تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

صداي زنگ تلفن با تيک تاک هول آور ساعت که در هم مي آميزد ديگر يقين پيدا مي کنم تمام شاعران دنيا نيمه هاي شب مي ميرند.

مرگ و منصور بني مجيدي بيشتر از يک سال يقه يکديگر را گرفته بودند و هيچ کدام آنها راضي نبود بازي را نيمه کاره رها کند تا اينکه سپيده سه شنبه، مرگ ثابت مي کند پيروز تمام ميدان ها است و اين بار هم شکست سهم هميشه منصور. انگار سه شنبه هاي همه تقويم هاي دنيا بايد تلخي زيتون هاي رودبار را به يادمان بياورند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:6  توسط یاسین نمکچیان  | 

خیلی وقت است که می خواهم مطلب تازه ای بنویسم اما مثلن روزنامه نگاریم و در روزنامه ای که کار می کنیم به وبلاگ ها دسترسی نداریم یعنی وبلاگ ها را بسته اند . اما بعد از مدت ها شعری که تازه نوشته ام.

در اندوه خیابان هایی که
سگ های دوره گرد
پاچه های آدمی را نشانه گرفته اند
گریه
سهم کمی است برای این همه دلتنگی
که خط های پیشانی عابران شده است
در اندوه خیابان هایی که
سگ های دوره گرد
بازی کودکان را آشفته می کنند
خنده
تلخی زیتون های رودبار است
بهار
پشت دروازه های بسته گیر کرده و پاییز
این کره اسب الاغ
مثل گاو
برگ های زبان بسته را
از درخت ها پایین می آورد  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:12  توسط یاسین نمکچیان  | 

        

                           جلال قرباني نوشابه شد

 

 بالاخره پس از سال ها سيمين دانشور در كتاب "غروب جلال " لب به سخن گشود و رمز و رازهاي مرگ جلال را بر ملا كرد. از خواندن اين كتاب لذت بردم چون متوجه شدم كه نوشابه، قاتل يكي از نويسندگان نامدار اين مملكت بوده. قاتلي كه هيچ كسي زنداني اش نكرده است. ومن چقدر شانس آوردم كه فهميدم  نوشابه قاتل است و مي تواند هر آدم گردن كلفتي را از پاي بيندازد .اين سطرهاي پايين را از كتاب غروب جلال نوشته سيمين دانشور نقل مي كنم تا متوجه شويد كه نوشابه همين نوشابه هاي شيشه اي به ويژه خانواده چه موجودات كثيف و نامردي هستند.

 

"من جلال را پيش عمويم بردم كه رييس بهداري ارتش وقت بود. او معاينات فراوان كرد و دستور آزمايش هاي فراوان تر داد و به اين نتيجه رسيد كه جلال سل ندارد اما برونشيت مزمن دارد و قلبش هم نسبت به اندامش كوچك است و سيگار كشيدن و نوشيدن نوشابه را مطلقن ممنوع كرد .پدرش حضرت آيت الله سيد احمد طالقاني ،جلال را به شاه آباد پيش آقاي عباس آل احمد برد كه متخصص عكسبرداري از ريه بود و او هم تشخيص عمويم را تاييد كرد.حاج آقا با تعدادي جوجه كه خريده بودند با جلال از شاه آباد بر گشتند .تصور مي فرمودند بيماري جلال از بي قوتي است از نوشابه و سيگار اطلاع نداشتند.

هرچه به جلال التماس كردم كه سيگار را ترك بكند، زير بار نرفت و با مهارت خود مرا سيگاري كرد.يك پاكت سيگار هماي اتو كشيده در يك جاسيگاري زيبا و يك فندك قرمز برايم هديه آورد و گفت پس از تدريس و يا ترجمه ، يك عدد بكش ،خستگي ات رفع مي شود. من ابله هم رطب را خوردم و از آن  به بعد منع رطب خوردن نتوانستم. جلال نوشابه خوردن را هم ادامه داد و كوشيد مرا هم ،هم پياله ي خود بكند كه اين بار زير بار نرفتم .مي گفت مگذار شيطان هم پياله ي من شود.

وقتي به اسالم مي رفتيم يعني مي رفتيم كه دو ماه و اندي بعد جسدش،جسد بي جانش را به تهران بياوريم ،در قزوين توقف كرد و چندين كارتن قزونيكا خريد. در نوشابه هايش آب جوشيده مي ريختم ،اما آدم تا سرشار نشود دست از بطري كه برنمي دارد،آن هم كسي كه از ساعت يازده صبح تا اواخر شب قزونيكاي ملك ري مي نوشد و سيگار كارگري اشنو مي كشد .

