حسادت سرطان شعر ايران است.بلايي كه ريشه شعر  را خشكانده و كمر به نابودي توليد ادبي بسته است.در سال هاي اخير ادبيات ايران بيشتر از هرچيزي از  اين ويروس خطرناك رنج برده است. در چنين وضعيتي توليد ادبي در بيشتر موارد ديده نمي شود و قضاوت ها بر اساس زدو بندهاي شخصي شكل مي گيرد.از اين رو حجم وسيعي از كتاب هايي كه وارد بازار نشر مي شوند مرده به دنيا مي آيند.هيچ كس رغبت نمي كند كتاب شاعر ديگري را معرفي كند؛هيچ كسي نمي خواهد شعر شاعر ديگري مطرح شود. شهوت شهرت يكه تاز ميدان خالي است و ميان مايگي،سطحي نگري و توليدات تاريخ مصرف دار هم نتيجه وضعيت ايجاد شده.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 16:24 |
از اين همه درخت زبان بسته
برگي باقي نمي گذارد
بادي كه تو 
در جهانم كاشته اي 

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 16:31 |
نگاه كن
دنيا شبيه چهارشنبه سوري است
من آتش مي گيرم
تو از روي من مي پري

شعري گيلكي سروده محمد بابايي پور
ترجمه ياسين نمكچيان
از كتاب مشتي از عطر شاليزار

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 17:26 |

ما نسل بي ريشه ايم.نسل دروغ و تنفر و ريا. نسلي كه هيچ چيزي برايش باقي نگذاشته اند.ما نسل سوخته نيستيم.نسل خاكستر شده ايم كه زندگي ما در برهوتي از تنهايي و تنفر و رنج و دروغ مي گذرد.از نسل ما هيچ چيزي باقي نمانده است.بعد از مدت ها ترانه غول ترانه ايران ايرج جنتي عطايي به يادم آورد كه ما چقدر تنهاييم.او در همين دوره و كيلومترها دورتر از سرزمين مادري اش مي نشيند و با مغز استخوانش درد را احساس مي كند و تبر را مي نويسد آن وقت همنسلان من هم همين جا نفس مي كشند و  بدبختي ها ملت را مي بينند و سوسن خانم مي نويسند.

توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بي انتهاست 
يه درخت تن سياه سربلند 
آخرين درخت سبز سرپاست 

رو تنش زخمه ولي زخم تبر
نه يه قلب تير خورده نه يه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
كندوي پاك دخيل و طلسم
چه پرنده ها كه تو جاده كوچ
مهمون سفره ي سبز اون شدن
چه مسافرا كه زير چتر اون
به تن خستگيشون تبر زدن
تا يه روز تو اومدي بي خستگي
با يه خورجين قديميه قشنگ
با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب
يه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خورشيد ميرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صداي سبز خاك سربي ام
صدايي كه خنجرش رو بخداست
صدايي كه تو ي بهت شب دشت
نعره اي نيست ولي اوج يك صداست
رقص دست نرمت اي تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه
توي ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه هام
كوبه هاي بي امونه تبره
تبري كه دشمنه هميشه ي
اين درخت محكم و تناوره
من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام تو بزن، تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام 
آخرين ضربه رو محكمتر بزن

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 15:42 |
تو آب شده ای
در اندوه اسبها
دلتنگی دره ها
قطرات شبنم،
مه نمی گذارد که ببینمت.
شانه به سر تاجش را به زمین می گذارد
که تو شهبانوی کوهستانها شوی
کفشدوزک ها خالهای سیاهشان را
برای گردنبند تو در بارانها رها می کنند
قوچها برای تو با درخت صنوبر می جنگند
مه نمی گذارد که ببینمت.
تو هستی و نیستی
خالق امروز من!
تو هستی و نیستی
از سرانگشتهایم پهلو می گیرند بر صفحه کاغذ
و گواه می آورند
سوره های سپید را
از دریای مه.
شعري از شمس لنگرودي

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 16:4 |

هنوز نمي دانم چه اتفاقي افتاده است و چرا آدم ها تا اين اندازه عوض شده اند.هنوز نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه تا چشم كار مي كند ابتذال است و ابتذال است و ابتذل. شعر شده است دري وري هاي آبكي يك عده آدم حال به هم زن. موسيقي شده است عر ناله هاي يك عده آدم بد صدا كه فكر مي كنند جادوي صدايشان است توانسته اين همه آدم را هوادارشان كند. بيچاره ها نمي دانند ابتذال در پوست و استخوان ما ريشه دوانده و در چنين شرايطي آنها ستاره هاي كاغذي اين آسمان دود گرفته شده اند. در اين ميان حال سينما كمي بهتر است. داستان هم روزهاي بهتري را در مقايسه با بقيه مي گذراند. شعر اما تيمارستاني است كه بيمارانش به اين راحتي ها خوب نمي شوند.طرف يك سال است شروع به نوشتن كرده است  و آن وقت كتاب هم  آماده چاپ كرده است. حق هم دارد. همه دارند كتاب چاپ مي كنند و لابد آنكه جا مي ماند زندگي اش بر باد خواهد رفت.اصلاً چطور مي شود كه ابتذال سايه سنگينش را تا اين اندازه روي زندگي ما پهن مي كند؟

