تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی
مث نم نماي بارون
روي صحراهاي دوري
یا تو تاريكي اينجا
مث يك قطره نوري
       ***
وقتي كه غربت كوچه
بوي دلتنگي بگيره
بذا شعراي دل من
با تو آهنگي بگيره
      ***
آخه وقتي كه نباشي
من تو خاموشي مي پوسم
برگ بارون زده ام من
تو فراموشي مي پوسم
      ***
قصه زندگي مونو
توي رويا مي نويسم
همه دلهره هامو
تك وتنها مي نويسم
      ***
آخه وقتي كه نباشي
مث پاييزم و زردم
مي زنم دل رو به دريا
مي رم وبرنمي گردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:39  توسط یاسین نمکچیان  | 

برای منصور بنی مجیدی که روزهای سختی را می گذراند
بلند شو می خواهیم به آستارا برویم

یاسین نمکچیان:

بلند شو، به تو نمی آید اینطوری خمیده روی تخت بیمارستان دراز کشیده باشی و صدایت را گرفته بشنویم. همین چند شب پیش بود که مثل همه شب هایی که تا سپیده بی هیچ دلیلی تلف می شوند زیر همین آسمان کبودی که ابرهای این روزهایش شبیه اسب های رمیده اند نشسته بودیم و خاطره های دور را مرور می کردیم. به آستارا رسیدیم و از مهربانی آدم هایی حرف زدیم که شعر در رگ هایشان جاری بود.

همین چند شب پیش بود. علیرضا هم بود و از سفری می گفت که هر لحظه اش باران خاطره ای بود به یادماندنی. بلند شو. به تو نمی آید اینطوری خمیده روی تخت بیمارستان دراز کشیده باشی. همین چند شب پیش بود که گفتم علیرضا قرار بگذار تا به دیدن بچه های آستارا برویم و بعد به چشم های هم نگاه کردیم و به یاد آوردیم که کسالت همیشگی تهران به هیچ قراری رحم نمی کند. حالا چند روز از آن شب گذشته است و تو به میهمانی ما آمده ای اما نه آنگونه که می خواستیم. دلمان نمی خواهد روی تخت بیمارستان تو را ببینیم. علیرضا پنجه ای غروب جمعه ای که خورشید پشت کوه ها خودش را به خواب می زد تلفنی می خواست که تنهایت نگذاریم.

مزدک پیغام فرستاده بود که هرطوری می شود خودمان را به تو برسانیم و من چقدر فکر می کنم این حس آدمی دوست داشتنی است. هرچند می دانم دنیا آنقدر احمقانه می چرخد که دیگر به شانه های هیچ کس اعتمادی نیست و با همه این چیزها باید بلند شوی که خیلی ها مثل اکسیر و پنجه ای و مزدک نگران تواند مثل علیرضا بندری که بغض نمی گذارد ادامه خاطره سفر به آستارایش را بگوید و من که نشسته ام و به شعری فکر می کنم که از پشت گوشی تلفن برایم به زمزمه درآمدی همان شعری که نوشتی؛

کمی سر سلامتی به من بدهید
برای درمانم
برای درماندگی ام
یک مقدار دردسر لازم دارم
لازم نیست زخم زبانتان را پنهان کنید از من
می خواهم همه رشته ها را امتحان کنم
فعلا که چون پنبه کهنه لحاف
تکانده می شوم
همه جا رفتار همیشگی ام نه چندان گوناگون است
اما میل عقب نشینی
از این مرگ گونگی را ندارم
روی دار فرش و نخ ریسی شماها نشسته ام
به گمانم برای جمعی
مطلوب خاطره شده ام
امروز می خواهم به خود برگردم
این پل های خاموش نیمه ویرانند
و من مسافر مهجورش که با کیف و کفش عوضی
به لبه پرتگاهی پرسه می زنم
این چیست که مرا تعقیب می کند
من خود
سال هاست شن و ماسه های ساحل را به حرف می کشم
تاخزر موج به موج
به ویرانی خانه ام نقشه نکشد.

همه چیز این لحظه مثل تلخی شعری است که مرور کرده ام. نمی دانم. چیزی به یادم نمی آید. عکس های خبرگزاری ایسنا از لحظه هایی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده ای غم انگیز است و تنها دلم می خواهد بلند شوی که می خواهیم به آستارا برویم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 17:28  توسط یاسین نمکچیان  | 

       

 

 

هميشه زندگي همينطوري مي گذرد.دلگير و كلافه كننده.گاهي بي هيچ دليلي بغض گلوي آدمي را مي گيرد.

نه مي تواني گريه كني ونه سر روي شانه هاي ديوار بگذاري و به ياد بياوري كه آدمي چقدر تنهاست.

هميشه همينطوري مي گذرد.مثل عبور ناگهاني ابرهايي كه شكل اسبهاي رميده اند ونمي دانند روي كدام ويرانه گريه مي كنند.اين روزهايم چقدر مسخره است.من تازه يادم آمده كه آدمي

تتتتتتتتتتتتتتههههههههههههااااااااااااييييييييييييييي بببببببببببببززززززرررررگگگگگگييييي ااااااااااسسستتتتتتتتت

ونمي دانم چرا اين شعر حسين منزوي از خاطرم بيرون نمي رود.

  

 

خيال خام پلنگ من بسوي ماه جهيدن بود

و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد

كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت

شروع وسوسه اي در من بنام ديدن وچيدن بود

اگرچه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

من وتو آن دوخطيم آري موازيان به ناچاري

كه هر دو باورمان ز آغاز به يكديگر نرسيدن بود

شراب خواستم و عمرمن   شرنگ ريخت به كام من

 فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

 

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:13  توسط یاسین نمکچیان  | 

پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
چشمهايت را ببند و 
 هوا را در آغوش بگير
اندوه اين سالها را به خاطر بسپار و
 غروبي كه بر ويرانه هاي زمين رژه مي رود
پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
ما دنيا را
افتادن هميشگي برگها ديده ايم و
چر خيدن بيهوده مدارهايي بربالاي سر
ما دنيا را
سوتي هاي سيامك خنديديم و
 دلتنگي را 
 زير باراني مسخره به گريه درآمديم
مادنیارا
چیزی جز سطرهایی دری وری نفهمیدیم
پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
مرگ شكل زيباي زندگي است.      
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:39  توسط یاسین نمکچیان  |