بيشتر هم پالگي هاي جلال،از مرادش مرحوم خليل ملكي گرفته تا مريدش دكتر غلامحسين ساعدي قرباني نوشابه شدند . ملكي و ساعدي ازسيروز كبدي از دنياي خراب ما مهاجرت كردند و جلال از آمبولي."

                             

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:16  توسط یاسین نمکچیان  | 

ديروز مي خواستم اين شعرها را تايپ كنم و بگذارم اينجا اما مثل بقيه دوستاني كه اين روزها شعله‌هايشان را پايين كشيده اند دل ودماغ نداشتم .ديشب شب دلگيري بود كه رضاي عزيزتماس گرفت ويادم آورد كه چقدر ديروزرا درهوايش گذراندم. اين روزها خيلي بد مي گذرد خلي بد .دوستانم غمگينند. دوستانم  بي انگيزه اند.دوستانم بي پولند . من‌غمگينم .  بي انگيزه ام. دلتنگم .اين روزها خيلي بد مي گذرد خيلي.ديشب غلامرضا بروسان هم  ناي حرف زدن نداشت . اين روزها براي همه دوستانم بد مي گذرد .علي مي خواهد از لنگرود فرار كند .محمد مي خواهد به سربازي برود .عباس دراندوه مچاله شده است و محمود راخوب مي دانم چقدرتنهاست  و در اين لحظه ها تنها زمزمه شعرهاي كسي مثل رضا آرامم مي كند .همين.

(1)

بي تو

 خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم

كه باد  را به وحشت مي اندازد

جويبار نازكي

كه تنها يك پنجم ماه را ديده است

زيباترين درختان كاج را حتي

زنان غمگيني احساس مي كنم

كه بر گوري گمنام مويه مي كنند

آه

غربت با من همان كار را مي كند

كه موريانه با سقف

كه ماه با كتان

كه سكته قلبي با ناظم حكمت

 

گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم

كه مرگ در آن رخ مي دهد

پيراهنم بي تو آه

سرم بي تو آه

دستم بي تو آه

دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود 

ساعت ده است

وعقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند

كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.

(۲)

اگر تو بخواهي

مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم

و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم

و خودم را

 چون پيراهني پشت رو مي كنم

(۳)

چون بياباني

دور افتادم از خودم 

و پوسيدم

چون پايه‌هاي پلي در آب

(۴)

تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهايي در قطار

هزارنفر.

به تو فكر مي كنم

در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست

به تو فكر مي كنم

وهر روز

 به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.

ما چون باراني هستيم

كه همديگر را خيس مي كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط یاسین نمکچیان  | 

نه آنقدر با تو دوست بودم

كه برای دیدنت

به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم

نه آنقدر عاشقت

كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم

با این همه

وقتی به كافه رسیدم

جنازه ی خونینت درحیاط افتاده بود

 و پلیس ها

 - در حالی كه با هم شوخی می كردند –

خط می كشیدند دورت را

تپانچه ام را در سطل زباله انداختم

گوشه ی دنجی نشستم

و قهوه ای تلخ سفارش دادم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط یاسین نمکچیان  | 

شاید نصرت رحمانی یکی از ابر شاعرترین های این سرزمین است که خیلی ها فراموشش کرده اند .شاعری که گذشته از تمام ویژگی های شعرهایش رها بود و آزاد .درست مثل سطر هایی که می نوشت .شعری که از او در اینجا گذاشته ام روایت زندگی غم انگیز خیلی از آدمهایی است که هر روز از کنار هم می گذرند و سر گردان تر از همیشه بازی را تا مرگ ادامه می دهند.

 

اين روزها
اينگونه ام ،‌ببين:
دستم، چه كند پيش می رود،‌انگار
هر شعر باكره ای را سروده ام
پايم چه خسته می كشدم ،‌گوئی
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
 تا زير هركجا
حتی شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را

  
ای دوست
اين روزها
با هركه دوست می شوم احساس می كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
 

انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتی كه هيچ كار نداری
تو هيچ كاره ای
من هيچ كاره ام : یعنی كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمی
 
اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره ای كه تيشه ی خود را
گم كرده است

آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
ياران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
 اما ...، شكست خورد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:11  توسط یاسین نمکچیان  | 

(1)
دريا
همان درياي هميشگي 
وباد
ديوانه اي كه خودش را
به پنجره مي كوبد
هيچ چيزي تغيير نكرده
تنها شعر
شكل نبودن تورا گرفته است
و زندگي
طعم تلخ بادامي
كه در دهان انداخته ام

(2)
موج ها
ابرهاي در حركتند
و دريا
نيمي از آسمان افتاده بر خاك
اين را
تمام پرندگاني كه در دوردست ها
پر بازمي كنند
مي‌دانند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:16  توسط یاسین نمکچیان  | 

امروز اول فروردین است. مثل همه فروردین هایی که می آیند و از کنارمان می گذرند .نه آرزویی و نه امیدی برای روزهایی که در پیش روست .دو شعر از بیژن نجدی  که جای کسانی مثل او خیلی خالی است.البته این شعرها در کتاب هایش چاپ نشده اند و چند وقت پیش به لطف پروانه عزیز در اختیارم قرار گرفتند تا در روزنامه خدابیامرزی که کار می کردیم منتشر شوند.به هر حال اینطوری شاید سال بهتری را نفس بکشیم.البته شاید.

چه کسی مثل من هندی است
عاشق گاو
کدام درخت مثل من بودایی است؟
هیچ تپه ای مثل من
مسیحی نیست جلجتا حتی
من همان
رودخانه ای هستم
که دیر سالی پیش
باز شده ام تا بگذرد موسی
راستی چه کسی مثل
من مست این پیاله آخرین شده است

۲
کنار نعشی که افتاده است
از تلویزیون بر قالی
سنگش همچنان در دست
سرزمینش همچنان در چشم
پس با یک سینی پر از کلمه
تا حجم فیروزه خواهم رفت
پس می آیند پرندگان با چینه دان پر تز ماسه
که بنشینند بر تمام آنتن ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:52  توسط یاسین نمکچیان  | 

 

 

شماره‌ي جديد دوماهنامه‌ي ادبي «شوكران» ويژه‌ي اسفند 86 و فروردين 87 در آستانه‌ي نوروز منتشر شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران ايسنا، شماره‌ي سي‌ام اين نشريه با طنزهاي منتشرنشده‌اي از عمران صلاحي و خاطرات منتشرنشده‌ي زندان احمد عاشورپور به قلم سيدفريد قاسمي همراه است.

گذري در تاريخچه‌ي نوروز، يادداشتي درباره‌ي فروغ فرخزاد، ناشران ايراني و كپي‌رايت، بانوي ايراني فراتر از خودباوري، گزارشي از رونمايي مجموعه‌ي «هفت رخ فرخ ايران» و همچنين گزارشي از خانه‌ي چارلز ديكنز در لندن، از ديگر بخش‌هاي نشريه‌اند.

همچنين شعرهايي از: پوران فرخزاد، بهاءالدين خرمشاهي، كريم رجب‌زاده، هايده حسين‌زاده (بهرامي)، چيستا يثربي، سيدرضا علوي، سيروس نيرو، داوود ملك‌زاده، كيوان مهرگان، رسول يونان، واهه آرمن، ياسين نمكچيان، ساعد مشكي، علي عبداللهي، عليرضا بهرامي، فاضل تركمن، اكبر اكسير، صلصال گيلاني، مختار شكري‌پور و حسن همايون در اين شماره به چاپ رسيده‌اند.

در بخش شعر جهان نيز تانكا با ترجمه‌ي احمد پوري، شعر كردستان عراق با ترجمه‌ي شكري‌پور، شعرهايي از روزه آوسلندر با ترجمه‌ي علي عبداللهي و همچنين شعرهايي از جفري گريگسون با ترجمه‌ي پوران كاوه منتشر شده‌اند.

بخش داستان هم با «اعتصاب در عشقيران» جهانگير هدايت، «انتخاب» احمد طبايي، «علت ديگر» محمدهاشم اكبرياني، «كت» نگار تقي‌زاده و «يك تكه از ديوار برلين» نوشته‌ي سام شپارد با ترجمه‌ي اسدالله امرايي همراه است.