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 15:59 |

پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »
در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاری
از دور می آيد
ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

( برای ما دست تکان می دهند
در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان
در نور آفتاب - دختران پسته و چای
در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ
برای ما دست تکان می دهد کوير )
ما پياده شديم
اين قطار اما
همچنان
می برد ما را
با خود .
سه شنبه هشتم آبان سال 1386 در همین وبلاگ نوشتم که ديروز پيكر بي‌جان تيرداد نصري در  پياده روهاي لندن پيدا شد و امروز پنجم بهمن ماه سال 1393 می خواهم بنویسم بعد از این همه سال کتاب های شاعر عاقبت به خیر شده اند .زندگی شاعرانه تیرداد نصری پایان تلخی داشت.مرگ در پیاده رو های لندن و خاکسپاری در همان شهر قدیمی. حتی وقتی عکس های مراسم تشییع پیکرش منتشر شد نگاه نکردم که دلم نمی آمد.از اینجا رفته بود.یعنی مجبور بود برد. یعنی او را کوچانده بودند.وگرنه می توانست همین جا بماند و حالا دوران بازنشستگی اش را در شهسوار بگذراند و به جوان هایی که می آیند و می روند شعر نوشتن یاد بدهد و عاشقی کردن. او می توانست این روزها در ساحل نزدیک خانه اش بنشیند و ابرهای عالم را از چشم هایش بگذراند اما نشد و زندگی اجازه ماندن نداد.تیرداد رفت به یک جای دور تا اندکی روشنایی آسمان سهمش شود اما نشد. می گفتند در غربت روزگار تلخ تری را گذرانده است و آخرش هم در پیاده رو جنازه اش را پیدا کردند. حالا چند سال از مرگش گذشته و بعد از این همه سال رنگ «در همه بندرگاه ها از كشتي گم شده حرف بود » و «دو قدم مانده به خاکستر » کتاب هایش با نام های ماشین های چاپ را دیده داند و به ویترین کتابفروشی ها رسیده اند.البته اگر آقایان کتابفروش مهربانی کنند و و کتاب شعر پشت ویترین بگذارند.در این روزها که انتشار کتاب های شعر کمتر آدم ها را خوشحال می کند من خوشحالم.شعرهای او اگرچه خیلی دیر چاپ شده اند و خودش هم نیست تا عزیزترین هایش را به سرانجام برساند اما همین که آمده اند خوب است.احساس می کنم شاعر از سفر دور و درازش برگشته است.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 13:15 |
نمي تواند
آواز شادي سر بدهد
پرنده اي 
كه از شليك ناگهان گلوله 
ترسيده است

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 17:8 |
هواي پاييزي تهران جان مي دهد براي دلتنگي و شايد به همين خاطر است كه همه اين روزهاي برگريزان را با دلتنگي گذرانده ام.براي من كه سال هاست به همه چيز عادت كرده ام هواي پاييزي و بهاري و زمستاني و تابستاني فرقي با هم نمي كنند.اين عمر است كه مثل برق دارد مي گذرد و هر ثانيه برفي كه بر موهايم مي بارد بيشتر مي شود.هواي پاييزي تهران جان مي دهد براي تنهايي تك نفره و به همين بهانه سال هادر لاك خودم فرو رفته ام. اينجا كه من هستم آسمان گاهي لحافش را روي سرش مي كشد و آرام آرام گريه مي كند و گاهي هم ابرهايش را كنار مي زند و از پشت آن همه پنبه شكلك در مي آورد و اين پايين منم كه همانطوري گيج ايستاه ام و نمي دانم وقتي  دلتنگي از زانوهايم بالا مي رود و به قلبم مي رسد بايد گريه كنم يا بخندم؟
آسمان جايي كه تو ايستاده اي چقدر با اينجا فرق مي كند؟ آنجا هم آدمها سالها در لاك خودشان فرو مي روند و بيرون نمي آيند؟ 

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 18:25 |
زمان به سرعت برق و باد مي گذرد.امروز متوجه شدم از فروردين سال گذشته تا حالا در وبلاگم چيزي ننوشته ام.
در سال هاي گذشته آنقدر بي انگيزگي در رگ هاي ما ريشه دواند كه حال و حوصله اي براي نوشتن باقي نبو.دليلش را هم خودتان بهتر مي دانيد.حالا برگشته ام.سرشار از نوشتنم اما هنوز آنقدر ها انگيزه پيدا نكرده ام.بيشتر از همه دلم مي خواهد درباره شعر بنويسم.خوب يا بد بايد قبول كنم بخشي از وجودم را شعر پر كرده و يا اينكه اصلاً جزيي از وجودم شده است.اگرچه روزگاري برزخي را پشت سر مي گذارد اما خوشبينم.فكر مي كنم اتفاق مهمي در عرصه شعر معاصر رخ بدهد.البته كار سختي در پيش است.فضا خيلي مسموم است.تا چشم كار مي كند ديوار
بي اعتمادي است و حسادت.كوتوله هايي كه فكر مي كنند دنيا در مشت هايشان گره خورده همه ميدان داري مي كنند.با اين همه فكر مي كنم روزي پرده ها كنار خواهد رفت.
+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 16:58 |


Powered By
BLOGFA.COM