فریدون پوررضا تنها یک خواننده معمولی نبود. روایتگر فرهنگ سرزمینی کهن بود. خنیاگر آوازهای فراموش شده ای که سالها بر زبان مردمانی درآنسوی کوه ها جاری بود. غربت، تنهایی، صلابت واندوه عمیق صدایش حتي پس از سال ها سكوت و خانه نشيني ، براي گيلاني ها خاطراتي به يادماندني را رقم مي زد. شاید هنگامی که اولین بار در سریال «پس از باران» عظمت آواز پيرمرد به گوش هموطنانش رسید، غربت عمیق مردم شمال به یکباره دردل ایرانیان نشست. حالا دیگر بارقه ای از آن صدای اندوهبارجود ندارد و او با سینه ای سرشاراز فرهنگ غني یک سرزمین ، برای همیشه کوچ کرده است.
روزگار عجیبی است. درست تابستان سه سال پیش درتالار وحدت، شبی را به موسیقی گیلان و تجلیل از او اختصاص داده بودند. سالن پر بود از آدمهای علاقه مندی که مي خواستند آوازهای بزرگ مرد موسیقی گیلان را به تماشا بنشینند. سالن پربود اما حضور ناگهانی پرویز مشکاتیان که تنها به احترام او خودش را به تالار رسانده بود جمعیت را هیجان زده کرد.
پيرمرد از پشت پرده بیرون آمد و خوشحالی اش را بغض کرد و با لهجه شيرينش گفت: "از استاد مشکاتیان ممنونم که امروز برکارنامه هنری زندگی من مهرتایید زد." همین جمله کافی بود تا مردم هیجان زده، دست هایشان را بالا بگیرند و هردو نفر را تشويق كنند،غافل از اينكه سه سال بعد در چنين روزهايي هيچ كدام آنها در ميان ما نخواهند بود. پوررضا تمام این سال ها منتظر بود تا کسی صدایش کند و بگوید قدر تمام رنج هايش را مي داند.اين نكته را همان شب در برق چشمهايش مي شد ديد. روزها و شب هاي زيادي ازعمرش را كوه به كوه و جنگل به جنگل پاي پياده زير قدم هايش گذاشته بود تا بتواند موسيقي از دست رفته گيلگ ها را زنده كند.ساعت ها تك و تنها به شعرخواني وحرف هاي پيرمردان و پيرزنان دل سپرده بود تا بتواند گنجينه اي غني به يادگار بگذارد. همين اواخرانگاركتابي هم آماده انتشار كرد و دربه در دنبال ناشرخيابان هاي پايتخت را پشت سرگذاشت و گويا به نتيجه اي نرسيد . يعني اينكه مثل هميشه، كسي قدرآدم ارزشمندي مثل او را ندانست. او بزرگ بود و آوازش از جنسي ديگر بود. به قول شاملو كه مي گويد:
"آنچه پور رضا براي ما خواند روايت فاجعه تلخ حيات ملتي بود كه تار و پود غم و شادي اش از جنس واحدي است."
اين يادداشت در مجله آسمان منتشر شد.
حالا ديگر درخت ها شكوفه كرده اند.حالا ديگر بهارهم آمده آست و پلك هايمان را روي هم بگذاريم ورق هاي ديگري از عمر آدمي مثل برق و باد مي گذرد.از بهاريه قبلي ام تا اين مطلب تنها چند پست گذشته و يعني اينكه سال گذشته خيلي كم نوشته ام. يعني تنبلم.به هرحال گاهي آدمي اينطوري مي شود و كاري هم نمي توان كرد.بازهم ترجمه چند شعر گيلكي ، كار مشترك من و برادرم علي خوشتراش را مي گذارم اينجا به اميد روزي كه كتابمان زودتر منتشر شود.يعني اميدواريم سال 91 این اتفاق بیقتد.
