شعر نوشتن حوصله می خواهد اما من بی حوصله این سطرها را نوشتم.اصلاً مگر می شود زیر آسمانی که دود همه جایش را گرفته چیزی درست و حسابی نوشت.
گلوله روی صورت تو فرود بیاید
می میرم
تو این راه دراز را
نیامدی که نابودم کنی
من زخم خورده تاریکیم
اما درست در وسط روشنای روز
برادرم را کشتند
خرخره خواهرم را دریدند
خون مادرم را ریختند
و ما
که همچنان سکوت می کردیم
نمی دانستیم
این زندگی
گاهی کمی فشنگ می خواهد
گاهی کمی تفنگ می خواهد
گاهی کمی چیزهایی که دوست نداریم می خواهد
من زخم خورده تاریکیم
که اینگونه
از زوزه ناگهانی باد
می ترسم و
به چشمهای مظطرب تو
فکر می کنم
من زخم خورده تاریکیم
اما درست
در وسط پیشانی روز
آدم ها قطار می شوند
تا دیکتاتورها
شلیک کردن یاد بگیرند
نمی توانم چیزی بنویسم.حوصله اش را ندارم.چشمهای مظطرب تو آزارم می دهد.از تاریکی مثل تیغ می ترسم.حتی از زوزه باد که وقت و بی وقت،پنجره را می لرزاند.زندگی درست شبیه زهر ماردرگلویمان راه گم کرده است.نمی توانم چیزی بنویسم.حوصله اش را ندارم.دلواپس هزار کس دیگرم ...
داد زد چرا کسی به دادمان نمی رسد؟
دست های عاشقانه تا دهان نمی رسد!
داد زد تمام جیزهای خوب ازشماست
نان و عشق و گل چرا به دیگران نمی رسد؟
گفت: ای خدای مهربان ، به من بگو چرا
حرف های ما به گوش آسمان نمی رسد؟
گفتم: آری! آری! اعتراض و عشق حق ماست
حق مردمی که دستشان به نان نمی رسد!
منکران عشق را نگاه کن،تمامشان
عاشق اند و عاشقی به فکرشان نمی رسد!
شعری از علیرضا قزوه
این یادداشت را در روزنامه اعتماد ملی نوشتم
تجربه ثابت کرده است که در مواقع متعددی مردم بهترین عکس العمل ها را در برابر شرایط روزمره زندگی نشان می دهند. دربیست و دومین نمایشگاه کتاب تهران که هنوز چند روزی بیشتر از پایانش نمی گذرد مخاطبان به عنوان منتقدانی ظاهر شدند که عملکرد نادرست وزارت ارشاد در طول سال های گذشته را زیر علامت سوالی بزرگ قرار دادند. ازدحام جمعیت در غرفه های ناشرانی که در دولت نهم با بیشترین سختگیری ها و ممیزی ها مواجه بودند نشان داد که مردم همواره در انتخاب های فردی خود به شکلی کاملاً مستقل عمل می کنند. کمی آنطرف تردرغرفه ناشری که با سرمایه گذاری و حمایت های کلان ، انواع و اقسام کتاب های رنگارنگ از شاعران و نویسندگان معاصر منتشر کرده ، پرنده هم پر نمی زد و بیشتر کتاب ها همانگونه درست مثل روز آغاز کار نمایشگاه تا روز پایانی بر پیشخوان باقی ماندند.از سویی دیگرعلاقه مندان نسبت به آثار چند چهره جدی ادبیات ایران که اتقاقاً همان ناشرکتاب هایشان را روانه بازارکرد روی خوشی نشان دادند...
قرار است هر سسه شنبه در روزنامه دنیای اقتصاد صفحه کتاب منتشر کنیم.اولین صفحه ما با گفتگوی اکبر اکسیر شکل گرفت.آخرینش قرعه به نام چه کسی خواهد خورد معلوم نست.فعلاًکه قرار است باشیم تا بعد ببینیم چه می شود.چون خیلی جاها می خواستم بمانیم که نشد.....

او سعي ميكند در جوار زندگي، با شعر مرگ را به تاخير بيندازد. خيلي جدي اين جمله را ميگويد و لبخند هم نميزند. ديگر شاعر غريبه سالهاي گذشته نيست كه شعرهايش را پشت سر هم براي نشريات پست ميكرد و تماس ميگرفت؛ اما وقتي مجلهها منتشر ميشدند خبري از نامش نبود كه نبود. حالا اكسير شاعر مهمي شده است. كتابهايش با استقبال روبهرو ميشوند و ناشر معتبري مثل مرواريد دوست دارد با او همكاري كند. خيليها روي كارهايش نقد مينويسند؛ اما هنوز همان اكبر اكسير دوستداشتني است كه آستارا را با هيچ كجاي دنيا عوض نميكند. او فكر ميكند آستارا مركز دنيا است و همه چيز زندگي از همان شهر ساحلي آغاز ميشود. اين گفتوگو به بهانه چاپ چهارم كتاب «زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند» انجام شده است.
