نگاه كن
دنيا شبيه چهارشنبه سوري است
من آتش مي گيرم
تو از روي من مي پري

شعري گيلكي سروده محمد بابايي پور
ترجمه ياسين نمكچيان
از كتاب مشتي از عطر شاليزار

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 17:26 |

ما نسل بي ريشه ايم.نسل دروغ و تنفر و ريا. نسلي كه هيچ چيزي برايش باقي نگذاشته اند.ما نسل سوخته نيستيم.نسل خاكستر شده ايم كه زندگي ما در برهوتي از تنهايي و تنفر و رنج و دروغ مي گذرد.از نسل ما هيچ چيزي باقي نمانده است.بعد از مدت ها ترانه غول ترانه ايران ايرج جنتي عطايي به يادم آورد كه ما چقدر تنهاييم.او در همين دوره و كيلومترها دورتر از سرزمين مادري اش مي نشيند و با مغز استخوانش درد را احساس مي كند و تبر را مي نويسد آن وقت همنسلان من هم همين جا نفس مي كشند و  بدبختي ها ملت را مي بينند و سوسن خانم مي نويسند.

توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بي انتهاست 
يه درخت تن سياه سربلند 
آخرين درخت سبز سرپاست 

رو تنش زخمه ولي زخم تبر
نه يه قلب تير خورده نه يه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
كندوي پاك دخيل و طلسم
چه پرنده ها كه تو جاده كوچ
مهمون سفره ي سبز اون شدن
چه مسافرا كه زير چتر اون
به تن خستگيشون تبر زدن
تا يه روز تو اومدي بي خستگي
با يه خورجين قديميه قشنگ
با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب
يه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خورشيد ميرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صداي سبز خاك سربي ام
صدايي كه خنجرش رو بخداست
صدايي كه تو ي بهت شب دشت
نعره اي نيست ولي اوج يك صداست
رقص دست نرمت اي تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه
توي ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه هام
كوبه هاي بي امونه تبره
تبري كه دشمنه هميشه ي
اين درخت محكم و تناوره
من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام تو بزن، تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام 
آخرين ضربه رو محكمتر بزن

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 15:42 |
تو آب شده ای
در اندوه اسبها
دلتنگی دره ها
قطرات شبنم،
مه نمی گذارد که ببینمت.
شانه به سر تاجش را به زمین می گذارد
که تو شهبانوی کوهستانها شوی
کفشدوزک ها خالهای سیاهشان را
برای گردنبند تو در بارانها رها می کنند
قوچها برای تو با درخت صنوبر می جنگند
مه نمی گذارد که ببینمت.
تو هستی و نیستی
خالق امروز من!
تو هستی و نیستی
از سرانگشتهایم پهلو می گیرند بر صفحه کاغذ
و گواه می آورند
سوره های سپید را
از دریای مه.
شعري از شمس لنگرودي

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 16:4 |

هنوز نمي دانم چه اتفاقي افتاده است و چرا آدم ها تا اين اندازه عوض شده اند.هنوز نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه تا چشم كار مي كند ابتذال است و ابتذال است و ابتذل. شعر شده است دري وري هاي آبكي يك عده آدم حال به هم زن. موسيقي شده است عر ناله هاي يك عده آدم بد صدا كه فكر مي كنند جادوي صدايشان است توانسته اين همه آدم را هوادارشان كند. بيچاره ها نمي دانند ابتذال در پوست و استخوان ما ريشه دوانده و در چنين شرايطي آنها ستاره هاي كاغذي اين آسمان دود گرفته شده اند. در اين ميان حال سينما كمي بهتر است. داستان هم روزهاي بهتري را در مقايسه با بقيه مي گذراند. شعر اما تيمارستاني است كه بيمارانش به اين راحتي ها خوب نمي شوند.طرف يك سال است شروع به نوشتن كرده است  و آن وقت كتاب هم  آماده چاپ كرده است. حق هم دارد. همه دارند كتاب چاپ مي كنند و لابد آنكه جا مي ماند زندگي اش بر باد خواهد رفت.اصلاً چطور مي شود كه ابتذال سايه سنگينش را تا اين اندازه روي زندگي ما پهن مي كند؟

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 15:59 |

پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »
در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاری
از دور می آيد
ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

