پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »
در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاری
از دور می آيد
ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

( برای ما دست تکان می دهند
در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان
در نور آفتاب - دختران پسته و چای
در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ
برای ما دست تکان می دهد کوير )
ما پياده شديم
اين قطار اما
همچنان
می برد ما را
با خود .
سه شنبه هشتم آبان سال 1386 در همین وبلاگ نوشتم که ديروز پيكر بي‌جان تيرداد نصري در  پياده روهاي لندن پيدا شد و امروز پنجم بهمن ماه سال 1393 می خواهم بنویسم بعد از این همه سال کتاب های شاعر عاقبت به خیر شده اند .زندگی شاعرانه تیرداد نصری پایان تلخی داشت.مرگ در پیاده رو های لندن و خاکسپاری در همان شهر قدیمی. حتی وقتی عکس های مراسم تشییع پیکرش منتشر شد نگاه نکردم که دلم نمی آمد.از اینجا رفته بود.یعنی مجبور بود برد. یعنی او را کوچانده بودند.وگرنه می توانست همین جا بماند و حالا دوران بازنشستگی اش را در شهسوار بگذراند و به جوان هایی که می آیند و می روند شعر نوشتن یاد بدهد و عاشقی کردن. او می توانست این روزها در ساحل نزدیک خانه اش بنشیند و ابرهای عالم را از چشم هایش بگذراند اما نشد و زندگی اجازه ماندن نداد.تیرداد رفت به یک جای دور تا اندکی روشنایی آسمان سهمش شود اما نشد. می گفتند در غربت روزگار تلخ تری را گذرانده است و آخرش هم در پیاده رو جنازه اش را پیدا کردند. حالا چند سال از مرگش گذشته و بعد از این همه سال رنگ «در همه بندرگاه ها از تو حرف بود » و «دو قدم مانده به خاکستر » کتاب هایش با نام های ماشین های چاپ را دیده داند و به ویترین کتابفروشی ها رسیده اند.البته اگر آقایان کتابفروش مهربانی کنند و و کتاب شعر پشت ویترین بگذارند.در این روزها که انتشار کتاب های شعر کمتر آدم ها را خوشحال می کند من خوشحالم.شعرهای او اگرچه خیثلی دیر چاپ شده اند و خودش هم نیست تا عزیزترین هایش را به سرانجام برساند اما همین که آمده اند خوب است.احساس می کنم شاعر از سفر دور و درازش برگشته است.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در یکشنبه پنجم بهمن 1393 و ساعت 13:15 |
نمي تواند
آواز شادي سر بدهد
پرنده اي 
كه از شليك ناگهان گلوله 
ترسيده است

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه یکم بهمن 1393 و ساعت 17:8 |
هواي پاييزي تهران جان مي دهد براي دلتنگي و شايد به همين خاطر است كه همه اين روزهاي برگريزان را با دلتنگي گذرانده ام.براي من كه سال هاست به همه چيز عادت كرده ام هواي پاييزي و بهاري و زمستاني و تابستاني فرقي با هم نمي كنند.اين عمر است كه مثل برق دارد مي گذرد و هر ثانيه برفي كه بر موهايم مي بارد بيشتر مي شود.هواي پاييزي تهران جان مي دهد براي تنهايي تك نفره و به همين بهانه سال هادر لاك خودم فرو رفته ام. اينجا كه من هستم آسمان گاهي لحافش را روي سرش مي كشد و آرام آرام گريه مي كند و گاهي هم ابرهايش را كنار مي زند و از پشت آن همه پنبه شكلك در مي آورد و اين پايين منم كه همانطوري گيج ايستاه ام و نمي دانم وقتي  دلتنگي از زانوهايم بالا مي رود و به قلبم مي رسد بايد گريه كنم يا بخندم؟
آسمان جايي كه تو ايستاده اي چقدر با اينجا فرق مي كند؟ آنجا هم آدمها سالها در لاك خودشان فرو مي روند و بيرون نمي آيند؟ 

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 و ساعت 18:25 |
زمان به سرعت برق و باد مي گذرد.امروز متوجه شدم از فروردين سال گذشته تا حالا در وبلاگم چيزي ننوشته ام.
در سال هاي گذشته آنقدر بي انگيزگي در رگ هاي ما ريشه دواند كه حال و حوصله اي براي نوشتن باقي نبو.دليلش را هم خودتان بهتر مي دانيد.حالا برگشته ام.سرشار از نوشتنم اما هنوز آنقدر ها انگيزه پيدا نكرده ام.بيشتر از همه دلم مي خواهد درباره شعر بنويسم.خوب يا بد بايد قبول كنم بخشي از وجودم را شعر پر كرده و يا اينكه اصلاً جزيي از وجودم شده است.اگرچه روزگاري برزخي را پشت سر مي گذارد اما خوشبينم.فكر مي كنم اتفاق مهمي در عرصه شعر معاصر رخ بدهد.البته كار سختي در پيش است.فضا خيلي مسموم است.تا چشم كار مي كند ديوار
بي اعتمادي است و حسادت.كوتوله هايي كه فكر مي كنند دنيا در مشت هايشان گره خورده همه ميدان داري مي كنند.با اين همه فكر مي كنم روزي پرده ها كنار خواهد رفت.
+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 و ساعت 16:58 |

فریدون پوررضا تنها یک خواننده معمولی نبود. روایتگر فرهنگ سرزمینی کهن بود. خنیاگر آوازهای فراموش شده ای که سالها بر زبان مردمانی درآنسوی کوه ها جاری بود. غربت، تنهایی، صلابت واندوه عمیق صدایش حتي پس از سال ها سكوت و خانه نشيني ، براي گيلاني ها خاطراتي به يادماندني را رقم مي زد. شاید هنگامی که اولین بار در سریال «پس از باران» عظمت آواز پيرمرد به گوش هموطنانش رسید، غربت عمیق مردم شمال به یکباره دردل ایرانیان نشست. حالا دیگر بارقه ای از آن صدای اندوهبارجود ندارد و او با سینه ای سرشاراز فرهنگ غني یک سرزمین ، برای همیشه کوچ کرده است.
روزگار عجیبی است. درست تابستان سه سال پیش درتالار وحدت، شبی را به موسیقی گیلان و تجلیل از او اختصاص داده بودند. سالن پر بود از آدمهای علاقه مندی که مي خواستند آوازهای بزرگ مرد موسیقی گیلان را به تماشا بنشینند. سالن پربود اما حضور ناگهانی پرویز مشکاتیان که تنها به احترام او خودش را به تالار رسانده بود جمعیت را هیجان زده کرد.
پيرمرد از پشت پرده بیرون آمد و خوشحالی اش را بغض کرد و با لهجه شيرينش گفت: "از استاد مشکاتیان ممنونم که امروز برکارنامه هنری زندگی من مهرتایید زد." همین جمله کافی بود تا مردم هیجان زده، دست هایشان را بالا بگیرند و هردو نفر را تشويق كنند،غافل از اينكه سه سال بعد در چنين روزهايي هيچ كدام آنها در ميان ما نخواهند بود. پوررضا تمام این سال ها منتظر بود تا کسی صدایش کند و بگوید قدر تمام رنج هايش را مي داند.اين نكته را همان شب در برق چشمهايش مي شد ديد. روزها و شب هاي زيادي ازعمرش را كوه به كوه و جنگل به جنگل پاي پياده زير قدم هايش گذاشته بود تا بتواند موسيقي از دست رفته گيلگ ها را زنده كند.ساعت ها تك و تنها به شعرخواني وحرف هاي پيرمردان و پيرزنان دل سپرده بود تا بتواند گنجينه اي غني به يادگار بگذارد. همين اواخرانگاركتابي هم آماده انتشار كرد و دربه در دنبال ناشرخيابان هاي پايتخت را پشت سرگذاشت و گويا به نتيجه اي نرسيد . يعني اينكه مثل هميشه، كسي قدرآدم ارزشمندي مثل او را ندانست. او بزرگ بود و آوازش از جنسي ديگر بود. به قول شاملو كه مي گويد:
"آنچه پور رضا براي ما خواند روايت فاجعه تلخ حيات ملتي بود كه تار و پود غم و شادي اش از جنس واحدي است."
اين يادداشت در مجله آسمان منتشر شد.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 14:55 |

