تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

همه آنهايي كه از ادبيات به روزنامه نگاري رسيده اند با بقيه كساني كه يا درسش را خوانده اند و يا همينطوري از بد حادثه به آنجا پناه برده اند يك فرق اساسي دارند.فرقي به نام دغدغه ادبيات. براي شاعر و يا نويسنده اي كه پشت ميز تحريريه تبعيد شده است هيچ چيزي مهمتر از ارضاء دغدغه اصلي اش نيست.دلش مي خواهد مدام كتاب معرفي كند، مصاحبه بگيرد و اخبار حوزه اش را پوشش بدهد.اين را همه آنهايي كه از ادبيات به روزنامه نگاري رسيده اند مي دانند و آنهايي كه آگهي بگير اين صفحه و آن صفحه اند نه. شايد براي ادبياتي ها  مسايل مالي تنها در حد برطرف كردن نيازهاي روزمره زندگي به چشم بيايد اما جماعت آگهي بگير اصلاً غير از پول چيز ديگري را نمي شناسند.
در اين روزهاي بي روزنامه ،يعني جايي كه بتوانم كتاب معرفي كنم و مصاحبه بگيرم و اخبار اين حوزه را پوشش دهم مدام سر مي زنم به صفحات اين روزنامه و آن روزنامه كه مطلب دندان گيري پيداكنم اما انگار يافت نمي شود.انگار  مطالب خواندني حوزه فرهنگ به ويژه كتاب و ادبيات آب شده اند و رفته اند زمين. در اين ميان اما حكايت يك روزنامه و صفحات فرهنگي اش با بقيه حسابي فرق مي كند.روزنامه اي كه انصافاً يكي ار بهترين روزنامه هاي حال حاضر اسنت اما ديده نمي شود.
دور جديد روزنامه فرهيختگان از همان روزهايي كه منتشر شد تا همين امروز، ريتمش را حفظ كرده است.حداقل در لابلاي صفحات فرهنگي اش هميشه مطلب دندان گيري پيدا مي شود كه كنار بگذارم و آخر شب زمزمه اش كنم.از مصاحبه با فريدون پوررضا تا مصاحبه با قاسم كشكولي تا معرفي كتاب نويسندگان جواني كه هيچ كس توجهي به آنها نمي كند دلايلي است كه وادارم مي كند اين چند سطر را بنويسم كه اگر كسي دنبال روزنامه اي به خاطر صفحات فرهنگي اش مي چرخدنگاهي به فرهيختگان هم بيندازد.
راستش را بخواهيد اين روزنامه من را ياد روزنامه خدابيامرز كارگزاران مي اندازد كه ما سعي مي كرديم بهترين صفحات را در بياوريم اما به چشم كسي نمي آمد.آن روزها با ذره بين هم لوگوي كارگزاران را روي دكه ها  نمي توانستيم پيدا كنيم .حالا هم اين اتفاق دارد براي روزنامه فرهيختگان مي افتد.اشكال كار كجاست نمي دانم اما دلم مي سوزد وقتي در اين وضعيت بي انگيزگي و بي روزنامه اي حاصل كار يك مجموعه خوب هم ديده نمي شود.ما يعني محمد هاشم اكبرياني و محسن فرجي و فرزين شيرزادي و چنگيز محمودزاده و ايمان مهدي زاده و فرهاد فرجاد وعليرضا كيواني نژاد در كارگزاران همين وضعيت را تجربه كرده ايم و مي دانيم چقدر ملال آور است.يادش بخير روزهايي كه اكبرياني همه دكه هاي سر راهش را بررسي مي كرد تا نام و نشاني از لوگوي كارگزاران روي دكه ها پيدا كند و نبود.البته ما خودمان هم همينطوري بوديم ها........
به هرحال اين هم يادداشتي كه امروز نوشته ام اينجا