اولين مجموعه شعر شما با عنوان «در سوگ سپيداران» سال 1361 منتشر شد. 20 سال طول كشيد تا دومين كتابتان روانه بازار شود. فكر نميكنيد كمي با تاخير به ميدان بازگشتهايد؟
اولين مجموعه هرچه باشد حاصلش پشيماني است. اما چون شيرينترين مدرك ورود به دبستان شعر است نميتوان از آن گذشت. حال و هواي عجيبي داري از همه نظرخواهي ميكني و جواب نه ميشنوي و در آخر به هيچ كدام عمل نميكني...، بعد از چاپ كتاب عقلت سر جايش ميآيد و تازه به ميزان جواني و حماقت خود پي ميبري و فكر چاپ كتاب ديگر از يادت ميرود. بعد از چاپ اولين كتابم در سال 61 تا سال 71 شعرهايم را در مطبوعات منتشر ميكردم با اين كه دو كتاب آماده چاپ داشتم، اما از انتشارشان منصرف شدم و ناگهان از شعر و شاعري بدم آمد. فكر ميكردم كليشهگويي جواب نميدهد، زيرا يك نوع نقاب و دروغ و تكرار در شعر فارسي رايج شده بود كه بوي عفونتش محافل ادبي را پر ميكرد و من نه جسارت مولوي را داشتم كه مفتعلن مفتعلن را كنار بگذارم و نه رندي حافظ كه فلك را سقف بشكافم. به همين خاطر خودم را كنار كشيدم و دفتر از گفتههاي پريشان شستم و 10سال به مرخصي اجباري رفتم.
یادداشت های علیرضا بندری ویادداشت محمد صادق جنان صفت و خبری از محسن فرجی هم در اینجا و اینجا وا ینجا
آنهایی که رضا مقصدی را از نزدیک دیده اند غیر از مهربانی چیزی از او یادشان نمی آید.ما که او را از نزدیک ندیده ایم غیر از مهربانی چیزی از او نشنیده ایم. رضا مقصدی سال های سال است که در آلمان نفس می کشد اما شک ندارم اگر کنارش بنشینی فقط عطر هوای لیلا کوه را می شنوی که دررگهایش جاری است.انگار همه سالهای گدشته را همین جاکنار بوته های سبز چای و رودهای آرام لنگرود گذرانده است.انگار همه این سال ها به ابرهای همین آسمان نگاه کرده دلتنگی را درشعر هایش گریه کرده است.این چند خط راچند وقت پیش برایم نوشت که تا حالا فرصت پیشش نیامد از لطفش سپاسگذاری کنم.نامه وشعر رضا مقصدی عزیز را می گذارم اینجا با آرزوی روزی که در لیلاکوه کنار هم بنشینیم و یک استکان چای بالابدهیم.

yasin azizam
drood bar shoma
az soye aghaye faraji be shoma salamo ehtram dashtam.emshab saytat ra baz kardam
lazehaye ghashangi nasibam shod dast marizad.shere alireza bandari ziba ve samimi bod
namidani vojode shoma ceh gorore shor ingizi dar man eijad mikonad bavar kon
pich az in dar yaki az nashriyat az janebe shoma sheri az man amadeh bod namidanam az shoma sepasgozari kardeh bodam ya neh?
be har roi in sher ra braye chap dar har nashriyehei keh monaseb danastid mifrestam ve braye
weblage shoma. royo moyo arezohaye abiat ra mibosam.
reza maghsadi
زیبایی ِ شناور ِ شور ِ پرنده را
هم آسمانِ آینه می داند
هم جان ِ عاشقان.
وقتی پرنده یی
از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد
باور کن ای درخت!
یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.
وقتی پرنده یی
از یار و از دیار و غزل، دور مانده است
حتا
در واپسین حرارت ِ هستی
در جستجوی ِ بوی ِ نفس های جفت ِ خویش
آغوش ِ آرزوست.
یعنی
تنها نه در تغّزل ِ تابان ِ زندگی
در مرگ هم ، تمام ِ دلش خوشبوست.