حالا ديگر درخت ها شكوفه كرده اند.حالا ديگر بهارهم آمده آست و پلك هايمان را روي هم بگذاريم ورق هاي ديگري از عمر آدمي مثل برق و باد مي گذرد.از بهاريه قبلي ام تا اين مطلب تنها چند پست گذشته و يعني اينكه سال گذشته خيلي كم نوشته ام. يعني تنبلم.به هرحال گاهي آدمي اينطوري مي شود و كاري هم نمي توان كرد.بازهم ترجمه چند شعر گيلكي ، كار مشترك من و برادرم علي خوشتراش را مي گذارم اينجا به اميد روزي كه كتابمان زودتر منتشر شود.يعني اميدواريم سال 91 این اتفاق بیقتد.

(1)
بهار آمد
گوساله ام در علفزار
علف هاي درو شده در كوه
وبرگ هاي بريده
همانطور زير درخت
مانده اند
آنقدر كارم زياد است
كه عاشقي ما 
نيمه كاره مانده است
(2)
بهار آمد
سه غم يكباره از راه رسيد
يكي كار در شاليزار
يكي
پرورش كرم ابريشم
و آخري
غم يار
كار شاليزار و ابريشم را
به پايان مي رسانم
مي دانم آخر غم يار
مرا خواهد كشت
(3)
بهار است
محبوبه ام در شاليزار
 كار مي كند
آفتاب بر پشتش مي تابد و
دلش بيقرار است
به ابرها بگوييد
كمي ببارند
محبوبه ام  حتي
طاقت گرما ي بهار را  ندارد
(۴)
بهار آمد كه من تنها بگردم؟
مانند بوتيمار
لب دريا گريه كنم؟
پلنگ در كوه ناليد
ماهي در دريا
كه همه جفتي دارند و
من تنها هستم
(۵)
مي روي
مي آيي
بي اعتنايي
مانند باران نم نم بهاري
بي صدايي
الهي
من آب رودخانه شوم
طغيان كنم
تا يار
صدايم را بشنود
(۶)
دليل اين سلام بي پاسخ چيست؟
در اين بهار قهر و كينه
چه معنايي دارد
تنها  ما
 رسم عاشقي را بلد بوديم
تقصير ما نيست
خدا ما را به هم نرساند

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 2:54 |

چشمه اشکم خشک شده است غلامرضا.گریه ام نمی گیرد.اندوه من بزرگ است اما تاب می آورم.دنیا همیشه همینطوری آدم را غافلگیر می کند ولی قرار نبود بدون خداحافظی بروی.چند ماه پیش هم که به تهران آمدی بدون خداحافظی رفتی.یادت هست.گفتم رضا امشب را برویم خانه ما.گفتی فردا می آیم.گفتی اگر شراب داری بیایم.گفتم بیا شرابت را هم جور می کنم اما نیامدی .فردایش زنگ زدی اما نشد که بیایی و من نمی دانستم بعد از آن روز دیگر هیچ وقت نمی بینمت.یادت می آید غلامرضا.دو سه سال پیش همراه خانواده ات به لنگرود آمدی.ما رفتیم اطراف شهر بگردیم.در جاده ای کوهستانی رانندگی می کردی.به سربالایی جاده که رسیدیم ماشین خاموش شد و دوباره روشنش کردی.دو قدم رفتیم و دوباره خاموش کردی.گفتم رضا تو واقعاً با همین رانندگی از مشهد آمده ای تا لنگرود؟خندیدی و گفتی درست با همین رانندگی آمده ام.گفتم پیاده شو بقیه راه را من پشت فرمان می نشینم.انگار منتظر بودی.سریع پریدی بیرون و من نشستم و رفتیم بلند ترین نقطه آن حوالی.گفتی واقعاً کار من یکی نبود شما را سالم تا این بالا برسانم.گفتم من هم به همین خاطر اجازه ندادم تو ما را برسانی .یادت می آید غلامرضا؟من حالا روی همان کاناپه ای نشسته ام که وقتی برگشتیم خانه،تو و الهام و لیلا و مجتبی روی آن نشسته بودید.روی همان کاناپه ای که همانطوری سرجایش مانده اما تو و الهام و لیلا نه.خبر مجتبی را ندارم.نمی دانم با این اندوه چه خواهد کرد.نبودنت ما را که دیوانه کرده،او را چه خواهد کرد؟راستی قرار بود چند هفته پیش زنگ بزنم بیایی لنگرود عروسی اما یادم رفت و دیگر هم رویم نشد زنگ بزنم عذرخواهی کنم.حالا می نویسم ببخش دوست عزیزم که نمی دانم چرا و چطور اسم تو یک نفر یادم رفت با اینکه می دانستم باید خبرت بدهم.راستی غلامرضا آن دفعه که آمدی لنگرود موقع خداحافظی گفتم رضا خیلی مواظب باش و آرام رانندگی کن اما نبودی.لااقل حالا به حرفم گوش بده و خیلی مواظب خودت و الهام و لیلا باش.ما سعی می کنیم هوای مجتبی را نگه داریم.خداحافظ.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 و ساعت 21:52 |

