتي حرف مي زد كه حالا تنهايش گذاشته اند. دست هايش مي لرزيد و پاهايش توان ايستادن نداشت اما هيچ كدام اينها بزرگتر از تنهايي نبود.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:17  توسط یاسین نمکچیان
|