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:2  توسط یاسین نمکچیان  | 

این روزهای آغشته اندوه کی تمام می شود.انگار سال ها پیش یعنی همان سال هایی که عمران همراه منزوی با پیاده روی خودش را قوی میکرد زودتر از همه ما فهمیده بود روزهای سختی در راه است.حالا عمران و منزوی و خیلی های دیگر رفته اندو ما مانده ایم یک دنیا دلواپسی.
 کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟
تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یا شاپره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟
کنار تنگ ماهیا ، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن
 آخر خط که می رسیم ، خطو درازش می کنن
 آهای فلک که گردنت ، از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه ی باهار کدوم وره ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:49  توسط یاسین نمکچیان  | 

تولدت مبارك آقاي دكتر. اگرچه دلمان مي‌خواست همين جا، در همين خيابان‌هاي شلوغ پايتخت، كنار دلشوره هميشه آدمي‌ همراهمان بودي و در دانشگاه تهران هفتادمين پاييز زندگي ات را جشن مي‌گرفتيم، اگرچه دلمان مي‌خواست تمام آنهايي كه رفتن را به ماندن ترجيح داده‌اند، همه راه‌هاي رفته را برمي‌گشتند و دست در دست هم مي‌گذاشتيم و شادماني هرازگاه زندگي را آواز مي‌خوانديم.
امروز بيستم مهر ماه است و سه روز از تولد هفتاد سالگي‌تان مي‌گذرد، اما شناسنامه‌ها هميشه هم راست نمي‌گويند. اصلا چه فرقي مي‌كند راست يا دروغ. هفتاد ساله يا هفتاد و چندساله. مهم اين است كه حالا شما پرواز را بهانه كرده‌ايد و جايي آن طرف آب‌ها فرود آمديد. حتما روزهايي كه روزنامه‌ها و خبرگزاري‌ها و وبلاگ‌ها از سفري تلخ مي‌نوشتند يادتان مانده است. شايد هم شبيه همه سال‌هايي كه بي‌اعتنا از كنارشان رد شده‌ايد، اين بار هم بي‌لحظه‌اي درنگ، راه را ادامه داده‌ايد، اما آقاي دكتر اينجا هنوز خيلي‌ها نگرانند و دلشان مي‌خواهد در يكي از همين روزها، روزنامه‌ها بنويسند دكتر شفيعي كدكني به ايران برگشت.دلشان مي‌خواهد بر پيشخوان كتابفروشي‌ها كتاب‌هاي تازه‌تان را ببينند و با لبخند فصل‌هايشان را ورق بزنند.
آقاي دكتر بر عكس تصور خيلي‌ها كه معتقدند كتاب در ايران مخاطبانش را از دست داده هنوز كساني در كوچه پس‌كوچه‌هاي همين شهر پيدا مي‌شوند كه ادبيات و موسيقي و سينما برايشان از نان شب واجب‌تر است. همان‌هايي كه بارها «موسيقي شعر» را به خاطر سپردند و با «صور خيال» به دورترين روياها فكركرده‌اند. همان‌هايي كه نگران برنامه‌ريزي‌هاي مسوولان وزارتخانه بهارستانند تا وضعيت صدور مجوزها از اوضاع فعلي وخيم تر نشود. هيچ كس نداند شما خوب مي‌دانيد تعداد آدم‌هايي كه كتاب‌هايتان را دست به دست چرخانده‌اند نه تنها كم نيست، بلكه گاهي شگفت‌انگيز است. مگر كسي پيدا مي‌شود كه تنها در حد خواندن و نوشتن بداند و سطري از اولين شعر كتاب «در كوچه باغ‌هاي نيشابور» به گوش‌هايش نرسيده باشد. كافي است براي يكبار هم كه شده به آرشيو وبلاگ‌ها و روزنامه‌هاي يك ماه پيش سري بزنيد تا مطمئن شويد كه سفر ناگهاني شما خيلي‌ها را نگران كرده است. نگران كتاب‌هايي كه نيمه كاره رهايشان كنيد. نگران صندلي خالي كلاسي كه سال‌ها در آن از حافظ و عطار و مولوي روايت كرده‌ايد.
به هر حال امروز سه روز از تولد هفتاد سالگي‌تان گذشته است. اگر دير يادمان آمد كه بايد خودكارمان را در دست بگيريم و حداقل به پاس همه كتاب‌هايي كه براي ما يادگار گذاشته‌ايد چيزي بنويسيم بر ما حرجي نيست، چرا كه زندگي اين روزهاي ما آنقدر آغشته اندوه است كه جايي براي شادماني باقي نمي‌گذارد. با اين همه تولدتان مبارك آقاي دكتر شفيعي كدكني، اگرچه كمي ‌دير شده است.
لينك مطلب در دنياي اقتصاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:30  توسط یاسین نمکچیان  | 

چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران بخش ويژه‌ا‌ي را به شاعراني كه كتاب شعر منتشر نكرده‌اند، اختصاص داد. دبيرخانه‌ي اين جايزه اعلام كرده است، با توجه به اين‌كه بسياري از شاعران بااستعداد و توانمند، بويژه شاعران جوان و خارج از تهران، تا كنون موفق به انتشار شعر خود به صورت كتاب نشده‌اند و نيز نظر به ضروري بودن معرفي آن‌ها به جامعه و تمامي علاقه‌مندان به شعر، لذا چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران بخش ويژه‌ي خود را در سال ‌١٣٨٨ به داوري شعرهاي اين شاعران و معرفي اثر برگزيده اختصاص مي‌دهد. بر اساس اين خبر، علاقه‌مندان مي‌توانند آثار خود را تا پايان آبان‌ماه سال جاري (‌١٣٨٨) به نشاني اينترنتي sherekhabarnegar@gmail.com ارسال کنند. شرايط حضور در بخش ويژه به اين شرح اعلام شده است:
١) علاقه‌منداني که در اين بخش شرکت مي‌کنند، نبايد تا کنون (چه در سال‌هاي گذشته و چه در سال جاري) كتاب شعر منتشر کرده باشند.
۲
) شعرها به زبان فارسي باشد.
۳
) هر شاعر بايد بين ‌٤٠ تا ‌٥٠ قطعه از اشعار خود را به نشاني اينترنتي ذکرشده در متن خبر ارسال کند. 
 ‌٤) آثار بايد در فرمت ويندوز و فونت سايز ‌١٤ و اندازه‌ي ميان سطرها ‌١/٥ سانتي‌متر باشد.
‌٥) آثار ارسالي نبايد از ‌٥٠ صفحه كم‌تر و از ‌١٠٠ صفحه بيش‌تر شود.
‌٦) حضور در اين بخش براي تمامي شاعران فارسي‌زبان داخل و خارج كشور آزاد است.
‌٧) در بخش ويژه از اثر يا آثار برگزيده تقدير مي‌شود و شاعر برگزيده از طريق رسانه‌هاي گروهي به جامعه ادبي معرفي خواهد شد.
دبيرخانه‌ي اين دوره تأکيد مي‌کند که علاقه‌مندان به حضور در اين بخش فقط تا پايان آبان‌ماه سال جاري فرصت ارسال شعرهاي خود را دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:47  توسط یاسین نمکچیان  | 

اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورِ فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکِ تيره روزِ هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفِ مستي و مي نوشي ات نبود

دودِ چراغ موشيِ دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمِ خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

زينان به فکرِ داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديِ وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورِ سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

21 سپتامبر 2009، پرينستون  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:55  توسط یاسین نمکچیان  | 



حالا غلامرضابروسان از آن دسته آدم هایی است که گاهگاهی دلم برایش تنگ می شود.چند سال پیش بود درست سومین روز درگذشت عمران صلاحی.محسن فرجی و من عقب ماشین اکبریانی نشسته بودیم و در راه کتاب های ولو شده پشت ماشین را نگاه می کردیم.کتاب هایی که به اولین دوره جایزه شعر خبرنگاران رسیده بود.یکی از دیگری ضعیف تر بود اما "یک بسته سیگار در تبعید"با بقیه فرق داشتو محسن این را همان لحطه فهمیده بود.از مراسم که برگشتیم یادداشتی درباره اش نوشتم و ساعت ها با بقیه درباره شعرش حرف زدیم.او شاعر برگزیده آن جایزه شد و دوستی ما هم از همان روزها شکل گرفت.در این سالها خیلی ها را از یاد برده ام اما هنوز هراز گاهی دلم برای غلامرضا و صمیمیت خانواده اش تنگ می شود.این شعرش را هر وقت که می خوانم یاد گریه هایش می افتم در مراسم اختتامیه جایزه شعر خبرنگاران.