(1)
بهار آمد
گوساله ام در علفزار
علف هاي درو شده در كوه
وبرگ هاي بريده
همانطور زير درخت
مانده اند
آنقدر كارم زياد است
كه عاشقي ما
نيمه كاره مانده است
(2)
بهار آمد
سه غم يكباره از راه رسيد
يكي كار در شاليزار
يكي
پرورش كرم ابريشم
و آخري
غم يار
كار شاليزار و ابريشم را
به پايان مي رسانم
مي دانم آخر غم يار
مرا خواهد كشت
(3)
بهار است
محبوبه ام در شاليزار
كار مي كند
آفتاب بر پشتش مي تابد و
دلش بيقرار است
به ابرها بگوييد
كمي ببارند
محبوبه ام حتي
طاقت گرما ي بهار را ندارد
(۴)
بهار آمد كه من تنها بگردم؟
مانند بوتيمار
لب دريا گريه كنم؟
پلنگ در كوه ناليد
ماهي در دريا
كه همه جفتي دارند و
من تنها هستم
(۵)
مي روي
مي آيي
بي اعتنايي
مانند باران نم نم بهاري
بي صدايي
الهي
من آب رودخانه شوم
طغيان كنم
تا يار
صدايم را بشنود
(۶)
دليل اين سلام بي پاسخ چيست؟
در اين بهار قهر و كينه
چه معنايي دارد
تنها ما
رسم عاشقي را بلد بوديم
تقصير ما نيست
خدا ما را به هم نرساند
چشمه اشکم خشک شده است غلامرضا.گریه ام نمی گیرد.اندوه من بزرگ است اما تاب می آورم.دنیا همیشه همینطوری آدم را غافلگیر می کند ولی قرار نبود بدون خداحافظی بروی.چند ماه پیش هم که به تهران آمدی بدون خداحافظی رفتی.یادت هست.گفتم رضا امشب را برویم خانه ما.گفتی فردا می آیم.گفتی اگر شراب داری بیایم.گفتم بیا شرابت را هم جور می کنم اما نیامدی .فردایش زنگ زدی اما نشد که بیایی و من نمی دانستم بعد از آن روز دیگر هیچ وقت نمی بینمت.یادت می آید غلامرضا.دو سه سال پیش همراه خانواده ات به لنگرود آمدی.ما رفتیم اطراف شهر بگردیم.در جاده ای کوهستانی رانندگی می کردی.به سربالایی جاده که رسیدیم ماشین خاموش شد و دوباره روشنش کردی.دو قدم رفتیم و دوباره خاموش کردی.گفتم رضا تو واقعاً با همین رانندگی از مشهد آمده ای تا لنگرود؟خندیدی و گفتی درست با همین رانندگی آمده ام.گفتم پیاده شو بقیه راه را من پشت فرمان می نشینم.انگار منتظر بودی.سریع پریدی بیرون و من نشستم و رفتیم بلند ترین نقطه آن حوالی.گفتی واقعاً کار من یکی نبود شما را سالم تا این بالا برسانم.گفتم من هم به همین خاطر اجازه ندادم تو ما را برسانی .یادت می آید غلامرضا؟من حالا روی همان کاناپه ای نشسته ام که وقتی برگشتیم خانه،تو و الهام و لیلا و مجتبی روی آن نشسته بودید.روی همان کاناپه ای که همانطوری سرجایش مانده اما تو و الهام و لیلا نه.خبر مجتبی را ندارم.نمی دانم با این اندوه چه خواهد کرد.نبودنت ما را که دیوانه کرده،او را چه خواهد کرد؟راستی قرار بود چند هفته پیش زنگ بزنم بیایی لنگرود عروسی اما یادم رفت و دیگر هم رویم نشد زنگ بزنم عذرخواهی کنم.حالا می نویسم ببخش دوست عزیزم که نمی دانم چرا و چطور اسم تو یک نفر یادم رفت با اینکه می دانستم باید خبرت بدهم.راستی غلامرضا آن دفعه که آمدی لنگرود موقع خداحافظی گفتم رضا خیلی مواظب باش و آرام رانندگی کن اما نبودی.لااقل حالا به حرفم گوش بده و خیلی مواظب خودت و الهام و لیلا باش.ما سعی می کنیم هوای مجتبی را نگه داریم.خداحافظ.