( برای ما دست تکان می دهند
در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان
در نور آفتاب - دختران پسته و چای
در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ
برای ما دست تکان می دهد کوير )
ما پياده شديم
اين قطار اما
همچنان
می برد ما را
با خود .
سه شنبه هشتم آبان سال 1386 در همین وبلاگ نوشتم که ديروز پيكر بي‌جان تيرداد نصري در  پياده روهاي لندن پيدا شد و امروز پنجم بهمن ماه سال 1393 می خواهم بنویسم بعد از این همه سال کتاب های شاعر عاقبت به خیر شده اند .زندگی شاعرانه تیرداد نصری پایان تلخی داشت.مرگ در پیاده رو های لندن و خاکسپاری در همان شهر قدیمی. حتی وقتی عکس های مراسم تشییع پیکرش منتشر شد نگاه نکردم که دلم نمی آمد.از اینجا رفته بود.یعنی مجبور بود برد. یعنی او را کوچانده بودند.وگرنه می توانست همین جا بماند و حالا دوران بازنشستگی اش را در شهسوار بگذراند و به جوان هایی که می آیند و می روند شعر نوشتن یاد بدهد و عاشقی کردن. او می توانست این روزها در ساحل نزدیک خانه اش بنشیند و ابرهای عالم را از چشم هایش بگذراند اما نشد و زندگی اجازه ماندن نداد.تیرداد رفت به یک جای دور تا اندکی روشنایی آسمان سهمش شود اما نشد. می گفتند در غربت روزگار تلخ تری را گذرانده است و آخرش هم در پیاده رو جنازه اش را پیدا کردند. حالا چند سال از مرگش گذشته و بعد از این همه سال رنگ «در همه بندرگاه ها از كشتي گم شده حرف بود » و «دو قدم مانده به خاکستر » کتاب هایش با نام های ماشین های چاپ را دیده داند و به ویترین کتابفروشی ها رسیده اند.البته اگر آقایان کتابفروش مهربانی کنند و و کتاب شعر پشت ویترین بگذارند.در این روزها که انتشار کتاب های شعر کمتر آدم ها را خوشحال می کند من خوشحالم.شعرهای او اگرچه خیلی دیر چاپ شده اند و خودش هم نیست تا عزیزترین هایش را به سرانجام برساند اما همین که آمده اند خوب است.احساس می کنم شاعر از سفر دور و درازش برگشته است.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 13:15 |
نمي تواند
آواز شادي سر بدهد
پرنده اي 
كه از شليك ناگهان گلوله 
ترسيده است

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 17:8 |
هواي پاييزي تهران جان مي دهد براي دلتنگي و شايد به همين خاطر است كه همه اين روزهاي برگريزان را با دلتنگي گذرانده ام.براي من كه سال هاست به همه چيز عادت كرده ام هواي پاييزي و بهاري و زمستاني و تابستاني فرقي با هم نمي كنند.اين عمر است كه مثل برق دارد مي گذرد و هر ثانيه برفي كه بر موهايم مي بارد بيشتر مي شود.هواي پاييزي تهران جان مي دهد براي تنهايي تك نفره و به همين بهانه سال هادر لاك خودم فرو رفته ام. اينجا كه من هستم آسمان گاهي لحافش را روي سرش مي كشد و آرام آرام گريه مي كند و گاهي هم ابرهايش را كنار مي زند و از پشت آن همه پنبه شكلك در مي آورد و اين پايين منم كه همانطوري گيج ايستاه ام و نمي دانم وقتي  دلتنگي از زانوهايم بالا مي رود و به قلبم مي رسد بايد گريه كنم يا بخندم؟
آسمان جايي كه تو ايستاده اي چقدر با اينجا فرق مي كند؟ آنجا هم آدمها سالها در لاك خودشان فرو مي روند و بيرون نمي آيند؟ 

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 18:25 |
زمان به سرعت برق و باد مي گذرد.امروز متوجه شدم از فروردين سال گذشته تا حالا در وبلاگم چيزي ننوشته ام.
در سال هاي گذشته آنقدر بي انگيزگي در رگ هاي ما ريشه دواند كه حال و حوصله اي براي نوشتن باقي نبو.دليلش را هم خودتان بهتر مي دانيد.حالا برگشته ام.سرشار از نوشتنم اما هنوز آنقدر ها انگيزه پيدا نكرده ام.بيشتر از همه دلم مي خواهد درباره شعر بنويسم.خوب يا بد بايد قبول كنم بخشي از وجودم را شعر پر كرده و يا اينكه اصلاً جزيي از وجودم شده است.اگرچه روزگاري برزخي را پشت سر مي گذارد اما خوشبينم.فكر مي كنم اتفاق مهمي در عرصه شعر معاصر رخ بدهد.البته كار سختي در پيش است.فضا خيلي مسموم است.تا چشم كار مي كند ديوار
بي اعتمادي است و حسادت.كوتوله هايي كه فكر مي كنند دنيا در مشت هايشان گره خورده همه ميدان داري مي كنند.با اين همه فكر مي كنم روزي پرده ها كنار خواهد رفت.
+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 16:58 |