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .
تو نیستی و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:4  توسط یاسین نمکچیان  | 

گل رفت گلی که دل سرایش کردم
او رفت کسی که جان فدایش کردم
دیدید گرش ز من بگویید به او
باران باران گریه برایش کردم


چگونه آدم‌هایی که دو سال پیش در مراسم بزرگداشت ایرج بسطامی میخکوب ایستاده بودند و مشکاتیان و نم اشک چشم‌هایش را نظاره می‌کردند حالا باور می‌کنند پنجه طلایی موسیقی این سرزمین برای همیشه مضرابش را زمین گذاشته است؟ کدام یک از آدم‌هایی که آن روز این رباعی را با صدای گرفته او به خاطر سپرده حالا دلش می‌آید باران باران گریه از گونه سرازیر کند. اصلا مگر بهانه‌ای برای گریستن باقی مانده است؟ ما عادت کرده‌ایم هرروز، در لابه‌لای این همه اندوهی که بر شانه‌هایمان فرود می‌آید بی‌قطره اشکی آینده‌ای را به انتظاربنشینيم که مثل برق از راه می‌رسد. حالا قبول کرده‌ایم تابستان هزار و سیصد و هشتاد و هشت سردترین فصل سال بود که آخرین ضربه‌اش را با آخرین نفس‌هایش باقی گذاشت.
آنهایی که با پرویز مشکاتیان حشر و نشر داشتند هیچ گاه حضور رگه‌هايي از مرگ را در چهره‌اش به خاطر نمی‌آورند. آنها هیچ وقت فکر نمی‌کردند به این زودی‌ها آماده بدرقه کسی باشند که آثارش حافظه تاریخی ماست، اما درست برعکس تصور خیلی‌ها، صبح دوشنبه قلب استاد ایستاد. کیست که نداند استرس مهم‌ترین دلیل سکته قلبی است و شکی وجود ندارد که مشکاتیان هم شبیه خیلی‌ها روزهای سختی را پشت سرگذاشت و بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. روزهایی در سردترین تابستان سال و به همین سادگی، مردی را از دست داده‌ایم که تا سال‌های سال کسی نمی‌تواند جای خالی‌‌اش را پر کند. ما مردی را از دست داده‌ایم که تاثیرگذاری‌اش در رگ‌های موسیقی ایرانی جاری خواهد بود و همه این نکته‌ها و هزار و یک دلیل دیگر می‌توانست بهانه‌ای باشد برای اینکه رسانه ملی اینگونه بی‌اعتنا از کنار اتفاق تلخ مرگ مشکاتیان نگذرد. ما گاهی بدجوری به همدلی رسانه ملی نیاز داریم؛ اما انگار همیشه افسوسی با ما خواهد ماند.
 
یادداشت من در روزنامه دنیای اقتصاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:31  توسط یاسین نمکچیان  | 

زبان اصلی شعرهای زیر  گیلکی بود که من به فارسی ترجمه شان کردم و در کتاب مشتی از عطر شالیزار چاپ شدند.درباره این کتاب اینجا و اینجا و اینجا
(1)
نگاه کن
دنیا
 شبیه چهارشنبه سوری است
من آتش می گیرم
تو از روی من می پری
(محمد بابایی پور)

(2)
یکی با تفنگ سرپر
دیگری با دلی پر
دوش به دوش هم
برای شکار گراز می رفتند
(ضیاءالدین خالقی)

(3)
توآن سوی رودخانه
من
این سو
کاش بین من وتو
پلی بود
(هوشنگ عباسی)

(4)
اگرتوبخواهی
دریا را
در فنجانی جا می دهم
من شاعرم
(کریم رجب زاده)

(5)
از آن بالا
صدای غاز های وحشی می آید
آسمان
رها کرده
بادبادک هایش را
(بهروز ونداد یان)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:2  توسط یاسین نمکچیان  | 

