هميشه زندگي همينطوري مي گذرد.دلگير و كلافه كننده.گاهي بي هيچ دليلي بغض گلوي آدمي را مي گيرد.
نه مي تواني گريه كني ونه سر روي شانه هاي ديوار بگذاري و به ياد بياوري كه آدمي چقدر تنهاست.
هميشه همينطوري مي گذرد.مثل عبور ناگهاني ابرهايي كه شكل اسبهاي رميده اند ونمي دانند روي كدام ويرانه گريه مي كنند.اين روزهايم چقدر مسخره است.من تازه يادم آمده كه آدمي
تتتتتتتتتتتتتتههههههههههههااااااااااااييييييييييييييي بببببببببببببززززززرررررگگگگگگييييي ااااااااااسسستتتتتتتتت
ونمي دانم چرا اين شعر حسين منزوي از خاطرم بيرون نمي رود.
خيال خام پلنگ من بسوي ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من بنام ديدن وچيدن بود
اگرچه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
من وتو آن دوخطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان ز آغاز به يكديگر نرسيدن بود
شراب خواستم و عمرمن شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود.