اندوه من در اين روزها مثل غروب غمگين سربازاني است كه روي سنگ ها مي نشينند و به پرچم هايي كه در باد تاب مي خورند فحش مي دهند.این روزها بیشتر ازهمیشه به گذشته فکر می کنم ُبه بازی نیمه کاره ای که همه چیز را خراب کرد و حالا این شعر هم...
همیشه فکرمی کردم بازی کودکانه ای است
که آنگونه خودم را
آرام
روی زمین پهن می کردم
اما تو همه چیز را جدی گرفته بودی
می خواستی مثل سنگی
ته رودخانه فرو بیفتم
می خواستی باد
نشانی از شکوفه های درختانم باقی نگذارد
تو
درد طاقت سوز بندبند استخوان هایم بودی
که انگشتانت را
به قلبم نشانه گرفتی
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:35  توسط یاسین نمکچیان
|
شايد امروز كه بعد از مدت ها پشت صفحه مانيتور نشسته ام تا اين سطرها را بنويسم روز ديگري است.
روزي عكس همه روزهاي گذشته. در اين مدت خيلي اتفاق ها افتاده و خيلي چيزها تغيير كرده كه از بعضي هايشان مثل تعطيلي مجله دنياي اقتصاد هنوز غمگينم و از بعضي چيزهاي ديگر مثل برگشتن دوباره علي به تهران خوشحال.همينطور از اينكه لبخندهاي گاه گاه،به لب هاي عباس برگشته نمي توانم شادي ام را پنهان كنم.به هر حال اين عمر ماست كه پوك مي شود مثل درختان تنومند گردو.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:13  توسط یاسین نمکچیان
|