فریدون پوررضا تنها یک خواننده معمولی نبود. روایتگر فرهنگ سرزمینی کهن بود. خنیاگر آوازهای فراموش شده ای که سالها بر زبان مردمانی درآنسوی کوه ها جاری بود. غربت، تنهایی، صلابت واندوه عمیق صدایش حتي پس از سال ها سكوت و خانه نشيني ، براي گيلاني ها خاطراتي به يادماندني را رقم مي زد. شاید هنگامی که اولین بار در سریال «پس از باران» عظمت آواز پيرمرد به گوش هموطنانش رسید، غربت عمیق مردم شمال به یکباره دردل ایرانیان نشست. حالا دیگر بارقه ای از آن صدای اندوهبارجود ندارد و او با سینه ای سرشاراز فرهنگ غني یک سرزمین ، برای همیشه کوچ کرده است.
روزگار عجیبی است. درست تابستان سه سال پیش درتالار وحدت، شبی را به موسیقی گیلان و تجلیل از او اختصاص داده بودند. سالن پر بود از آدمهای علاقه مندی که مي خواستند آوازهای بزرگ مرد موسیقی گیلان را به تماشا بنشینند. سالن پربود اما حضور ناگهانی پرویز مشکاتیان که تنها به احترام او خودش را به تالار رسانده بود جمعیت را هیجان زده کرد.
پيرمرد از پشت پرده بیرون آمد و خوشحالی اش را بغض کرد و با لهجه شيرينش گفت: "از استاد مشکاتیان ممنونم که امروز برکارنامه هنری زندگی من مهرتایید زد." همین جمله کافی بود تا مردم هیجان زده، دست هایشان را بالا بگیرند و هردو نفر را تشويق كنند،غافل از اينكه سه سال بعد در چنين روزهايي هيچ كدام آنها در ميان ما نخواهند بود. پوررضا تمام این سال ها منتظر بود تا کسی صدایش کند و بگوید قدر تمام رنج هايش را مي داند.اين نكته را همان شب در برق چشمهايش مي شد ديد. روزها و شب هاي زيادي ازعمرش را كوه به كوه و جنگل به جنگل پاي پياده زير قدم هايش گذاشته بود تا بتواند موسيقي از دست رفته گيلگ ها را زنده كند.ساعت ها تك و تنها به شعرخواني وحرف هاي پيرمردان و پيرزنان دل سپرده بود تا بتواند گنجينه اي غني به يادگار بگذارد. همين اواخرانگاركتابي هم آماده انتشار كرد و دربه در دنبال ناشرخيابان هاي پايتخت را پشت سرگذاشت و گويا به نتيجه اي نرسيد . يعني اينكه مثل هميشه، كسي قدرآدم ارزشمندي مثل او را ندانست. او بزرگ بود و آوازش از جنسي ديگر بود. به قول شاملو كه مي گويد:
"آنچه پور رضا براي ما خواند روايت فاجعه تلخ حيات ملتي بود كه تار و پود غم و شادي اش از جنس واحدي است."
اين يادداشت در مجله آسمان منتشر شد.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ و ساعت 14:55 |

حالا ديگر درخت ها شكوفه كرده اند.حالا ديگر بهارهم آمده آست و پلك هايمان را روي هم بگذاريم ورق هاي ديگري از عمر آدمي مثل برق و باد مي گذرد.از بهاريه قبلي ام تا اين مطلب تنها چند پست گذشته و يعني اينكه سال گذشته خيلي كم نوشته ام. يعني تنبلم.به هرحال گاهي آدمي اينطوري مي شود و كاري هم نمي توان كرد.بازهم ترجمه چند شعر گيلكي ، كار مشترك من و برادرم علي خوشتراش را مي گذارم اينجا به اميد روزي كه كتابمان زودتر منتشر شود.يعني اميدواريم سال 91 این اتفاق بیقتد.

(1)
بهار آمد
گوساله ام در علفزار
علف هاي درو شده در كوه
وبرگ هاي بريده
همانطور زير درخت
مانده اند
آنقدر كارم زياد است
كه عاشقي ما 
نيمه كاره مانده است
(2)
بهار آمد
سه غم يكباره از راه رسيد
يكي كار در شاليزار
يكي
پرورش كرم ابريشم
و آخري
غم يار
كار شاليزار و ابريشم را
به پايان مي رسانم
مي دانم آخر غم يار
مرا خواهد كشت
(3)
بهار است
محبوبه ام در شاليزار
 كار مي كند
آفتاب بر پشتش مي تابد و
دلش بيقرار است
به ابرها بگوييد
كمي ببارند
محبوبه ام  حتي
طاقت گرما ي بهار را  ندارد
(۴)
بهار آمد كه من تنها بگردم؟
مانند بوتيمار
لب دريا گريه كنم؟
پلنگ در كوه ناليد
ماهي در دريا
كه همه جفتي دارند و
من تنها هستم
(۵)
مي روي
مي آيي
بي اعتنايي
مانند باران نم نم بهاري
بي صدايي
الهي
من آب رودخانه شوم
طغيان كنم
تا يار
صدايم را بشنود
(۶)
دليل اين سلام بي پاسخ چيست؟
در اين بهار قهر و كينه
چه معنايي دارد
تنها  ما
 رسم عاشقي را بلد بوديم
تقصير ما نيست
خدا ما را به هم نرساند

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ و ساعت 2:54 |


Powered By
BLOGFA.COM