تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی
 

 

شماره‌ي جديد دوماهنامه‌ي ادبي «شوكران» ويژه‌ي اسفند 86 و فروردين 87 در آستانه‌ي نوروز منتشر شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران ايسنا، شماره‌ي سي‌ام اين نشريه با طنزهاي منتشرنشده‌اي از عمران صلاحي و خاطرات منتشرنشده‌ي زندان احمد عاشورپور به قلم سيدفريد قاسمي همراه است.

گذري در تاريخچه‌ي نوروز، يادداشتي درباره‌ي فروغ فرخزاد، ناشران ايراني و كپي‌رايت، بانوي ايراني فراتر از خودباوري، گزارشي از رونمايي مجموعه‌ي «هفت رخ فرخ ايران» و همچنين گزارشي از خانه‌ي چارلز ديكنز در لندن، از ديگر بخش‌هاي نشريه‌اند.

همچنين شعرهايي از: پوران فرخزاد، بهاءالدين خرمشاهي، كريم رجب‌زاده، هايده حسين‌زاده (بهرامي)، چيستا يثربي، سيدرضا علوي، سيروس نيرو، داوود ملك‌زاده، كيوان مهرگان، رسول يونان، واهه آرمن، ياسين نمكچيان، ساعد مشكي، علي عبداللهي، عليرضا بهرامي، فاضل تركمن، اكبر اكسير، صلصال گيلاني، مختار شكري‌پور و حسن همايون در اين شماره به چاپ رسيده‌اند.

در بخش شعر جهان نيز تانكا با ترجمه‌ي احمد پوري، شعر كردستان عراق با ترجمه‌ي شكري‌پور، شعرهايي از روزه آوسلندر با ترجمه‌ي علي عبداللهي و همچنين شعرهايي از جفري گريگسون با ترجمه‌ي پوران كاوه منتشر شده‌اند.

بخش داستان هم با «اعتصاب در عشقيران» جهانگير هدايت، «انتخاب» احمد طبايي، «علت ديگر» محمدهاشم اكبرياني، «كت» نگار تقي‌زاده و «يك تكه از ديوار برلين» نوشته‌ي سام شپارد با ترجمه‌ي اسدالله امرايي همراه است.

«شوكران» با صاحب‌امتيازي، مديرمسؤولي و سردبيري پونه ندائي منتشر مي‌شود، كه سرمقاله‌ي اين شماره را به شعرهايش اختصاص داده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط یاسین نمکچیان  | 

محسن فرجي عزيز در ويژه نامه روزنامه اعتماد ملي مطلبي درباره دوست عزيزم غلامرضابروسان نوشته وبعد‌‌‌ به يادآورده كه‌ما‌ سوار ماشين هاشم اكبرياني به‌جايي مي‌رفتيم كه يادش نمانده بعدهم آشنايي با  كتاب بروسان و باقي ماجرا كه خواندنش خالي از لطف نيست.البته من يادم مي آيد كه آن روز سومين روز در گذشت عمران صلاحي عزيز بود و ما به ميهماني‌ا‌ش مي رفتيم. به هر حال از محسن به خاطر مرور دوباره آن روزد ها ممنونم. 
                                               ديدار با غلا‌مرضا بروسان؛
                                                    غالبا غمگين