دسامبر 2008
نمی توانم چیزی بنویسم به این خاطر که حوصله اش را ندارم.بی حوصلگی بیشترین دغدغه زندگی در این جهنم است.جهنمی که هیچ چیزش سرجای خودش نیست.آدم های سطحی همه جا را پر کرده اند و اجازه نفس کشیدن به کسی را نمی دهند.بگذریم فقط زمزمه شعری از بیژن نجدی برای اینکه بهانه نوشتن همین چند خط باشد
چقدر ازپل می ترسم
از آسمان چسبیده به پل
از پرده پاره های ابر
ریخته روی پل
از شنبه ای که راه می رود
زیر پل
ازدرختان خسته کنار پل
ترسی چنین عاشقانه
با هیچ صیادی به دریا نرفته است.
با لالایی تو
بودنم را لبخند می زنم
در گهواره ای به بزرگی دنیا
اکنون تو رفته ای
و من نبوودنم را می گریم
در دنیایی به کوچکی گهواره

بر ای ما که شهرهای این سرزمین را با شاعرانش به یاد می آوریم،نام خیابان های پایتخت نیربا نام شاعران و نویسندگان و مترجمانش گره خورده است.مثلاً وقتی ازبلوار بلندآفریقا می گذریم ناخودآگاه به شاعری فکر می کنیم که بارها دلتنگی هایمان را در لابلای سطرهایش به بادها سپرده ایم،شاعری که نامش احمدرضا احمدی است.یا مثلاً در دروس حضور نویسنده ای را لمس می کنیم که سالها از خاموشی همیشی اش می گذرد. خیابان کریم خان اما حال و هوای دیگری دارد، با کتابفروشی هایی که دیگر،مسیر بسیاری از علاقه مندان کتاب را ازمیدان انقلاب عوض کرده است. در یکی ازآپارتمان های خیابان کریم خان ، شاعری نفس می کشد که هر روز، کنار پنجره می نشیند و به ابرهای دوردست خیره می شود.
واهه آرمن در بیشتر روزهای هفته ، میزبان آدمهایی است که معمولاً اهل حوالی ادبیاتند و برای دیدن او پله های خانه را زیر قدم هایشان می گذارند تا لحظا تی بدون بوی دود و سرب و ترافیک ، در کنار کسی بگذرانند که حضورش ،زیبایی دل انگیز ثانیه های سرودن است.او دوست دارد زندگی را همانطوری که هست ببیند نه هیچ چیز دیگر.
این یادداشت امروز در روزنامه دنیای اقتصاد در صفحات ویژه نمایشگاه منتشر شد.
۱ - نمایشگاهی که نتواند قشر نویسنده و شاعر و مترجمش را راضی کند نمایشگاه نیست. دلیل این اتفاق عدم حضور چهرههای برجسته ای است که روی صندلیهای خالی غرفههای ناشرانی که کتابهایشان را منتشر میکنند ننشستهاند.
نمایشگاهی که نتواند علاقهمندان کتاب را به نویسندههایشان برساند نمایشگاه نیست. دلیل این اتفاق گلایههای مسافر جوانی است که راه درازی را آمده تا شاعر مورد علاقهاش را ببیند، اما دست خالی به شهرش برگشته است.
درست شبیه بیست و یکمین دوره، نمایشگاه امسال هم تهی از رفتوآمد چهرههای برجسته بود. همانهایی که کتابهایشان تا مدتها در اداره کتاب وزارت ارشاد خاک خورد و برای بعضیهایشان هنوز هم هیچ جوابی نیامده است. همانهایی که مردم در مقابل ناشرانشان صف میکشیدند و جای خالی آنها را حسرت میخوردند. ما عادت کردهایم دولتآبادی را هرسال در چشمه ببینیم و با او عکس یادگاری بگیریم. عادت کردهایم با درویشیان از سالهای ابری دورترین خاطرههایمان حرف بزنیم، اما هیچ کدام آنها نیستند، نمیآیند. مگر سالی چند بار فرصت دست میدهد که بتوانیم رودرروی آخرین بازماندههای راویان نسل طلایی بایستیم و لبخند بزنیم؛ سالی چند بار؟۲
- حسین سناپور، احمد شاملو و پرویز شهدی را باید آخرین مسافرانی نامید که چند روز مانده به برگزاری نمایشگاه بلیتهایشان پس گرفته شد و از قطار جا ماندند.
رمان «نيمه غايب» نوشته حسين سناپور، سه نمايشنامه لورکا ترجمه احمد شاملو و رمان «ديوانهبازي» نوشته کريستين بوبن با ترجمه پرويز شهدي که ناشر همه آنها «نشر چشمه» است هر کدام آنها به چندین چاپ رسیده بودند و در زمان انتشارشان هم هیچ اتفاقی نیفتاد. اما چرا مسولان وزارت ارشاد آنها را لغو مجوز کردهاند سوالی است که کسی جوابش را نمیداند. اگرچه پیشترها هم«ده جستار داستاننويسي» حسین سناپور، «سالمرگي» اصغر الهی، «عقرب روي پلههاي راهآهن انديمشک...» حسین مرتضاییان آبکنار، «دل تاريکي» جوزف کنراد با ترجمه صالح حسيني، میرا نوشته کریستوفر فرانک با ترجمه لیلی گلستان و... از انتشار باز مانده بودند.
۳ -برعکس سالهای گذشته مخاطبان به شعر روی خوشی نشان میدهند. همه شعرهای احمدرضا احمدی مثل نقل و نبات به فروش میرسد. چاپ چهارم کتاب اکبر اکسیر دست به دست میچرخد و از اینکه کتاب داوود ملکزاده، یعنی «تهران برای شعرشدن شهر کوچکی است» به چاپ دوم رسیده خوشحالم .تثبیت شعر سالم و ساده سالهای اخیر، علاقهمندان ناامید گذشته را با آثار شاعران نسل جدید آشتی داده است. داستان و رمان هم همین وضعیت را دارند. البته نقش ناشرانی جدی این عرصه را نباید نادیده گرفت. آنها به جوانترها اعتماد کردند و نتیجه این اعتماد شکوفایی داستان ایرانی و استقبال مخاطبان بود.
4 - ما با نویسندگانمان نامهربانیم، اما ازدحام جمعیت در مقابل نشرنی، چشمه، مرکز، ثالث، نیلوفر، ققنوس و... گواه حقیقت انکارناپذیری است. مردم از آثاری استقبال میکنند که نویسنده و متن، هویت خود را حفظ کرده باشند. مردم در مقابل نشری که انواع و اقسام کتابهای رنگارنگ منتشر کرده، اما کارهایش سفارشی است مکثی کوتاه هم نمیکنند. مردم «میرا» را میخواهند اما پیدایش نمیکنند. دنبال «نیمهغایب» میگردند، اما تلاشهایشان نتیجه نمیدهد. «سالمرگی» را به جستجو مینشینند، اما نیست و مردم در این سوی شهر چشمه و نگاه را درهم میآمیزند و در طرف دیگر این آسمان دود گرفته، سناپور و الهی و لیلی گلستان به روزگار سپری شده مردم سالخورده فکر میکنند.
۵- فقط چند ساعت تا پایان جشنواره کتاب تهران باقی مانده است. به قول اسدالله امرایی اگر مردم برای قدم زدن هم نمایشگاه را انتخاب کرده باشند انتخابشان خوب است و باید به فالنیک گرفت. تا چند ساعت دیگر یعنی درست لحظههایی که عقربهها روی هشت مکث کنند دیگر کسی نمیتواند از درهای ورودی بیستودومین نمایشگاه کتاب تهران داخل برود. باید تا اردیبهشت و یکسال دیگر منتظر بمانیم تا دلتنگیهایمان را در لابلای سطره به فراموشی بسپاریم. فقط کاش سال آینده هیچ کتابی لغو مجوز نشود و همه نویسندگان این سرزمین را در نمایشگاه بببینیم. راستی چقدر دلمان برای دولتآبادی و درویشیان و بقیه تنگ شده است.
یادداشت های محسن فرجی و اکبراکسیر و محمد هاشم اکبریانی و فرزین کیان و رامنین فرزاد وبهروز صمد بیگی را هم بخوانید.
گفتگوی من وبهروز صمدبیگی با علی دهباشی در روزنامه دنیای اقتصاد

در انتهاي كوچهاي نرسيده به ميدان فردوسي ساختماني قديمي وجود دارد كه همواره در طول سالهاي گذشته پاتوق بسياري از چهرههاي فرهنگي اين سرزمين بوده است. ساختماني كه ديوارهايش با دست نوشته جمالزاده و خودنويس هدايت و خيلي چيزهاي ديگر، نگاه ميهمانان را ميخكوب ميكند و آنها را به دوردستها ميبرد. اما همه روياها به پايان رسيده است. بعد از توقف برگزاري شبهاي «بخارا» اين بار نوبت دفتر مجله است كه تا چند روز ديگر تخليه ميشود. به همين راحتي يكي از مهمترين پاتوقهاي انديشهساز، تهي از ساكنانش خواهد شد. هرچند علي دهباشي ثابت كرده كه در سختترين شرايط هم ميتواند كارهايي به يادماندني انجام بدهد. آنچه ميخوانيد گفتوگوي دنياياقتصاد با مديرمسوول و سردبير مجله «بخارا» است كه به بهانه تعطيلي دفتر مجله و توقف برگزاري شبهاي بخارا انجام شده است....
لینک صفحه و یادداشت های رضا سید حسینی و دکتر قمر آریان در اینجا و اینجا و اینجا