حالا ديگر عادت كرده ام به اين رفتن ها و آمدن هاي هرروز. به اين باران بلندي كه در گلويم گير كرده و نمي بارد. عادت كرده ام به اين بي تفاوتي و تنهايي .حالا خوب مي دانم چرا گاهي آدم دلش براي خودش هم تنگ نمي شود .خيلي وقت است خیلی چیزها از يادم رفته اند.حتي رقص گاهگاه انگشتانش بر كلمات .
كجاي قصه گم شدي
كه بعد اين همه سال
كلاغ ها
به خانه هايشان برگشتند و تو
هنوز نيامدي
دومين نشست عصر روشن در سال جديد پنجشنبه گذشته برگزار شد.جلسه خيلي خوبي بود.من هم درباره كتاب به دنيا اعتماد كرده ام سروده نرگس برهمند و در يك نگاه كلي درباره شعر دهه هشتاد حرف زدم.به نظرم ساده نويسي اين روزها به مفهوم پيش پا افتاده و مبتذلي رسيده و هركسي يادداشت هاي روزانه اش رو به اسم شعر به خورد ملت مي ده.به هرحال اگر دوست داشتيد گزارش جلسه رو اينجا بخوانيد.
در شماره نوروزی مجله شوکران من و علی خوش تراش چند شعر گیلکی را ترجمه کردیم که چند تایش را می گذارم اینجا .بقیه را هم اگر دوست داشتید در مجله بخوانید.اینطوری حداقل احترام نشریه بیشتر حفظ می شود.ان هم نشریاتی که با هزار مصیبت روی پای خودشان ایستاده اند مرد و مردانه.
(1)
اگر يار من هستي
از جاده ها بيا
اگر راه بسته است
از كوه ها سرازير شو
اگر دشمن همه جا در كمين نشسته است
ماهي شو و از رودخانه ها بيا
(2)
آغاز آشنايي ما كي بود
چه كسي
چراغ اين عشق را افروخت
عشق ما
شبيه ناخن و انگشت است
جدايي
چطور مي تواند اتفاق بيفتد
(3)
كبوتر بچه خوش خط و خالي هستم
بر كرانه دريا
پرواز مي كنم
اي پسركان دلربا
بيهوده دنبالم نگرديد
كه دست رستم زال هم
به من نمي رسد
(4)
مزرعه
پر ازعلفهاي هرز شده است و دلم
شور مي زند
خدايا
بازوانم را
قدرتي بده
تا آبادش كنم
تا چشم دشمن ها كور شود
(5)
خانه تو در محله بالاست
اما من
ساكن محله پايينم
تو با فنجاني زيبا آب مي خوري
من با پياله اي گلي
در فنجان تو آب انار است
اگر بي ياد من سر بكشي
تلخ
مثل زهر مار مي شود
(۶)
چوپان آهوهايم
و باغبان دشت هاي نرگس
مي خواهم امشب
ميان نرگس ها بخوابم
مي دانم كه تا صبح
زندگي خواهم كرد
بالاخره جايزه شعر خبرنگاران را برگزار كرديم.پنجشنبه محمود دولت آبادي و سيمين بهبهاني و احمد پوري و حافظ موسوي و خيلي هاي ديگر هم آمده بودند تا اين جايزه در يك فضاي صميمي اما با شكوه برگزار شود. تقدير از محمد علي سپانلو بخش مهم جايزه بود كه با سخنراني سيمين بهبهاني و و محمود دولت آبادي شروع شد و يادداشت شمس لنگرودي را هم من خواندم. روز خوبي بود اگرچه برگزاري اش كلافه مان كرد.سپانلو هم حرف زد و هم شعر خواند.اگرچه من با شعرهايش ارتباط چنداني برقرار نمي كنم اما اين شعر هايش را دوست داشتم.مخصوصاً شعري درباره ايران.ما در اين جايزه به احترامش ايستاديم و دست زديم و همان جا برق شادي در چشمهايش درخشيد.به هرحال همين لحظه كافي بود تا خستگي را به باد بسپاريم.فقط اينكه در اين دوره عليرضا بهرامي و هاشم كبرياني يك تنه تلاش كردند تا چراغ جايزه روشن بماند.از آنها ممنونم.