با دوستم ياسين نمكچيان در صندلي پشتي ماشين هاشم اكبرياني نشسته‌ايم. عصري ابري و خاكستري است و ماشين اكبرياني در اتوبان مدرس مي‌تازد. جلو بايد چنگيز محمودزاده نشسته باشد يا فرزين شيرزادي. يادم نيست. به كجا مي‌رويم؟ يادم نيست. غباري مغموم نشسته است روي اتوبان، روي آهوهاي چمن‌‌پوش و بيدهاي معلق. اكبرياني دبير گروه ادب و هنر روزنامه‌اي است و ما بچه‌هاي گروهش. او دبير جايزه شعر خبرنگاران هم هست.
آن عصر سرد و كسالت‌بار، زمستان سال گذشته است و اولين دوره جايزه شعر خبرنگاران در آستانه تولد است. كنار دست من، روي صندلي ماشين، انبوه كتاب‌هاي شعري است كه شاعران و ناشران براي اين جايزه فرستاده‌اند. بي‌حوصله يكي‌يكي كتاب‌ها را برمي‌دارم، ورقي مي‌زنم و دوباره رهايشان مي‌كنم در همان جايي كه بودند. بيشتر، كتاب‌هايي هستند با شعرهاي <متفاوط> كه هيچ چنگي به دل نمي‌زنند، اما فرياد مي‌زنند كه شاعرش اجحاف ناشر را به جان خريده و پول داده تا شعرهايش كتاب شود. در همان برداشتن و ورق‌زدن كتاب‌ها از سر بي‌اعتمادي و وقت‌كشي، ناگهان كتابي به دل و دستم مي‌چسبد. اول گمان مي‌كنم جرقه‌اي است در انبوه كلماتي كه خيلي‌هاي ديگر هم به‌سادگي خرج مي‌كنند و پلكاني مي‌نويسند تا اسم شعر بر آن بگذارند. اما نه. شعرها بدجوري يقه روحم را گرفته است و رها نمي‌كند. ورق مي‌زنم، مي‌خوانم، برمي‌گردم به صفحات قبل و دوباره مي‌خوانم. شتابزده كتاب را مي‌بندم و يك‌بار ديگر نامش را مي‌خوانم: يك بسته سيگار در تبعيد.
اسم شاعر را تابه‌حال نشنيده‌ام: غلا‌مرضا بروسان. مثل كودك فقيري كه پس از سال‌ها كفش‌‌نويي خريده است، با ذوق و شوق كتاب را به ياسين نمكچيان مي‌دهم و مي‌گويم ببين ياسين، عجب كتاب محشري!
ياسين با همان بي‌اعتنايي و بي‌اعتمادي من كه خود كتاب‌هاي شعر به آن دچارمان كرده‌اند، <يك بسته سيگار در تبعيد> را از من مي‌گيرد. شايد هم فكر مي‌كند من بي‌دليل اين‌قدر احساساتي و شگفت‌زده شده‌ام. اما كتاب به دست او هم مي‌چسبد و نمي‌تواند رهايش كند. با هيجان، صفحات كتاب را ورق مي‌زند. مي‌گويد حتما چيزي درباره‌اش مي‌نويسم.
و مي‌نويسد تا در همان روزنامه‌اي كه بهانه دور هم جمع شدن ما بود، چاپ شود. اين بايد اولين نقدي باشد كه درباره <يك بسته سيگار در تبعيد> منتشر مي‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:8  توسط یاسین نمکچیان  | 

كتاب دلشوره هاي من و خاك كاغذي سروده ضياء الدين‌خالقي چند ماهي است كه به بازار آمده.آنهايي كه شعر ايران را از اوايل دهه هفتاد دنبال مي كنند بي ترديد مجموعه هاي رويايي به رنگ آتش‌وآب،باراني از پريشاني يال و سيب اتفاقي  است كه مي افتد اين شاعر را به ياد مي آورند.كتاب هايي كه بعضي از شعرهايش هنوز هم براير خيلي ها خاطره انگيز است.به هرحال خالقي در اين اواخر پس از انتشار كتاب سمبوليسم به روايت امروز ،شعرهايش را نيز منتشر كرده.شعر هايي كه مجموعه اي خوب و محكم را شكل داده اند اما چون اهل جنجال نيست نه كتابش جايي معرفي مي شود و نه در هيچ جايزه اي برنده ، كه اين نتيجه زندگي بي حاشيه در اين سرزمين است.اين هم شعري از كتاب

ستاره ترين آسمان من
هرشب
مرواريد آب هاي تو رقصيدند
و آسماني ترين ماه را
براي تو تابيدند
چرا كه رودخانه ترين آب ها را براي تو جاري شدم
چرا که آب ترین دریاهارا برای تو وسعت یافتم
اگرچه گاه ابری ترین باران ها را
از دوري ات
گريه مي كنم
اگرچه گاه سر بر شانه اسبم مي گذارم و
باراني ترين يال بلندش را
نمي بارم.
كنارساحل تو
كه شن ها،ستاره هاي سوخته اند
مي نشينم بر صخره هاي تماشا
و آبي ترين آبهارا
برای تو می گریم،
وقتی که باد، ُگیسوان بلندت را
به اهتزاز در آورده باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:32  توسط یاسین نمکچیان  |