«شوكران» با صاحب‌امتيازي، مديرمسؤولي و سردبيري پونه ندائي منتشر مي‌شود، كه سرمقاله‌ي اين شماره را به شعرهايش اختصاص داده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط یاسین نمکچیان  | 

محسن فرجي عزيز در ويژه نامه روزنامه اعتماد ملي مطلبي درباره دوست عزيزم غلامرضابروسان نوشته وبعد‌‌‌ به يادآورده كه‌ما‌ سوار ماشين هاشم اكبرياني به‌جايي مي‌رفتيم كه يادش نمانده بعدهم آشنايي با  كتاب بروسان و باقي ماجرا كه خواندنش خالي از لطف نيست.البته من يادم مي آيد كه آن روز سومين روز در گذشت عمران صلاحي عزيز بود و ما به ميهماني‌ا‌ش مي رفتيم. به هر حال از محسن به خاطر مرور دوباره آن روزد ها ممنونم. 
                                               ديدار با غلا‌مرضا بروسان؛
                                                    غالبا غمگين

با دوستم ياسين نمكچيان در صندلي پشتي ماشين هاشم اكبرياني نشسته‌ايم. عصري ابري و خاكستري است و ماشين اكبرياني در اتوبان مدرس مي‌تازد. جلو بايد چنگيز محمودزاده نشسته باشد يا فرزين شيرزادي. يادم نيست. به كجا مي‌رويم؟ يادم نيست. غباري مغموم نشسته است روي اتوبان، روي آهوهاي چمن‌‌پوش و بيدهاي معلق. اكبرياني دبير گروه ادب و هنر روزنامه‌اي است و ما بچه‌هاي گروهش. او دبير جايزه شعر خبرنگاران هم هست.
آن عصر سرد و كسالت‌بار، زمستان سال گذشته است و اولين دوره جايزه شعر خبرنگاران در آستانه تولد است. كنار دست من، روي صندلي ماشين، انبوه كتاب‌هاي شعري است كه شاعران و ناشران براي اين جايزه فرستاده‌اند. بي‌حوصله يكي‌يكي كتاب‌ها را برمي‌دارم، ورقي مي‌زنم و دوباره رهايشان مي‌كنم در همان جايي كه بودند. بيشتر، كتاب‌هايي هستند با شعرهاي <متفاوط> كه هيچ چنگي به دل نمي‌زنند، اما فرياد مي‌زنند كه شاعرش اجحاف ناشر را به جان خريده و پول داده تا شعرهايش كتاب شود. در همان برداشتن و ورق‌زدن كتاب‌ها از سر بي‌اعتمادي و وقت‌كشي، ناگهان كتابي به دل و دستم مي‌چسبد. اول گمان مي‌كنم جرقه‌اي است در انبوه كلماتي كه خيلي‌هاي ديگر هم به‌سادگي خرج مي‌كنند و پلكاني مي‌نويسند تا اسم شعر بر آن بگذارند. اما نه. شعرها بدجوري يقه روحم را گرفته است و رها نمي‌كند. ورق مي‌زنم، مي‌خوانم، برمي‌گردم به صفحات قبل و دوباره مي‌خوانم. شتابزده كتاب را مي‌بندم و يك‌بار ديگر نامش را مي‌خوانم: يك بسته سيگار در تبعيد.
اسم شاعر را تابه‌حال نشنيده‌ام: غلا‌مرضا بروسان. مثل كودك فقيري كه پس از سال‌ها كفش‌‌نويي خريده است، با ذوق و شوق كتاب را به ياسين نمكچيان مي‌دهم و مي‌گويم ببين ياسين، عجب كتاب محشري!
ياسين با همان بي‌اعتنايي و بي‌اعتمادي من كه خود كتاب‌هاي شعر به آن دچارمان كرده‌اند، <يك بسته سيگار در تبعيد> را از من مي‌گيرد. شايد هم فكر مي‌كند من بي‌دليل اين‌قدر احساساتي و شگفت‌زده شده‌ام. اما كتاب به دست او هم مي‌چسبد و نمي‌تواند رهايش كند. با هيجان، صفحات كتاب را ورق مي‌زند. مي‌گويد حتما چيزي درباره‌اش مي‌نويسم.
و مي‌نويسد تا در همان روزنامه‌اي كه بهانه دور هم جمع شدن ما بود، چاپ شود. اين بايد اولين نقدي باشد كه درباره <يك بسته سيگار در تبعيد> منتشر مي‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:8  توسط یاسین نمکچیان  |