حالا ديگر عادت كرده ام به اين رفتن ها و آمدن هاي هرروز. به اين باران بلندي كه در گلويم گير كرده و نمي بارد. عادت كرده ام به اين بي تفاوتي و تنهايي .حالا خوب مي دانم چرا گاهي آدم دلش براي خودش هم تنگ نمي شود .خيلي وقت است خیلی چیزها از يادم رفته اند.حتي رقص گاهگاه انگشتانش بر كلمات .

كجاي قصه گم شدي
كه بعد اين همه سال
كلاغ ها
به خانه هايشان برگشتند و تو
هنوز نيامدي

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 15:33 |

دومين نشست عصر روشن در سال جديد پنجشنبه گذشته برگزار شد.جلسه خيلي خوبي بود.من هم درباره كتاب به دنيا اعتماد كرده ام سروده نرگس برهمند و در يك نگاه كلي درباره شعر دهه هشتاد حرف زدم.به نظرم ساده نويسي اين روزها به مفهوم پيش پا افتاده و مبتذلي رسيده و هركسي يادداشت هاي روزانه اش رو به اسم شعر به خورد ملت مي ده.به هرحال اگر دوست داشتيد گزارش جلسه رو  اينجا بخوانيد.

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 16:45 |

در شماره نوروزی مجله شوکران من و علی خوش تراش چند شعر گیلکی را ترجمه کردیم که چند تایش را می گذارم اینجا .بقیه را هم اگر دوست داشتید در مجله بخوانید.اینطوری حداقل احترام نشریه بیشتر حفظ می شود.ان هم نشریاتی که با هزار مصیبت روی پای خودشان ایستاده اند مرد و مردانه.
(1)
اگر يار من هستي
از جاده ها بيا
اگر راه بسته است
از كوه ها سرازير شو
اگر دشمن همه جا در كمين نشسته است
ماهي شو و از رودخانه ها بيا

(2)
آغاز آشنايي ما كي بود
چه كسي
 چراغ اين عشق را افروخت
عشق ما
شبيه ناخن و انگشت است
جدايي
چطور مي تواند اتفاق بيفتد

(3)
كبوتر بچه خوش خط و خالي هستم
بر كرانه دريا
 پرواز مي كنم
اي پسركان دلربا
بيهوده دنبالم نگرديد
كه دست رستم زال هم
به من نمي رسد

(4)
مزرعه
پر ازعلفهاي هرز شده است و دلم
شور مي زند
خدايا
بازوانم را
قدرتي بده
تا آبادش كنم
تا چشم دشمن ها كور شود
(5)
خانه تو در محله بالاست
اما من
ساكن محله پايينم
تو با فنجاني زيبا آب مي خوري
من با پياله اي گلي
در فنجان تو آب انار است
اگر بي ياد من سر بكشي
تلخ
مثل زهر مار مي شود
(۶)
چوپان آهوهايم
و باغبان دشت هاي نرگس
مي خواهم امشب
ميان نرگس ها بخوابم
مي دانم كه تا صبح
زندگي خواهم كرد

+ نوشته شده توسط یاسین نمکچیان در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 و ساعت 17:13 |


Powered By
BLOGFA.COM