نشست «نگاهي به موقعيت شعر در مطبوعات» برگزار مي‌شود.
به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران ایسنا، در اين نشست كه ساعت 16:30 روز دوشنبه (23 شهريورماه) در محل فرهنگسراي كودك برپا مي‌شود، در این برنامه آرش شفاعي شاعر و روزنامه‌نگار و ياسين نمكچيان شاعر و روزنامه‌نگار درباره موضوع طرح شده سخن خواهند گفت.
همچنين بخش ديگر اين نشست با شعر‌خواني جمعي از شاعران همراه خواهد بود.
فرهنگسراي كودك در خيابان شريعتي، روبه‌روي خيابان دولت، کوچه‌ي امام‌زاده واقع شده است.
همین خبر در خبرگزاری فارس،وبلاگ های  ابوالفضل پاشا و آفاق شوهانی ،خبرگزاری ایبنا،خبرگزاری مهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط یاسین نمکچیان  | 

                                   بوسيدن زخم 
                            برای مادرانی که هنوز...

اکبریانیمحمد هاشم اکبریانی یکی از دوستان نازنین من است.شاعر،نویسنده و روزنامه نگاری که  بیشتر از همه این حرف ها انسان است.مدت هاست برای نوشتن به شکلی جدی وقت می گذارد و ادبیات  مهمترین دغدغه زندگی اش شده است.تازه ترین کتابش با عنوان "کاش به کوچه نمی رسیدم"با استقبال خوبی روبرو شد و اگر شرایط بحرانی بعد از انتخابات پیش نمی آمد تا حالا به چاپ دوم هم رسیده بود.داستان منتشر نشده زیر تاثیر پذیری نویسنده از فضای التهاب آور این روزهاست که خواندنش مخاطب را در حسی غریب قرار میدهد.
...نه به خدا، باید همین جا باشه. دیروز خودم دیدم سرکار! همین جا بود که رفتم ملاقاتش و یکی دو دقیقه دیدمش...دروغ می گم؟ نه نه. باور کنین دروغ نمی گم سرکار. دیروز خودم دیدمش. خود شما بودین که اجازه دادین برم تو... از جلو در برم کنار؟ چشم می رم. فقط اجازه بدین ببینمش. آخه بچه مه. جگر گوشه مه.... نمی شه؟ واقعا نمی شه؟ راست می گین. نمی شه. درسته. پس چه کار کنم؟ کجا برم سرکار؟ کجا می تونم ببینمش؟ هر جا میرم می گن این جا نیست. ولی هست. دیروز دیدمش.... برم کنار؟ چشم. ولی سرکار تو رو خدا بگین کجاست؟ ایناها، پاهامو ببینین! زخماشو می بینین؟ ببخشین پامو نشون می دم.... اشکال داره؟ خب زخمش که اشکال نداره. شمام جای برادر من. درست میگم؟... یعنی می گین اشکال داره؟ بله درسته. حرفتون کاملا متینه. ولی زخم پامو یه نگاه بندازین می فهمین چی کشیدم. چرا چشمتونو برگردوندین؟ فکر می کنین کارم درست نیست آره؟ خب باشه. پامو می ذارم تو کفشم. اصلا نباید نشونش می دادم. برا من این زخما که درد نداره. هزار تا زخم هم که باشه بازم درد نداره. ولی ندیدن بچه خیلی درد داره سرکار. ...نداره؟ نگین این جور سرکار. به خدا درد داره. این قدر گریه کردم که نگو. بازم گریه می کنم. چشام کور شد که شد. اشکام خشک شد که شد. بذار تو رو خدا بچه مو ببینم. ... این جا نیست؟ آخه جاهای دیگه م که می گن نیست. ولی هست. بوی عطرشو تو هوا می فهمین سرکار؟ عطر بچه منه. کوچیک که بود می گفت:" مامان عطر می خوام." نازش می کردم و می گفتم:" خودت عطری. عطر خودت دنیا رو گرفته، عطر می خوای چی کار؟" حالام بوی همون عطر پیچیده. ... مزخرف نگم؟ نه سرکار به خدا مزخرف نیست. شما که خودتون یه پا آقایین چرا این حرفو می زنین؟ ... برم؟ باشه. چشم. می رم. ... برم کنار بقیه وایستم؟چشم. رفتم....چرا برگشتم؟ خب برا این که میخوام بچه مو ببینم. خدا از آقایی کمتون نکنه سرکار! بذارین بچه مو ببینم.... نمی دونین کجاست؟ همه همینو می گن. ولی من می دونم همین جاست. آخه دیروز همین جا بود که رفتم ملاقاتش.... نرفتم؟ رفتم سرکار. خودش بغلم کرد. خودش منو بوسید. خودش گفت:" دلم برا بغلت یه ذره شده بود مامان." منم بغلش کردم. منم بوسیدمش. منم گفتم:" هنوز عطر بچگی هاتو داری." منم سرشو گذاشتم رو سینه م و گفتم:" گریه کن عزیزم ." خودم گفتم:" هرچی می خوای گریه کن قربونت بشم." خودم گفتم:" گریه چیز خوبیه." خودمم دیروز گریه کردم سرکار. کاش گریه نمی کردم. بچه م حالا فکر گریه منو می کنه و غم می یوفته تو دلش.... برم کنار؟ چشم. می رم. دیروز کلی زخم رو بدنش بود. یکی یکی زخماشو بوسیدم و گفتم:" بذار ببوسم دردش کم می شه."  بچه که بود وقتی یه جاش ضربه می خورد و درد می کرد می یومد جلو من و گریه می کرد. منم می بوسیدم و می گفتم:" خب دیگه خوب شد، برو بازی کن." اونم یهو گریه ش تموم می شد و می گفت:" بوس تو چی داره که درد منو خوب می کنه؟" منم می خندیدم و می گفتم:" دوای مادر رو داره. دوایی که فقط تو بوس مادر هست." دیروزم همه زخمای بدنش رو بوسیدم. امروز حتما خوب شدن، مگه نه سرکار؟.... نه؟ یعنی می گین خوب نشده؟ چرا شده سرکار، حتما شده. آخه طفلک که نمی تونه درد اون همه زخم و کبودی رو تحمل کنه.... نبای‍‍‍‍‌‌‌‍‍‍د می رفت؟ مگه کجا رفته بود سرکار؟ مگه چه کار کرده بود؟ .... باشه، باشه. دیگه از این حرفا نمی زنم. فقط بذارین ببینمش..... برم کنار؟ چشم. می رم. گفتین این جا نیست؟ یعنی من دروغ می گم که دیروز دیدمش؟.... نه سرکار این جور نگین. یعنی من دیوونه شدم؟ یعنی بچه م رو دیروز ندیدم؟ ولی دیدم سرکار. طفلکی اولش همش گریه می کرد. بعد یهو ساکت شد و به یه جا زل زد. بعد باز شروع کرد به گریه کردن. منم فقط بغلش کردم. هیچی بهش نگفتم.  سرکار! این که می گن تجاوز بوده دروغه نه؟.... آره حرفتون درسته. همش دروغه. آخه از دیروز فکر می کنم نکنه اون گریه کردنش و اون ساکت شدنش برا این قضیه بوده. ولی دروغه. اصلا فکرشم که می کنم می بینم مگه.... چشم. دیگه حرف نمی زنم. می دونم دروغه. ولی نمی دونم برا چی هی گریه می کرد و ساکت می شد؟ نکنه یه وقت .... دیوونه م؟ دیوونه نیستم به خدا سرکار.... نیام این جا؟ آخه مگه می شه نیام؟ شوهرم امروز که می خواستم بیام حرف شمارو می زد. می گفت:" نرو، کجا می ری؟"  گفتم:" می رم بچه مو ببینم." گریه کرد. مرد به اون سن و سال مثل بارون بهاری گریه کرد. فقط بهم نگاه  کرد و گریه کرد. خنده م گرفته بود که نگو. خندیدم و گفتم:" چرا گریه می کنی؟ خودم دیروز دیدمش. یه چند تا زخم داشت که ایشالله اونام خوب می شن، غصه نخور." شوهرم هی گریه کرد. ولی من گریه نمی کنم سرکار. آخه دلیلی نداره گریه کنم. همین که عطر بچه م تو هواست خودش کلی حرفه. ولی خب دیدنش یه چیز دیگه ست. بغل کردن جگر گوشه آدم یه چیز دیگه ست. تو رو خدا بذارین ببینمش. دخترم دیشب زنگ زد و گفت:" دیگه نرو مامان. دیگه جایی نرو. بچه تو نمی تونی تو این دنیا ببینی. دیگه بچه ت تو این دنیا نیست." اون قدر خندیدم که نگو. دخترم پشت تلفن زار می زد ولی من می خندیدم. آخه حرفش خنده دار بود دیگه. دخترم پشت تلفن زار می زد من می خندیدم. ...برم کنار؟ چشم. می رم. دخترم گریه می کرد و من به گریه هاش می خندیدم. آها! اصلا یادم رفته بود. من که اصلا دختر ندارم. پس اون کی بود که زنگ زد؟! یعنی خیالاتی شدم؟ ببخشین این حرفا رو این جا می زنم سرکار! آخه وقتی دل آدم پر از حرف باشه پیش هر کی که باشه اونو می زنه تا آروم بشه. ... برم کنار؟ چشم. می رم. به دخترم گفتم:" نمی شه که آدم نره. هر چی باشه بچه مه، عزیزمه، همه زندگیمه." با گریه گفت:" دیگه نمی بینیش." عصبانی شدم. سرش داد زدم:" چرا نفوس بد می زنی؟" خوب شد اصلا دختر ندارم که این حرفا رو بزنه سرکار. شوهرم فقط گریه می کنه. بهش گفتم:" با گریه که کار درست نمی شه ." گفتم:" دیدی من به بچه م رسیدم." گفتم:" اون قدر رفتم و اومدم تا بچه مو دیدم." شوهرم ولی فقط گریه می کرد. حالا اجازه بدین سرکار برم بچه مو ببینم. .... این جا نیست؟ آخه جاهای دیگه م که می گن نیست. ولی هست سرکار. به خدا خودم دیروز دیدمش. یه چیز بگم بخندی سرکار. تو راه خیالاتی شده بودم. زن همسایه گفت:" هیچ به قبرستون شهر سر زدین؟ می گن یه عده رو اون جا بدون اسم و نشونی دفن کردن، شاید بچه تون اون جا باشه." بعدشم با یه حالتی که نشون بده خیلی ناراحته گفت:" ایشالله که اون جا نیست ولی خب اسمشو که بگین شاید بگن اون جا هست یا نه." همچی از خیالاتی شدن بدم اومد که نگو. بی شعور همین جور مزخرف می گفت و حرفای عوضی می زد. زبونش لال شه که این حرفو زد. ولی یکی دیگه از همسایه ها رو که دیدم گفت:" ایشالله از زندون که اومد بیرون حتما میایم دیدنش. گفتم:"خدا از زبونتون بشنوه."  بعدش با خنده گفت:" یادتون باشه تو جشن عروسی ما رو هم خبر کنین."  گفتم:" حتما. مگه می شه شمارو فراموش کنیم" ....برم کنار؟ چشم. می رم. فقط تو رو خدا اجازه بدین امروزم بچه مو ببینم سرکار. خیلی دلم براش تنگ شده. می خوام ببینم زخماش خوب شدن یا نه. باید خوب شده باشن. آخه خودم بوسیدمشون. بوس مادر زخم و کبودی رو خوب می کنه..... چرا مدام می گین اصلا بچه م این جا نبوده. یعنی من دیروز بچه مو ندیدم؟ ولی دیدم سرکار... ندیدم؟ دیدم . ولی نمی دونم چرا باباشم همین حرف شمارو می زنه. ولی همه تون اشتباه می کنین سرکار. به خدا همین جا بود که خودتون گذاشتین برم تو و ملاقاتش کنم. ببخشین که بازم خندیدم. آخه بازم یاد بچگی هاش افتادم. .... چشم. چشم. بازومو ول کنین خودم می رم. چشم. می رم اون گوشه وای میستم.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط یاسین نمکچیان  |