دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی
دمار از روزگار آدمی در می آورد
این حیوان زبان بسته ای
که نامش
زندگی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ساعت 15:33  توسط یاسین نمکچیان | 
اینجا خانه متروکه ای است که آدم هایش به جایی دور رفته اند.چراغ های اینجا خاموش است.پنجره هایش باز نمی شوند.دیوارهای اینجا ...دیوار های اینجا...دیوارهای اینجا هم دیگر سنگینی این شانه های خسته را تاب نمی آورند.کاش یک لحظه می توانستی پلک هایت را روی هم بگذاری و چراغ های خانه را روشن کنی.کاش می توانستی تنهایی تلخ پنجره را رو به عبور پرنده ها باز کنی.کاش.... 

تقدیر آدمی
بسته به شاخ گاو زبان بسته ای است
که هر زمان دلش بخواهد
سر می جنباند و
زمین و آسمان را
بر هم آوار می کند
تقدیر آدمی
گاهی موها را
در آسیاب سفید می کند انگار
از آسمان تیره
ابر باریده است

من با هزار و یک دلیل
نامش را
از دفتر قدیمی خاطراتم
خط زده ام
من با هزار و یک دلیل
این دندان لق را
دور انداخته ام اما
بر سطرهای چروکیده پیشانی ام
حک شده است
که بعد از او
بیدی شوم که اینگونه
با همه بادها
بلرزم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ساعت 17:52  توسط یاسین نمکچیان | 

دمار از روزگار آدمی درمی‌آورد
حیوان زبان‌بسته‌ای
که نامش
زندگی است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 17:55  توسط یاسین نمکچیان | 
حسادت سرطان شعر ايران است.بلايي كه ريشه شعر  را خشكانده و كمر به نابودي توليد ادبي بسته است.در سال هاي اخير ادبيات ايران بيشتر از هرچيزي از  اين ويروس خطرناك رنج برده است. در چنين وضعيتي توليد ادبي در بيشتر موارد ديده نمي شود و قضاوت ها بر اساس زدو بندهاي شخصي شكل مي گيرد.از اين رو حجم وسيعي از كتاب هايي كه وارد بازار نشر مي شوند مرده به دنيا مي آيند.هيچ كس رغبت نمي كند كتاب شاعر ديگري را معرفي كند؛هيچ كسي نمي خواهد شعر شاعر ديگري مطرح شود. شهوت شهرت يكه تاز ميدان خالي است و ميان مايگي،سطحي نگري و توليدات تاريخ مصرف دار هم نتيجه وضعيت ايجاد شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:24  توسط یاسین نمکچیان | 
از اين همه درخت زبان بسته
برگي باقي نمي گذارد
بادي كه تو 
در جهانم كاشته اي 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:31  توسط یاسین نمکچیان | 
نگاه كن
دنيا شبيه چهارشنبه سوري است
من آتش مي گيرم
تو از روي من مي پري

شعري گيلكي سروده محمد بابايي پور
ترجمه ياسين نمكچيان
از كتاب مشتي از عطر شاليزار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:26  توسط یاسین نمکچیان | 

ما نسل بي ريشه ايم.نسل دروغ و تنفر و ريا. نسلي كه هيچ چيزي برايش باقي نگذاشته اند.ما نسل سوخته نيستيم.نسل خاكستر شده ايم كه زندگي ما در برهوتي از تنهايي و تنفر و رنج و دروغ مي گذرد.از نسل ما هيچ چيزي باقي نمانده است.بعد از مدت ها ترانه غول ترانه ايران ايرج جنتي عطايي به يادم آورد كه ما چقدر تنهاييم.او در همين دوره و كيلومترها دورتر از سرزمين مادري اش مي نشيند و با مغز استخوانش درد را احساس مي كند و تبر را مي نويسد آن وقت همنسلان من هم همين جا نفس مي كشند و  بدبختي ها ملت را مي بينند و سوسن خانم مي نويسند.

توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بي انتهاست 
يه درخت تن سياه سربلند 
آخرين درخت سبز سرپاست 

رو تنش زخمه ولي زخم تبر
نه يه قلب تير خورده نه يه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
كندوي پاك دخيل و طلسم
چه پرنده ها كه تو جاده كوچ
مهمون سفره ي سبز اون شدن
چه مسافرا كه زير چتر اون
به تن خستگيشون تبر زدن
تا يه روز تو اومدي بي خستگي
با يه خورجين قديميه قشنگ
با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب
يه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خورشيد ميرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صداي سبز خاك سربي ام
صدايي كه خنجرش رو بخداست
صدايي كه تو ي بهت شب دشت
نعره اي نيست ولي اوج يك صداست
رقص دست نرمت اي تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه
توي ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه هام
كوبه هاي بي امونه تبره
تبري كه دشمنه هميشه ي
اين درخت محكم و تناوره
من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام تو بزن، تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام 
آخرين ضربه رو محكمتر بزن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:42  توسط یاسین نمکچیان | 
تو آب شده ای
در اندوه اسبها
دلتنگی دره ها
قطرات شبنم،
مه نمی گذارد که ببینمت.
شانه به سر تاجش را به زمین می گذارد
که تو شهبانوی کوهستانها شوی
کفشدوزک ها خالهای سیاهشان را
برای گردنبند تو در بارانها رها می کنند
قوچها برای تو با درخت صنوبر می جنگند
مه نمی گذارد که ببینمت.
تو هستی و نیستی
خالق امروز من!
تو هستی و نیستی
از سرانگشتهایم پهلو می گیرند بر صفحه کاغذ
و گواه می آورند
سوره های سپید را
از دریای مه.
شعري از شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:4  توسط یاسین نمکچیان | 

هنوز نمي دانم چه اتفاقي افتاده است و چرا آدم ها تا اين اندازه عوض شده اند.هنوز نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه تا چشم كار مي كند ابتذال است و ابتذال است و ابتذل. شعر شده است دري وري هاي آبكي يك عده آدم حال به هم زن. موسيقي شده است عر ناله هاي يك عده آدم بد صدا كه فكر مي كنند جادوي صدايشان است توانسته اين همه آدم را هوادارشان كند. بيچاره ها نمي دانند ابتذال در پوست و استخوان ما ريشه دوانده و در چنين شرايطي آنها ستاره هاي كاغذي اين آسمان دود گرفته شده اند. در اين ميان حال سينما كمي بهتر است. داستان هم روزهاي بهتري را در مقايسه با بقيه مي گذراند. شعر اما تيمارستاني است كه بيمارانش به اين راحتي ها خوب نمي شوند.طرف يك سال است شروع به نوشتن كرده است  و آن وقت كتاب هم  آماده چاپ كرده است. حق هم دارد. همه دارند كتاب چاپ مي كنند و لابد آنكه جا مي ماند زندگي اش بر باد خواهد رفت.اصلاً چطور مي شود كه ابتذال سايه سنگينش را تا اين اندازه روي زندگي ما پهن مي كند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:59  توسط یاسین نمکچیان | 

پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »
در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاری
از دور می آيد
ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