سلام.روزهاي زيادي از تاريكي اين خانه مي گذرد. گاهي لازم است آدم چراغ هاي خانه اش را خاموش كند و در تاريكي به سر ببرد.اينطوري بهتر است.حالا دوباره چراغ اينجا را روشن كرده ام. بالاخره مجموعه شعرم را آماده كردم و همين روزها به دست ناشر مي دهم. در اين دوره جايزه شعر خبرنگاران داور بودم.ازبس كتاب ضعيف و دري وري خواندم چشمهايم درد گرفت. مانده ام چطور در طول يكسال اين همه مزخرف به ذهن اين همه آدم مي رسد وبيشترشان را هم يك ناشر معروف تهراني منتشر مي كند. درباره اين ناشر و ضربه اي كه به شعر اين مملكت زده در همين روزها مفصل خواهم نوشت و در روزنامه اي كه جسارت اشته باشد منتشر خواهم كرد.همينطوردر نقطه مقابل درباره فعاليت ناشري شهرستاني كه چند مجموعه شعر منتشر كرده است و يكي از ديگري خواندني تر البته به اعتقاد من. بايد يك جايي آدم تعارف را كنار بگذارد و واقعيت را بگويد.مگر آن ناشر شهرستاني چه گناهي كرده كه كتاب هايش به چشم نمي آيند و ناشر تهراني معروف ، چه گلي بر سر ادبيات زده كه اين همه آدم پول بي زبانشان را مي دهند تا كتابشان مهر انتشارات... بخورد. فعلاً همين اندازه كافي است. يك شعر از كتابم هم بخوانيد بد نيست.
چگونه از يادم مي روي
وقتي تنهايي
ماهي است
كه بر ايوان خانه نقش مي بندد
وقتي
به اين همه عمر ريخته در جوي كنار خيابان
فكر مي كنم
اندوه من
شبيه باراني بلند
در دهان ابرها گير كرده است
توفاني كه هنوز
خشمش را
به بازي نگرفته است
اندوه من
غروب سربازاني است
كه روي سنگ ها
مي نشينندو
به پرچم هايي كه در باد تاب مي خورند
دشنام مي دهند
***
تو يك زخم كهنه اي
يك مار گرسنه
كه همه شادي هايم را
بلعيدي
مراسم پاياني جايزه جلال و تعداد آدمهايي كه در جلسه حضور داشتند گوياي نكتههاي زيادي است. نكتههايي كه شايد وزير محترم ارشاد هم هنگام سخنرانياش در مراسم اختتاميه به آن فكر كرده باشد. اينكه چرا با اين همه تبليغات گستردهاي كه پيرامون اين جايزه صورت گرفت، نه اهالي جدي ادبيات در برنامه حضور داشتند و نه حتي مخاطبان ادبيات داستاني كه اين روزها مرتب بر تعدادشان اضافه ميشود؟ نفس برگزاري جايزه جلال اتفاق خوبي براي ادبيات داستاني اين سرزمين به شمار ميآيد؛ اما زماني اين اتفاق خجسته ارج و قرب بيشتري خواهد داشت كه مسوولان به طيف وسيعتري از نويسندگان توجه نشان دهند و از تقسيمات جناحي بپرهيزند. غروب يكشنبه صندلي هاي خالي تالار وحدت؛ يعني همان محل برگزاري مراسم پاياني جايزه جلال گوياي نكتههاي زيادي بود. مثلا اينكه ادبيات را با زور تبليغ و جايزه نميتوان به خورد مخاطب داد و خواننده جدي بايد در خلوت خود ساختهاش به ذات اثر دست بيابد و كتابي را با پوست و استخوانش لمس كند. بر ميگردم به دو سه سال يا شايد هم چند سال پيش. همان زماني كه جايزه گلشيري آخرين مراسم پايانياش را در خانه هنرمندان برگزار كرده بود و در سالن جاي سوزن انداختن نبود. همان زماني كه جمعيت در راه پله هاي خانه هنرمندان صف ايستاده بودند تا براي برگزيدگان جايزه كف بزنند و از يك روز به يادماندني لذت ببرند. تبليغات آن جايزه يك چندم جلال هم نبود و براي برگزيدگانش هم مشت مشت سكه در نظر نگرفته بود و تنها برگ برندهاش اعتماد مخاطب جدي بود. بعد از آن سال ،جايزههاي خصوصي در سختترين شرايط ممكن قرار گرفتند و برگزاري شان با اما و اگر همراه شد. حتي سالني براي برپايي مراسم در اختيار آنها قرار نگرفت. جايزههاي خصوصي در تنگنا قرار گرفتند و مجبور شدند صورتهايشان را با سيلي سرخ كنند. مجبور شدند براي اينكه چراغ روشن بماند هرگونه سختي را تحمل كنند و خم به ابرو نياورند. مراسم پاياني از سالنهاي رنگ و لعابدار به كنج خانهها راه پيدا كرد؛ اما تاثيرگذارياش بيشتر از جايزه جلال بود. حتي در همان خانههايي كه جايزههاي خصوصي برگزار شدند جمعيت بيشتري نسبت به روز يكشنبه گرد هم آمدند. مردم هم به انتخاب جايزههاي خصوصي احترام بيشتري گذاشتند و استقبال آنها از كتابهاي برگزيده بيشتر بود. به عنوان مخاطب جدي ادبيات داستاني هيچ وقت فكر نميكردم كتاب ضعيف و ناتواني همچون «تالار پذيرايي پايتخت» شايسته تقدير جايزه جلال شود. در بين داستان نويسان جناح همسو با سياستهاي فرهنگي جاري، نويسندگان قابل احترامي حضور دارند كه اتفاقا كتاب هاي قابل تاملي هم منتشر كردهاند و نه 25 سكه كه ميتوانستند همه صد و ده سكه را نصيب خود كنند. ما كه بخيل نبوديم و تنها ميخواستيم حق عادلانه قسمت شود؛ اما كيست كه نداند وقتي خشت اول كج گذاشته ميشود تا ثرديوار كج بالا خواهد رفت . جايزه جلال ميتوانست فرهنگ همزيستي مسالمتآميز را بين نويسندگان طيفهاي مختلف ترويج كند؛ اما وقتي «تالار پذيرايي پايتخت » برگزيدهاش ميشود يا وقتي خيلي چيزها ناديده گرفته ميشود نتيجه همين است كه در مراسم پاياني بيشتر صندليها خالي باقي بماند. مگر غير از اين است.
آخر چطور بنويسم در هميشه بر پاشنه دربدري مي چرخد.از اين همه عمر ريخته درخيابان ها تنها اندوه آدمي سهم من است و ديگر هيچ.نه روشناي سپيده اي كه تاريكي اين روزهاي كبود را مبهم كند،نه شيريني خاطره اي كه بگذارد لبخندي حتي مصنوعي نقش ببندد.كلمات هم انگار قهر كرده اند و رفته اند يك جاي دور.جايي كه حالا حالاها دستم به آنها نخواهد رسيد.اينجا در ر پاشنه دربدري مي چرخد و اين درد لعنتي امان از اين درد لعنتي كه بدجوري در استخوانم رخنه كرده است.چيز زيادي نمي خواهم فقط مي خواهم باد طوري بوزد كه ديگر نشاني از شكوفه هاي درختانم باقي نگذارد و دريا آنقدر بالا بيايد كه قاب پنجره را هم در خودش غرق كند.گاهي چيزي براي ديدن وجود ندارد.گاهي آدمي اندازه همه برف هاي دنيا دلش مي گيرد.