( برای ما دست تکان می دهند
در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان
در نور آفتاب - دختران پسته و چای
در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ
برای ما دست تکان می دهد کوير )
ما پياده شديم
اين قطار اما
همچنان
می برد ما را
با خود .
سه شنبه هشتم آبان سال 1386 در همین وبلاگ نوشتم که ديروز پيكر بي‌جان تيرداد نصري در  پياده روهاي لندن پيدا شد و امروز پنجم بهمن ماه سال 1393 می خواهم بنویسم بعد از این همه سال کتاب های شاعر عاقبت به خیر شده اند .زندگی شاعرانه تیرداد نصری پایان تلخی داشت.مرگ در پیاده رو های لندن و خاکسپاری در همان شهر قدیمی. حتی وقتی عکس های مراسم تشییع پیکرش منتشر شد نگاه نکردم که دلم نمی آمد.از اینجا رفته بود.یعنی مجبور بود برد. یعنی او را کوچانده بودند.وگرنه می توانست همین جا بماند و حالا دوران بازنشستگی اش را در شهسوار بگذراند و به جوان هایی که می آیند و می روند شعر نوشتن یاد بدهد و عاشقی کردن. او می توانست این روزها در ساحل نزدیک خانه اش بنشیند و ابرهای عالم را از چشم هایش بگذراند اما نشد و زندگی اجازه ماندن نداد.تیرداد رفت به یک جای دور تا اندکی روشنایی آسمان سهمش شود اما نشد. می گفتند در غربت روزگار تلخ تری را گذرانده است و آخرش هم در پیاده رو جنازه اش را پیدا کردند. حالا چند سال از مرگش گذشته و بعد از این همه سال رنگ «در همه بندرگاه ها از كشتي گم شده حرف بود » و «دو قدم مانده به خاکستر » کتاب هایش با نام های ماشین های چاپ را دیده داند و به ویترین کتابفروشی ها رسیده اند.البته اگر آقایان کتابفروش مهربانی کنند و و کتاب شعر پشت ویترین بگذارند.در این روزها که انتشار کتاب های شعر کمتر آدم ها را خوشحال می کند من خوشحالم.شعرهای او اگرچه خیلی دیر چاپ شده اند و خودش هم نیست تا عزیزترین هایش را به سرانجام برساند اما همین که آمده اند خوب است.احساس می کنم شاعر از سفر دور و درازش برگشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:15  توسط یاسین نمکچیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
گفتگو با شبستان
گفتگي من با بهزاد زرين پور در روزنامه بهار
فرهنگ در کما
خاموشي ستاره ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آرشيو
پیوندها
الهام قاسميان(خنده هاي خيس)
علي محمد مسيحا
يوسف عليخاني(تادانه)
محسن فرجي
مزدك پنجه اي (ستاره هذياني)
عليرضا پنچه اي(پيامبر كوچك)
علي عبدالهي(اكنون ميان دو هيچ)
عليرضا بندري(پلاك 13)
بهاءالدین مرشدی
تيرداد نصري
احمد جلالي فراهاني(احمدك دبير)
داوود ملك زاده
آرش نصيري
شمس لنگرودي
مهران مهرانفر
بهزاد باشو
محمد غلامي پور
منصور بني مجيدي
ايمان مهدي زاده
فرزام شيرزادي
فرامرز سيد آقايي
ريحانه مظاهري
نگين بهكام
حديث علمي
شيوا.ن
مسعود رضايي خليق
آرتين(پيرمردي با مو هاي ژل زده)
سل تي تي(ياسر)
رامتين فرزاد
پل ادبي
حمير رضا طهماسبي پور
بهزاد رنجبر
سهراب رحيمي
فرهاد فرجاد
ليلا ملك محمدي
ابوالفضل پاشا
علي باباچاهي
آفاق شوهاني
مجله ادبي ماندگار
رضوان ‌ابوترابي
محمد مطلق
فاضل تركمن
محسن حسن زاده
احمد زاهدي لنگرودي
سعيد شمس
عليرضا بهرامي
علي خوش‌تراش
بهروز قزلباش
بازنگار
كوروش يغمايي
رسول يونان
علیرضا کیوانی نژاد
حمیدرضا اقبال دوست
علی الله سلیمی
علیرضا طبایی
خاتون میرراشد
خبرنگار گیلانی
رضا مقصدی
مهدی موسوس(ترانه ما)
نیما تابنده
آرمین پور امین
صادق صادقی
واهه آرمن
حامد رحمتي
ياسر نوروزي
مريم حاجي حسيني
مسعود ميرزا باقري
ايمان عابدين
ماني راد
يوسف انصاري
مريم ورشويي
مد و مه
حسن محمودي
محمد هاشم اكبرياني
بابك رضايي
ياور مهدي پور
اميد صباغ نو
يوسف انصاري
افسانه توكلي
ضياءالدين خالقي
محسن بافكر ليالستاني
كامران محمدي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM